مسحورِ گفتن، شیفته شنیدن

[ad_1]

قصه‌گویی و روایت‌گری؛ تنیده در جان فرهنگ و جامعه ایرانی؛

سنت قصه‌گویی و روایت‌گری، پیشینه‌ای دراز در فرهنگ و جامعه ایرانی دارد؛ گویی در گوشه‌گوشه آن تنیده شده، همچون پاره‌ای از وجود فرهنگ ایرانی در گذر زمان بالیده و در پسِ رخدادهای زمانه پرحادثه، روزگار گذرانده است.

به گزارش عطنا، روزنامه شهروندگزارشی به قلم روزبه رهنما درباره قصه‌گویی و روایت‌گری در جامعه ایرانی منتشر کرده است که در ادامه می‌آید:

از داستان‌های مادرم در غروب روزهای سرد زمستانی و از صحبت‌های‌اش با نامادری‌های‌ام، بتول و فاطمه، که در ساعات بعدازظهر برای صرف چای و دوخت‌ودوز به خانه ما می‌آمدند، نه تنها در جریان سرگذشت او و روزهای سخت و دشوار زندگی‌اش، در اوایل زناشویی او با شازده قرار می‌گرفتم، بل با بحران و آشوبی آشنا می‌شدم که در سال‌های نه‌چندان دور، کشورم را دربرگرفته بود. من و خواهرم «جبی»  اغلب روی قالی نزدیک مادران‌مان می‌نشستیم، در حین گل‌دوزی، به حرف‌های آن‌ها گوش می‌سپردیم و چنان تحت تاثیر قرار می‌گرفتیم که اشک در چشمان‌مان حلقه می‌بست.

وقتی نور خورشید با گل‌های قرمز و نیلی قالی زیر پای‌مان بازی می‌کرد، چنان مجذوب و مسحور می‌شدم، که گویی در قایقی نشسته‌ام و در دریایی از گل‌های سرخ و زنبق و سوسن و نیلوفر شناورم. قصه‌های مادرم، چنان در نظرم واقعی می‌نمود که احساس می‌کردم کشورم چون آن قالی قدیمی و پرنقش‌ونگار، و خانواده و آدم‌های مجموعه‌ی شازده نیز بخشی از تاروپود آن است. این داستان‌ها مرا با تاریخ سرزمین‌ام آشنا می‌کرد».

این تجربه «سَتّاره فرمانفرماییان»، دختر شاهزاده عبدالحسین میرزا فرمانفرما از قصه‌گویی‌های مادر در روزگار کودکی که در بخشی با نام «داستان‌های مادرم و فرش‌های زیبا» در کتاب «دختری از ایران؛ خاطرات خانم ستاره فرمانفرماییان» روایت شده است، خاطره مشترک بسیاری از ایرانیان در زندگی به ویژه روزگار کودکی و نوجوانی به شمار می‌آید.

سنت قصه‌گویی و روایت‌گری، پیشینه‌ای دراز در فرهنگ و جامعه ایرانی دارد؛ گویی در گوشه‌گوشه آن تنیده شده، همچون پاره‌ای از وجود فرهنگ ایرانی در گذر زمان بالیده و در پسِ رخدادهای زمانه پرحادثه، روزگار گذرانده است.

پیرانی که می‌گفتند؛ کودکانی که می‌شنیدند

مرتضی راوندی، نگارنده کتاب پربرگ و ارزشمند «تاریخ اجتماعی ایران» در جلد ششم که به «مناظری از زندگی اجتماعی و خانواده در ایران» اختصاص دارد، درباره شیوه‌های پرورش کودکان تا پیش از روزگار معاصر ایران، در زمانه‌ای که «قرون وسطی» می‌نامد، به یک سنت دیرینه در خانواده ایرانی اشاره می‌کند «مادربزرگ و پدربزرگ هر خانواده با صبر و حوصله بسیار برای کودکان نَقل و قصه می‌گفتند و با افسانه‌های کوچکی که یادگرفتن آنها دشوار نبود کودکان را دلخوش و سرگرم می‌کردند».

این آیین ایرانی که از کودکی با شخصیت و روح وی درهم می‌آمیخت، او را در سراسر زندگی از خود متاثر می‌ساخت. آرتور دوگوبینو، فیلسوف، خاورشناس و وزیرمختار فرانسه در ایران دوره قاجار در سفرنامه خود «سه سال در آسیا» نکته‌بینانه، ایرانیان را «شیفته تاریخ و گذشته» بازشناسانده، که این ویژگی را قالبی با نام «قصه‌های تاریخی» نمایانده‌اند. او علاقه به شنیدن و گفتن داستان‌های تاریخی را یکی از ویژگی‌هایی ایرانیان در زندگی روزمره برشمرده است و می‌نویسد «در ایران هرگز کسی را ندیدم که در پست‌ترین شرایط اجتماعی باشد و کلیات تاریخی را که با آفرینش جهان شروع می‌شود و به سلطنت پادشاه فعلی خاتمه می‌یابد، نداند.

البته آنها بسیاری از مطالب را با هم مخلوط می‌کنند. برایشان جمشید شکوه و فریبندگی خاصی دارد، رستم قهرمان ملی است، و شاه عباس کبیر- اگر حرف چاروادارها را باور کنیم- تقریبا کلیه کاروانسراهای ایران را ساخته است». وی برآن می‌شود نه تنها خواص ایرانی، که، عوام نیز به شنیدن قصه‌های تاریخی علاقه بسیار داشته‌اند «برای این اشخاص تاریخ گذشته ملت موضوعی جالب به شمار می‌رود و اوقات فراغت خود را با لذت به شنیدن داستانهای تاریخی می‌پردازند و یا این که به سخنان افراد تحصیل‌کرده گوش می‌دهند که به شنوندگان خود آنچه را که نمی‌دانند می‌آموزند. بارها چنین اجتماعاتی را دیدم».

گوبینو سپس برای گواه‌آوردن در درستی تحلیل خود، خاطره‌ای از زمان حضور در تهران بازمی‌گوید «در خلال چهار ماه که در بیابانی در فاصله بیست فرسنگی تهران چادر زده بودم، خدمتکاران من هر شب در چادر یکی از پیشخدمتها جمع می‌شدند، یک نفر برایشان کتاب می‌خواند و درباره فلان یا فلان واقعه تاریخی کهن بحث می‌کردند و بیسوادها گوش می‌دادند و می‌کوشیدند مطالب را بفهمند.

هیچ‌کدام حتی سربازان نمی‌خواستند کلمه‌ای از این دروس ساعات فراغت را از دست بدهند. در بسیاری موارد از من تقاضا می‌کردند به چادرشان بروم و درباره یک مطلب تاریخی قضاوت کنم. ملتی که این‌قدر به تاریخ و پیشینیانش اهمیت می‌دهد، بی‌شک به اصل بقا و نیروی فوق‌العاده خود آگاه است».

شب‌نشینی، قصه‌گویی، قصه‌گویی، قصه‌گویی …

روایت‌گری و علاقه ایرانیان به «شنیدن» و «گفتن» قصه‌ها و داستان‌های ملی، تاریخی و دینی، در بسیاری از کنش‌های فردی و اجتماعی و در رخدادها و مناسبت‌های ویژه جامعه بازتاب یافته است. ژان باتیست تاورنیه، جهانگرد فرانسوی که در دوره صفوی به ایران آمده است، در کتاب «سفرنامه تاورنیه» با اشاره به علاقه ایرانیان برای هم‌نشینی در زمان‌های گوناگون، آنان را مردمانی توصیف می‌کند که به میهمانی و سخن‌راندن و شنیدن قصه‌های جذاب در آن هنگام علاقه بسیار دارند «مهمانی ایرانیان بدین‌گونه است. مهمانان از صبح در خانه‌ای که به آن دعوت شده‌اند گرد می‌آیند و در طول روز به کار جز قهوه‌خوردن و قصه‌گفتن نمی‌پردازند».

میهمانی‌های مورد اشاره این جهانگرد، در فرهنگ ایرانی، یک جلوه گسترده و رایج داشته، «شب‌نشینی» نامیده می‌شده است. شب‌نشینی‌های ایرانیان، از گذشته‌های دور از گستره‌هایی به شمار می‌آمد که ویژگی تاریخی «شنیدن» و «گفتن» را در جامعه ایرانی بازمی‌تاباند.

بازخوانی منابع تاریخی به ویژه سفرنامه‌های جهانگردان، گزارش‌های شرق‌شناسان و خاطره‌نگاری‌ها نشان می‌دهد ایرانیان در مهمانی‌های رایج شبانه و شب‌نشینی‌ها، بخشی مهم از زمان خود را به گفتن و شنیدن قصه‌ها، داستان‌ها و روایت‌های تاریخی و ملی اختصاص می‌دادند.

شاردن، جهانگرد پرآوازه عصر صفوی، «شنیدن یا خواندن اشعار حماسی که خوانندگان خوش‌آواز می‌خوانند» را از ویژگی‌های مهم و برجسته آن میهمانی‌ها برمی‌شمرد. دیگر جهانگردان در سفرنامه‌های خود در دوره‌های گوناگون، در کنار تاکید بر مهمان‌نوازی ایرانیان، یادآور می‌شوند این سنت رایج در جامعه ایران از آن‌رو است که مردمان این سرزمین علاقه‌ای کلی به دورهمی‌های شبانه همراه با سرگرمی، شنیدن و گفتن دارند.

داستان‌گویی و شعرها و آهنگ‌های رزمی و حماسی، بخشی مهم از مقدمه و موخره میهمانی‌ها به ویژه شب‌نشینی‌ها بود که در کنار برنامه‌هایی دیگر همچون ساز و آواز، بازی‌های گوناگون، رقص و ترنم، توجه میهمانان به ویژه غیر ایرانیان را بدان‌سو می‌کشید. آنچه از بررسی شب‌نشینی‌ها و میهمانی‌های شبانه ایرانیان با جزییات و برنامه‌های گوناگون آن‌ها در سده‌های گذشته می‌توان دریافت، بخشی به شیفتگی مردمان این سرزمین به «گفتن» و «شنیدن» اشاره دارد. شعرخوانی و داستان‌گویی، برنامه همیشگی این میهمانی‌ها به شمار می‌آمده است؛ پدیده‌ای که ردی پررنگ در بیش‌تر منابع سفرنامه‌ای و خاطره‌نگاری‌ها دارد.

قهوه‌خانه، قصه‌گویی، نقل و نقالی

پاره‌ای از شب‌نشینی‌ها و میهمانی‌های شبانه ایرانیان، گاه در پیوند با سنت‌های ملی و آیین‌های مذهبی، گویی آن‌ها را به دستاویزهایی همیشگی برای رواج قصه‌گویی بدل می‌ساخت. شب‌های چله، نوروز و ماه رمضان از آن جمله بود. کتاب‌خوانی و قصه‌سرایی‌ها، افسانه‌پردازی‌ها تا سحر، خواندن قرآن و قصه‌های قرآنی، نقل و نقالی در قهوه‌خانه‌های بزرگ و کوچک، از شاهنامه‌خوانی و داستان رستم و سهراب و حسین کرد گرفته تا اسکندرنامه‌خوانی و سخنوری، شنیدن و خواندن داستان‌ها و تاریخ‌ها و شعرها، گزیده‌ای مهم از برنامه‌های شب‌های یادشده به شمار می‌آمد.

فرد ریچاردز در سفرنامه خود یک شب‌نشینی نوروزی در سی و سه پل اصفهان را به زیبایی توصیف کرده است «در نوروز شب زود فرامی‌رسد و ته سیگارهای مشتعل و سرخی آتش قلیان، کلاه فرنگیها را به غارهای اسرارآمیز مبدل می‌کند. در این موقع همه به نقال گوش فرا می‌دهند. باید داستان «رستم و سهراب» و رخش را برای پسران جوان نقل کرد، چه ایرانیان هرگز از شنیدن داستان قهرمانان افسانه‌ای خود ملول نمی‌شوند».

هانری دالمانی، نویسنده کتاب «سفرنامه از خراسان تا بختیاری» نیز درباره سنت‌های ماه رمضان در میان ایرانیان چنین اشاره کرده است «ایرانیان عادت دارند که در ماه رمضان از یکدیگر مهمانی کنند. پس از خوردن شام بشب‌نشینی میپردازند و با انواع تفریحات خود را سرگرم مینمایند، مخصوصا با نهایت میل و اشتیاق بشنیدن و خواندن داستانها و تواریخ و اشعار میپردازند».

شب‌نشینی‌های ماه رمضان، با شنیدن و گفتن قصه‌ها و داستان‌های کهن ملی و دینی پیوندی استوار داشت. جعفر شهری در کتاب «طهران قدیم» با اشاره به جزییات شب‌نشینی‌های رمضان می‌نویسد «در این شب‌نشینی‌ها … چون وقت بیشتری داشتند، کتاب‌خوانی و قصه‌سرائی‌ها و افسانه‌پردازی‌ها و داستان‌های جنّ و پری و غول و آل و دیو و دد و امثال آن نیز نقل مجالس می‌گردید و تقریبا تا سحرها طول می‌کشید».

این سنت، گاه از دیوارهای خانه‌ها برون می‌آمد و به مکان‌هایی در شهر می‌رسید که بخشی از کارکرد تاریخی خود را در پیوند با آیین ایرانی «قصه‌گویی» یافته بودند. شهری در این‌باره روایتی دارد «نقل و نقالی قهوه‌خانه‌های بزرگ و کوچک که مشمول شاهنامه‌خوانی و حسین کرد و اسکندرنامه‌خوانی و (سخنوری) بود رونق زیادتر میگرفت».

قهوه‌خانه پس از خانه، مهم‌ترین مکان اجتماعی برای برآوردن نیاز ایرانیان به «شنیدن» و «گفتن» قصه‌ها و داستان‌های ملی و دینی و روایت‌های تاریخی به شمار می‌آمد. اف. ال. برد و هارولد اف. وستون، دو جهانگرد امریکایی در کتاب «گشت‌وگذاری در ایران بعد از انقلاب مشروطیت»، هنگام توصیف «چای‌خانه یا به قول مردم ایران قهوه‌خانه» در ایران، نه تنها آن را «گونه‌ای باشگاه و مرکز اجتماع مردم و کانون همه فعالیت‌های سیاسی و اجتماعی طبقات مختلف ایرانیان» برمی‌شمرد که «به صورت دموکراتیک اداره می‌شود»، که، تاکید می‌کند «در امریکا نمونه این باشگاه را که توسط مردم اداره شود و به صورت طبیعی مورد استقبال مردم باشد» وجود ندارد. نویسندگان این کتاب ارزشمند یادآور می‌شوند قهوه‌خانه‌ها مکان‌هایی جذاب بوده‌اند که روایت‌گری و قصه‌گویی از مهم‌ترین نمودهای آن‌ها به شمار می‌آمده است.

پیران قصه‌گو، راویانِ داستان‌های قدیم

مهدی یساولی-  دبیر روایت نو

فرهنگ و اندیشه یک جامعه در گذر زمان، پاره‌ای پیام‌های خود را در قصه‌ها و داستان‌ها جای داده، دُره‌های نادره‌اش را به راویانی می‌سپرد تا به دل‌های مشتاق شنیدن برساند. از این‌رو هر ملتی برآمده از رخدادهای ملی و باورهای دینی، قصه‌هایی ویژه خویش دارد که در داستان‌های اسطوره‌ای، حماسی و عامیانه یا قصه‌های دینی و مذهبی جلوه یافته است.

قصه‌های ملی و داستان‌های دینی و مذهبی، در مهم‌ترین کارکرد خود، مفهوم‌ها و مواریث فرهنگی یک سرزمین و انسان‌های زیسته در آن و معتقد به آیین‌ها و باورهای آن را حفظ کرده، از هزارتوی تاریخ به روزگاران آینده می‌رسانند.

هزاران قصه و افسانه گوناگونِ برجای مانده در فرهنگ شفاهی این سرزمین- جاخوش‌کرده در سینه‌های همان پیران و کهن‌سالان- دستاورد آن کنش‌ها و کوشش‌های فرهنگی- اجتماعی به شمار می‌آید. پیرانِ قصه‌گو اما گویی، جایی در هزارتوی تاریخ ماندند و به روزگار امروز نرسیدند …

ایرانیان، اگر به شماری ویژگی‌ها در تاریخ شناخته شوند، بی‌تردید یکی‌شان قصه‌گویی، داستان‌سرایی و روایت‌گری است. مردمان این سرزمین چه در دوره‌های باستانی چه به روزگار اسلامی، از قالب‌ها و گونه‌های بسیار و شیوه‌های گوناگون، برای روایت‌گری داستان‌ها و قصه‌های فرهنگ و جامعه خویش بهره می‌گرفتند؛ گاه از سرزمین شگفت‌انگیز اسطوره‌ها به دنیای فخرآمیز حماسه‌ها می‌رسیدند؛ زمانی، از گستره ادبیات عامیانه به هزار و یک‌شب خاطره‌انگیز سرمی‌زدند؛ گاه قصه‌های مذهبی و قرآنی را دستاویزی متبرک می‌کردند تا سرنوشت پیشینیان را دریابند و از آن راه گویی که به آینه‌ای نگریسته‌اند، از روزگارِ عبرت‌پذیرِ بشر آگاهی یابند و روزگاری نیز در قلمروی داستان‌های اندرزنامه‌ها و پندنامه‌ها، روایت‌ها می‌شنیدند تا از پسِ روزگارِ پرحادثه این سرزمین، دمی از جهان پیرامون فارغ و آسوده آیند.

بخشی از این کارکرد روایت‌گرانه، در گذشته بر دوش پیران و کهن‌سالانی بود که در منظومه نقش‌پذیری سنتی جامعه ایران در گستره خانواده، قصه‌ها و افسانه‌ها را برای فرزندان روایت می‌کردند. آن‌ها هرچه از توانایی جسمی‌شان کاسته می‌شد اما هنری می‌یافتند تا بدان دستاویز، دیگران را با خود به دنیایی برند که نسل‌های پیش برایشان ترسیم کرده بودند.

آنان حافظه چند هزار ساله شفاهی قوم، قبیله و خانواده در سرزمینی به شمار می‌آمدند که رخدادهایی بسیار از سر گذرانده بود و اکنون قصه‌ها و روایت‌های آن تاریخ دیرینه را در قالب سنت‌ها و آداب قصه‌گویی و روایت‌گری به فرزندان به ویژه کودکان بازمی‌گفتند. قصه و داستان اما تنها سرگرمی و گذرانِ زمان را هدف نداشت، که، آموزشی غیر مستقیم به شمار می‌آمد. گذشتگان، قصه می‌گفتند تا شیوه‌ها و حکمت زندگی را به کودکان بیاموزند.

داستان و روایت، نسل‌به‌نسل و سینه‌به‌سینه که روایت می‌شد، آدم‌ها را با یکدیگر، آن‌ها را به جامعه و جامعه را به تاریخی دیرینه پیوند می‌داد؛ از همین‌رو بود که آرتور دوگوبینو، فیلسوف و خاورشناس فرانسوی در دوره قاجار، ایرانیان را مردمانی «شیفته شنیدن تاریخ و روایت‌های گذشته» توصیف می‌کرد که به شنیدن و گفتن داستان‌های تاریخی خو گرفته بودند؛ او چنین نتیجه می‌گرفت که همین شیفتگی و پیوند به گذشته از راه بازگویی داستان‌های تاریخی، ملتی برساخته که «بی‌شک به اصل بقا و نیروی فوق‌العاده خود آگاه است».

افسانه‌ها، قصه‌ها و داستان‌های دینی و ملی در گذر روزگار، نسل‌هایی در این سرزمین می‌پرورانید که پیوندی ژرف و گسترده با سرزمین، تاریخ و نهاد خانواده داشتند؛ چنان پدیده‌ای همچنین پیوستگی فرهنگی- اجتماعی جامعه را در پی می‌آورد. قصه‌های دینی و داستان‌های ملی، ابزاری برای پرورش نسل‌های پی‌درپی به ایرانیان می‌سپردند و بدین‌ترتیب به پیوستگی و هم‌بستگی نهاد خانواده در گذر روزگار یاری می‌رساندند.

هزاران قصه و افسانه گوناگونِ برجای مانده در فرهنگ شفاهی این سرزمین- جاخوش‌کرده در سینه‌های همان پیران و کهن‌سالان- دستاورد آن کنش‌ها و کوشش‌های فرهنگی- اجتماعی به شمار می‌آید. پیرانِ قصه‌گو اما گویی، جایی در هزارتوی تاریخ ماندند و به روزگار امروز نرسیدند …

AtnaNews Telegram

اخبار مرتبط

[ad_2]

لینک منبع

هراس از ثروت عیان

[ad_1]

گزارش‌های جهانگردان تاریخی از پدیده‌ای که جلوی ارزش افزوده دارایی را در تاریخ ایران می‌گرفته است؛

«ثروت‌اندوزی» در تاریخ ایران، کاری جذاب به شمار می‌آمده اما «ثروت‌مندی» هیچ‌گاه از آسیب و خطر تهی نبوده است. بررسی منابع تاریخی نشان می‌دهد ایرانیان از گذشته‌های دور در کنار کشاورزی که معیشت غالب سرزمین‌شان را دربرمی‌گرفته، به بازرگانی با وجود همه سختی‌ها به ویژه در زمینه جغرافیایی همچون نبودِ راه‌های مناسب، علاقه فراوان داشته‌اند.

به گزارش عطنا، روزنامه شهروند مطلبی درباره جهانگردان تاریخی به قلم روزبه رهنما، روزنامه‌نگار منتشر کرده است که متن آن به شرح زیر است:

پ. امده ژوبر، جهانگرد فرانسوی و فرستاده ناپلئون به دربار ایران، در کتاب «مسافرت در ارمنستان و ایران»، مردمان این سرزمین را برگرفته از ذوق و خوی‌شان، «سودجویان هوشیار در کارهای بازرگانی» می‌نامد که «خوش‌برخورد» و «خسته‌نشدنی» و با عشق و شور روی به بازرگانی می‌آورند. وی می‌نویسد «آنها میانه اروپا و هندوستان هستند؛ آنها از راه زمینی با مخارج کمی محصولات را وارد می‌کنند و معمولا با سود متوسطی خرسند می‌شوند و امیدوار هستند که به این وسیله کار خویش را گسترش بدهند».

هینریش بروگش، جهانگرد و خاورشناس آلمانی در کتاب «در سرزمین آفتاب؛ دومین سفرنامه هینریش بروگش»، به این ویژگی ایرانی با تاکید بیش‌تر اشاره می‌کند «علاقه به سرمایه‌گذاری و قابلیت و توانایی فعالیت در زمینه صنایع و بازرگانی نه تنها در بین ایرانیان کم نیست، بلکه باید گفت یکی از خصوصیات اصلی این قوم بشمار میرود و موفقیت‌های ایرانیان خارج از کشور که تحت حمایت قوانین ممالک مسیحی کار می‌کنند، گواه صادق این مدعاست».

او از تشکیلاتی منظم و مرتب در زمینه حمل‌ونقل میان تفلیس و دیگر شهرهای ماورای قفقاز نام می‌برد که به یک ایرانی تعلق دارد. این جهانگرد اروپایی برای آن که گواه‌هایی بیش‌تر در شیفتگی مردمان این سرزمین به ثروت‌اندوزی از راه کار، بیاورد، از ایرانیان یاد می‌کند که در سرزمین‌های دیگر بدین کار مشغول‌اند

«در هندوستان یکصد و پنجاه هزار مهاجر پارسی با هوش و درایت ذاتی و پشتکار خود در زمینه بازرگانی و صنعت، ثروتهای کلانی اندوخته و در جامعه هند از احترام و اعتبار ویژه‌ای برخوردارند».

آنان از این راه، دارایی و ثروت می‌اندوختند اما عامل‌هایی موجب می‌شد نه تنها نتوانند از ثروت به‌دست‌آمده بهره شایسته ببرند، که، حتی از آشکارساختن آن نیز هراس داشته باشند. همین پدیده که پیامد یک وضعیت ویژه به شمار می‌آمد، خود، نیز پیامدهایی ناخوشایند در جامعه همراه می‌آورد؛ مهم‌ترین آن‌ها محروم‌ماندن از ارزش افزوده ثروتی بود که نهان داشته می‌شد.

پاره‌ای جهانگردان که در دوره‌های گذشته به ایران سفر کرده‌اند، با درک این مسئله، به تحلیل آن پرداخته، هم کوشیده‌اند به علت‌های پیدایی آن وضعیت پی برند، هم پیامدهای اجتماعی- اقتصادی آن را توصیف کنند.

این خاورشناس آلمانی، مهم‌ترین عامل پیدایش این وضعیت را وضعیت کلی کشور در حوزه‌های سیاست و امنیت می‌داند و البته به پیامد کلان و کلی آن نیز اشاره می‌کند «ظاهرا هوش و استعداد فطری ایرانی تنها در وطنش ایران بخاطر عدم توانایی دولت در حفظ امنیت مالی و جانی اتباعش بازدهی نداشته و کشورش بدین خاطر از امکان توسعه و ترقی و رفاه اجتماعی محروم مانده است.»

 

طلا حرف نمی‌زند، پول اما چرا!

Sevruguin, Antoin,; b&w ; 17.8 cm. x 13 cm.; Myron Bement Smith Collection: Antoin Sevruguin Photographs. Freer Gallery of Art and Arthur M. Sackler Gallery Archives. Smithsonian Institution, Washington D.C. Gift of Katherine Dennis Smith, 1973-1985

میل شدید ایرانیان به ذخیره فلزهای قیمتی همچون طلا و نقره به جای پول را به این ویژگی پیوند می‌توان داد. روایت‌هایی فراوان از گرایش و شیفتگی بسیاری از خانواده‌های ایرانی نسبت به تبدیل پول‌ها و دیگر دارایی‌هایشان به طلا و نقره و پنهان‌داشتن آن‌ها بر برگ‌های تاریخ ثبت شده است؛ این ذخیره‌ها تا زمانی از چرخه بهره‌گیری برون می‌ماندند که صاحبان‌شان به هزینه‌کردن آن‌ها ناگزیر نمی‌شدند.

هینریش بروگش، ایرانیان را نه مردمان تنگ‌دست، که، ثروتمندانی برمی‌شمرد که به علت‌های ویژه دارایی خود را پنهان داشته‌اند «معمولا ایران را کشوری فقیر می‌دانند، اما این گفته صحت ندارد. در ایران ثروتمندان زیادی وجود دارند». او از ثروتمندانی در ایران یاد می‌کند که «ترجیح میدهند سرمایه خود را به طلا که به سادگی قابل پنهان کردن است و سوددهی هم ندارد تبدیل کنند». به تعبیر این جهانگرد آلمانی «ضرب‌المثل معروفی که می‌گوید«طلا حرف نمی‌زند» در سرزمین آفتاب زیاد شنیده می‌شود».

او یادآور می‌شود «افراد ثروتمند در ایران کم نیستند (به عقیده یکی از دوستان ایرانیم در ایران می‌توان تقریبا هزار نفر ملیونر را نام برد!) اما آنها نه تنها پول خود را با دقت مخفی کرده و از به کار انداختن آن در کارهای سودآور اجتناب می‌ورزند، بلکه همواره می‌کوشند، کسی از میزان ثروتشان اطلاع پیدا نکند و در میان مردم همچون افراد عادی جلوه نمایند».

عبدالله مستوفی نیز در کتاب «شرح زندگانی من یا تاریخ اجتماعی و اداری دوره قاجاریه» هنگام توصیف دگرگونی‌های اقتصادی جامعه از میانه‌های دوره قاجار و افزایش هزینه‌های زندگی و کاربرد تجملات در زندگی خانواده‌های ایرانی، از کسانی یاد می‌کند که ناگزیر به بهره‌گیری از چنان ذخیره‌هایی برآمده‌اند

«زندگی چه از حیث مخارج و چه از حیث لوازم سنگین و پرحاشیه شده است. قیمت نان دو برابر ده سال قبل شده و به یکمن پانزده شاهی ترقی کرده است. … با اینکه مواجب نوکر را به بیست و پنج قران ترقی داده‌اند، این صنف مرفه نیست و آقاهای باانصاف مجبورند کمکهائی بآنها بکنند. نوکر زیاد نگاهداشتن هم دارد از رسم میافتد. قلیانهای بلوری سرطلای میناکاری بقلیانهای کوزه‌ای با سرگلی مشکی اصفهانی مبدل شده است. آقاها دیگر قلیان همراه نمیبرند. فراش جلو انداختن و نوکر زیاد نگاهداشتن کار حاجی عمواقلیهاست. … باوجود این از راه رقابت یا حفظ آبرو و حیثیت همه بالادست همدیگر بلند میشوند. طلا و نقره اندوخته خانواده و حتی املاک را هم در راه این تظاهر زندگی، از کف میدهند».

برای عیان‌شدن ثروت‌شان می‌ترسند روایت یک بی‌اعتمادی تاریخی

لیدی مری شیل، همسر وزیر مختار انگلیس هنگام توصیف خلقیات کلی ایران، آنان را مردمانی همیشه‌مقروض می‌نمایاند. روایت او در این‌باره، ما را به آن وضعیت ویژه در زمینه سرمایه‌اندوزی ایرانیان می‌توان راه نماید. او در کتاب «خاطرات لیدی شیل؛ همسر وزیر مختار انگلیس در اوائل سلطنت ناصرالدین» می‌نویسد «ایرانی‌ها واقعا مردم عجیبی هستند، زیرا اینطور به نظر می‌آید که همه مردم به نحوی مقروض می‌باشند: از پادشاه مملکت گرفته، که زیر بار قرض امپراطور روسیه است، تا یک قاطرچی بینوا. و شاید تنها کسانی که مقروض نیستند نزولخوارها باشند. وگرنه با هر کس که صحبت می‌کنید از قرضهای خود می‌نالد».

پ. امده ژوبر، فرستاده ناپلئون به دربار فتحعلی شاه نیز در کتاب «مسافرت در ارمنستان و ایران» با اشاره به «کمبود وسایل مبادله» در ایران، این مسئله را نه از روی ناآشنایی آنان با این وسیله‌ها، که، از یک هراس تاریخی برآمده می‌داند «با اینکه اختراع برات و پول کاغذی [اسکناس] در ایران بهیچوجه ناشناخته نیست ولی یک بی‌اعتمادی عمومی و ترس از اینکه حتی بطور غیر مستقیم میزان تمولشان برملا گردد و همچنین دوری نقاط، مانع از این بود که به طریقی جز مبادلات دست بزنند».

جهانگردان چه عامل‌هایی را در پیدایش چنین نگرش و اندیشه‌ای نسبت پنهان‌داشتن سرمایه و مال میان ایرانیان تاثیرگذار می‌دانسته‌اند. هینریش بروگش، جهانگرد و خاورشناس آلمانی را نه از روی بی‌علاقگی ایرانیان به کار و کوشش و کاربرد دارایی‌هایشان در مسیر آبادانی کشور، که، پیامد یک «هراس» می‌داند که وضعیت کلی ایران در دل سرمایه‌داران و ثروتمندان پدید می‌آورده است.

او می‌نویسد «کسی جرات نمی‌کند ثروت خود را برای اجرای طرحهایی که برای خود و دیگران سودمند است نظیر احداث راه‌آهن، کارخانه یا تاسیسات بزرگ دامداری و کشاورزی که برای عمران و آبادانی کشور ضروری است، به کار اندازد». این خاورشناس پرآوازه، اندوختن دارایی و ثروت آشکار را در این سرزمین «خطر» برمی‌شمرد «کلا تملک اموال منقول و غیر منقول نظیر کارخانه و معدن، در ایران خالی از خطر نیست، بخصوص اگر عایداتشان زیاد باشد، چرا که کارمندان عالیرتبه و اشخاص متنفذ یا انواع و اقسام کارشکنیها و توسل به تهدید و ارعاب می‌کوشند تا از صاحب مال اخاذی کنند».

وی ناامنی مالی را دستاورد و نمایشگر چنین وضعیتی قلمداد می‌کند و روایتی تلخ از پیامدهای این پدیده ارایه می‌دهد «این نشاندهنده آن است که امنیت مالی در این کشور وجود ندارد. یکی از علل اصلی عقب‌ماندگی ایران و فقدان تاسیسات صنعتی در این کشور همین عدم امنیت مالی است که باعث می‌شود سرمایه‌ها و استعدادهای گریخته و منابع خداداد ایران همچنان در زیر خاک پنهان بماند و کسی به فکر استخراج و بهره‌برداری از آنها نیفتد و یا از استعداد خود برای تاسیس کارخانه یا تجارت گسترده با خارج استفاده نکند».

AtnaNews Telegram

اخبار مرتبط

[ad_2]

لینک منبع