«وجود انضمامی انسان» مبنای فلسفه اخلاق است

[ad_1]

حجت‌الاسلام دکتر عبدالحسین خسروپناه:

بحث درباره چیستی فلسفه اخلاق با پاسخ به چند پرسش می‌تواند طرح شود. اگر بخواهیم تعریفی منطقی و دقیق از فلسفه اخلاق داشته باشیم، باید سه واژه را دقیقاً معنا کنیم؛ فلسفه، اخلاق و فلسفه اخلاق.

به گزارش عطنا به نقل از روزنامه صبح‌نو، حجت‌الاسلام دکتر عبدالحسین خسروپناه یادداشتی درباره مبنای اخلاق فلسفه نوشته است که در ادامه می‌آید:

در تعریف فلسفه، فلاسفه گذشته گفته‌اند: عوارض و احکام موجود بماهو موجود. این تعریف شامل فقط یک موجود خاص نمی‌شود. مثلاً احکام وجود انرژی در فیزیک مورد بحث قرار می‌گیرد؛ اما احکام وجود مطلق و اصل وجود در فلسفه بحث می‌شود. تقسیم‌بندی‌هایی مانند حادث و قدیم، علت و معلول و… در چارچوب فلسفه قرار می‌گیرند.

واژه فلسفه در عبارت «فلسفه اخلاق» به این معنا به کار نمی‌رود. معمولاً فلسفه را در این عبارت به معنای «مبادی تصوری و تصدیقی اخلاق» به کار می‌برند. در مقابل این معناهای فلسفه، یک تعریف ارائه داده‌ایم: «احکام وجود انضمامی انسان».

یعنی همان «منِ» انسانی که به صورت حضوری و وجدانی درکش می‌کنیم. هر کسی در ذهن خودش یک تصور از «من» دارد که به آن «مفهوم من» می‌گوییم؛ اما همه ما یک درک وجدانی و حضوری از من داریم. مثالی که در این زمینه وجود دارد این است که ما تصوری از «ترس» داریم، اما این موجب نمی‌شود که بترسیم، بلکه وجدان کردن ترس موجب ترسیدن ما می‌شود، یعنی حقیقت ترس بر ما غالب و آثار ترس در رخسار ما ظاهر خواهد. همان‌طور که بین تصور ترس و وجود و وجدان ترس فرق است، میان تصور من و وجود من هم فرق است.

 وقتی می‌گوییم «وجود انضمامی انسان» منظورمان تصور من نیست، بلکه آن «خود»ی مد نظر است که وجداناً و حضوراً آن را درک می‌کنیم و می‌یابیم. صورت ذهنی همان چیزی است که فلاسفه به آن «علم حصولی» می‌گویند؛ اما وقتی شما خودتان را از درون می‌یابید که هستید، به آن «علم حضوری» می‌گویند. شما وقتی خودتان را دوست دارید در واقع صورت ذهنی خودتان را دوست ندارید بلکه «خودتان» را دوست دارید.

مفهوم «concrete» همان واقعیت عینی اشیاست که به همان من حقیقی و حضوری شما ارجاع دارد. ما اگر از وضعیت زمانی و مکانی خودمان غفلت کنیم، هیچ گاه از «خودمان» غفلت نمی‌کنیم. این وجود انضمامی انسان احکام و عوارضی دارد. مثلاً این انسان دارای «حق» است.

دارای «زبان» است. یکی از این عوارض و احکام هم «خلقیات» است. یعنی شما بالوجدان همان‌طور که خودتان را درک می‌کنید، خلقیات خودتان را هم می‌یابید. یعنی وجدانا می‌دانید که از فضایل و رذایلی برخوردارید. منظور از خلقیات همان ملکات نفسانی است که در ذات انسان تعبیه و جزوی از هستی او شده است. پس خلقیات یکی از احکامی است که بر وجود انضمامی انسان بار می‌شود.

درباره این خلقیات دو جور می‌توان بحث کرد؛ یکی اینکه خلقیات خوب و بد را بیان کنید و بگویید خلق دروغ‌گویی بد است و خلق راست‌گویی خوب است تا آخر، که به آن علم اخلاق می‌گوییم. دوم این‌که یک دسته مبادی تصوری و تصدیقی خلقیات را برشماریم. مثلاً بگوییم این خلقیات «إخبار» هستند یا «إنشاء»، «نسبی» هستند یا «مطلق»، معیار دارند یا ندارند، از دین گرفته می‌شوند یا نه، عقل آن‌ها را درک می‌کند یا نه، خوب یعنی چه، بد یعنی چه.

در صورت دوم است که عنوان «فلسفه اخلاق» اطلاق می‌کنیم. در این صورت فلسفه اخلاق زیرمجموعه فلسفه قرار می‌گیرد و معنای فلسفه فقط مشترک لفظی نمی‌شود بلکه در معنا هم مشترک می‌شود. با این تعریف از فلسفه، تمام فلسفه‌های مضاف زیرمجموعه فلسفه قرار می‌گیرند.

از آنجا که بنده در حال تأسیس فلسفه جدیدی هستم، فلسفه را این‌گونه تعریف کردم و با این تعریف فلسفه سیاست، فلسفه اخلاق، فلسفه اقتصاد، فلسفه علم و… زیرمجموعه فلسفه به معنای مطلق کلمه قرار می‌گیرد. البته ما به این تعریف فلسفه یک قید روشی هم می‌زنیم و می‌گوییم برای بررسی احکام و عوارض وجود انضمامی انسان، از روش عقلی استفاده می‌کنیم.

زیرا در علم انسان‌شناسی (anthropology) هم از انسان صحبت می‌شود، اما روش‌اش روش تجربی است و با انسان‌شناسی به معنای فلسفی آن متفاوت است؛ روش فلسفه عقلی است.

درباره چیستی اخلاق هم می‌توان گفت، اخلاق جمع خلق است، به معنای سرشت یا صفت نفسانی یا هیأت راسخه در وجود انسان. این صفات باعث می‌شود که بدون استدلال عقلانی، اعمالی را انجام دهیم. گاهی این خلق و سرشت از سنخ فضیلت است گاهی از سنخ رذیلت.

لذا اخلاق به دو دسته فضایل و رذایل تقسیم می‌شود. این هیأت راسخه، منشأ بسیاری از افعال ماست. ما اغلب برای انجام اعمالمان بر اساس ملکات نفسانی عمل می‌کنیم و تأملات عقلانی لزوماً در پس آن وجود ندارند.

اگر بخواهیم همه اعمالمان را با استدلال عقلی انجام دهیم، بسیار مشکل می‌شود. مانند مترجمی که می‌خواهد متنی را از زبان مبدأ به زبان مقصد برگرداند. شما کسی را می‌بینید که بدون تأمل به راحتی غیبت می‌کند یا دروغ می‌گوید. کسی را هم می‌بینید که بدون تأمل، انفاق می‌کند.

 ما در فلسفه اخلاق به دنبال این نیستیم که بگوییم چه چیز خوب و چه چیز بد است؛ بلکه می‌خواهیم مبادی تصوری و تصدیقی اخلاق را بررسی کنیم.

AtnaNews Telegram

اخبار مرتبط

[ad_2]

لینک منبع

نابرابری رو به افزایش فاجعه‌بار است

[ad_1]

گفت‌و‌گو با ناصر زرافشان به بهانه ترجمه کتاب «سرمایه در سده بیست‌ویکم» توماس پیکتی؛

کتاب «سرمایه در سده‌ بیست‌و‌یکم» نوشته توماس پیکتی یکی از پرخواننده‌ترین کتاب‌های اقتصادی دهه‌ اخیر است و از زمان انتشار در سال ٢٠١٣  بحث‌های زیادی پیرامون آن در رسانه‌های مختلف جهان از سوی اقتصاددانان چپ و راست مطرح شده است. موضوع اصلی کتاب چگونگی رسیدن به بیشترین میزان نابرابری از ابتدای قرن بیستم تاکنون است. به‌خاطر مشابهت‌های سیاست‌های نولیبرالی، استقبال از کتاب در ایران هم زیاد بود و به فاصله کمی دو ترجمه از آن به فارسی منتشر شد.

به گزارش عطنا به نقل از روزنامه شرق، اخیرا ناصر زرافشان ترجمه جدیدی از متن فرانسه کتاب به دست داده است. زرافشان حقوقدان، صاحب‌نظر در مباحث اقتصاد سیاسی است و پیش از این کتاب‌هایی همچون «ویروس لیبرال» نوشته سمیر امین، «کودتا» نوشته یرواند آبراهامیان و «بیست‌و‌سه گفتار درباره سرمایه‌داری» نوشته ها-جون چانگ را به فارسی برگردانده است. او معتقد است «پیکتی صورت مسئله را خوب و کامل طرح می‌کند اما در مقام ارائه راه‌حل به دلیل جایگاه اجتماعی خود و عدم قابلیت دستگاه فکری و تحلیلی او، مبتنی بر پیش‌فرض‌های اقتصاد سرمایه‌داری، موفق به ارائه یک راه‌حل جدی و عملی نمی‌شود». آنچه در ادامه می‌خوانید پاسخ‌های کتبی ناصر زرافشان به چند سؤال درباره این کتاب است. 

* با وجود ترجمه‌های قبلی از این کتاب، چرا مجددا دست به ترجمه این اثر زدید؟

دسترسی به یک ترجمه فارسی از کتاب «سرمایه در سده بیست‌ویکم» ضروری بود. ابتدا چون شنیده بودم کسانی سرگرم ترجمه این کتاب هستند، برای پرهیز از دوباره‌کاری و اتلاف وقت، از کار بر روی آن خودداری کرده و منتظر انتشار ترجمه فارسی آن شدم.

نخست ترجمه‌ای از این کتاب از سوی انتشارات نقد فرهنگ منتشر شد. این ترجمه به حدی مغلوط و مخدوش بود که نمی‌شد آن را برگردان فارسی قابل‌اتکایی از کتاب پیکتی به حساب آورد. من و دوستانی دیگر در همان زمان انتشار این ترجمه آن را بررسی و نقد کردیم. سپس ترجمه دیگری از آن از سوی کتاب آمه منتشر شد. این ترجمه هم – اگر از مقدمه الحق خواندنی و پخته‌ای که آقای دکتر علی دینی‌ترکمانی بر آن نوشته‌اند بگذریم – بهتر از اولی نبود و احتمالا با اتکا بر ترجمه اولی تهیه شده بود؛ زیرا مثلا در ترجمه اول در برخی موارد پاراگراف‌هایی از متن انگلیسی – شاید سهوا – جاافتاده و در ترجمه فارسی وجود ندارد و با تعجب در ترجمه دومی هم همان پاراگراف از قلم افتاده است!

احتمال اینکه در یک کتاب ٩٠٠- ٨٠٠ صفحه‌ای در ترجمه دوم هم مثلا دو-سه مورد که سهوا از قلم افتاده دقیقا همان دو-سه موردی باشد که در ترجمه قبلی هم از نظر افتاده بسیار ضعیف است. مثلا در فصل یازدهم کتاب صفحه ۴٢۵ متن انگلیسی پاراگرافی به این شرح وجود دارد: «اگر قرار بود کل ثروت‌های خصوصی در آلمان، در آینده تا همان سطحی افزایش یابد که در فرانسه به آن سطح رسیده است (با مساوی‌بودن سایر عوامل) بایستی جریان‌های ارثی نیز مساوی می‌شد..».

که این یکی از عبارت‌هایی است که در هر دو ترجمه از قلم افتاده است. (به صفحه ۵١٧ ترجمه اول و صفحه ۵۶٧ ترجمه دوم نگاه و آنها را با متن اصلی مقایسه کنید) و مواردی نظیر این. چنین شد که دست‌به‌کار ترجمه کتاب از متن اصلی آن شدم. دلیل اینکه این ترجمه با تأخیر نسبت به دو ترجمه قبلی منتشر شده هم همین است.

*  اهمیت این کتاب در چیست؟

کتاب پیکتی از دو جهت مهم و قابل‌توجه است: یکی از این جهت که در آن ساختار نابرابری و سیر تحول آن و آثار و پیامدهای اقتصادی و اجتماعی آن به تفصیل بررسی و بیان شده است که این صورت مسئله است و آگاهی از آن ضروری است. دیگری از این جهت که مؤلف کتاب پیشنهادی برای مقابله با این معضل ارائه می‌کند که ارزیابی و بررسی کارایی یا عدم‌کارایی راه‌حل پیشنهادی او برای این مسئله هم ضرورت دارد.

پیکتی ابتدا طی دوازده فصل سیر تحول ثروت و درآمد و ساختار نابرابری در ثروت و درآمد و چگونگی تحول آن را از سده هجدهم تاکنون بررسی می‌کند و با انبوهی از یافته‌ها و اطلاعات، آمارها و مدارک، مستندترین و مفصل‌ترین تابلو را از اقتصاد امروز جهان از دیدگاه توجه ویژه به نابرابری و ساختار و سیر تحول آن به دست می‌دهد و آنگاه طی چهار فصل باقیمانده کتاب، بر مبنای بررسی‌هایی که در دوازده فصل پیشین به عمل آورده راه‌حل خود را که برقراری یک مالیات بر درآمد جهانی و تصاعدی است ارائه می‌کند.

باید این نسخه‌ای را که او برای رهایی از وضعیت بحرانی اقتصاد جهان تجویز می‌کند محک زد و تاثیر و کارآیی یا عدم کارآیی آن را سنجید. به این ترتیب هریک از این دو بخش به دلائلی که به موضوع و محتوای خاص هریک از آنها برمی‌گردد مهم و خواندنی است.

*  یافته‌های مؤلف در زمینه سیر تحول نابرابری و آثار و پیامدهای اقتصادی و اجتماعی آن چیست؟

عمده‌ترین نتایجی که از این پژوهش حاصل شده این است که: اولا، برخلاف پیش‌بینی‌های خوش‌بینانه نظریه کوزنتس که چند دهه به طور گسترده تبلیغ می‌شد از دهه‌های ١٩٧٠ و ١٩٨٠ به بعد، هم فاصله طبقاتی بین فقیر و غنی هر روز بیشتر شده و هم سرعت رشد کلان‌ترین ثروت‌ها به مراتب بیشتر از رشد ثروت‌های متوسط بوده، ثانیا، طبقه متوسطی که شکل‌گیری آن تغییر ساختاری اصلی و دستاورد عمده کشورهای بزرگ سرمایه‌داری در سده بیستم بود و حدود ۴٠ درصد میانی سازوکار توزیع ثروت را تشکیل می‌دهد به سودبالاترین دهک سلسله‌مراتب درآمد زیر فشار قرار گرفته و روبه زوال است و ثالثا، با تغییرات ساختاری به‌وجودآمده و در شرایط نرخ رشد اقتصادی پایین و رشد پایین جمعیت و نرخ‌های بالاتر بازده سرمایه، مجددا یک سرمایه‌داری موروثی شبیه قرن نوزدهم در شرف احیا است که در آن اینکه در چه خانواده‌ای به دنیا آمده باشی و چه میزان ارث ببری مهم‌تر از تلاش و استعداد و شایستگی‌هایی است که داری.

تحولات سیاسی نیمه اول سده بیستم، تغییر موازنه نیروهای اجتماعی و طبقاتی، جنگ جهانی اول، انقلاب اکتبر و پیامدهای جهانی آن، جنگ جهانی دوم – و به قول پیکتی شوک‌هایی که در نیمه اول سده بیستم به سرمایه (و درآمد حاصل از سرمایه) وارد رشد – بحران و تنش‌های بین دو جنگ و فضای سیاسی پس از جنگ دوم در نتیجه شکست نازیسم و فاشیسم و قدرت‌گرفتن نیروهای مردمی و دموکراتیک در فضای عمومی اروپا و جهان موجب سقوط نسبت سرمایه به درآمد، عقب‌نشینی سرمایه‌داری و کاهش نابرابری‌های شدید پیش از جنگ جهانی اول و ترفیه نسبی طبقات میانی و پایینی شده بود.

اما با سیاست‌های نولیبرالی که از دهه ٧٠ سده بیستم به بعد به اجرا درآمد و با جهانی‌سازی مالی، نابرابری‌ها دوباره با چنان سرعتی افزایش یافته که به رکوردهای تاریخی آن که به سال‌های ١٩٠٠ تا ١٩١۴ مربوط می‌شود رسیده است.

«در آغاز دهه ١٩٧٠ در همه کشورهای ثروتمند و در تمامی قاره‌ها، ارزش کل ثروت‌های خصوصی (پس از کسر بدهی‌ها) بین دو سال تا سه سال‌ونیم درآمد ملی بود. ۴٠ سال بعد، در آغاز دهه ٢٠١٠، ثروت‌های خصوصی در همه کشورهای تحت بررسی بین چهار تا هفت سال درآمد ملی بود» (ص ٢۴٩ کتاب).

مؤلف به‌عنوان مثال می‌گوید: «در ایالات متحده آخرین بررسی که از سوی فدرال‌رزرو انجام شده و سال‌های ٢٠١٠ و ٢٠١١ را دربر می‌گیرد، نشان می‌دهد که دهک بالایی ٧٢ درصد ثروت آمریکا را تصاحب کرده درحالی‌که نیمه پایینی جامعه فقط دو درصد آن را دارد.

اما توجه داشته باشید که در این منبع مانند بیشتر بررسی‌هایی که در آنها میزان ثروت خوداظهاری است، مقدار ثروت‌های کلان، کمتر از میزان واقعی آنها اعلام می‌شود» (ص ٣۶۵ کتاب). به ترتیبی که ملاحظه می‌شود ١٠ درصد بالایی جامعه ٧٢ درصد ثروت و ۵٠ درصد پایینی جامعه بر روی هم دو درصد ثروت جامعه را دارند و پیش‌بینی می‌شود اگر وضع بر همین منوال پیش رود، سهم این بالاترین دهک، تا سال ٢٠٣٠ از ٩٠ درصد هم تجاوز کند (جدول ٢-٧ کتاب) در سطح جهانی بالاترین‌ هزارک درحال‌حاضر تقریبا مالک ٢٠ درصد کل ثروت جهانی و بالاترین صدک مالک حدود ۵٠ درصد آن است و بالاترین دهک جایی بین ٨٠ و ٩٠ درصد قرار می‌گیرد. نیمه پایینی جمعیت جهان بدون شک کمتر از پنج درصد کل ثروت جهانی را دارد. (ص ۶٢۵ کتاب).

این وضع عمدتا نتیجه خصوصی‌سازی و انتقال تدریجی ثروت عمومی به اشخاص خصوصی از دهه‌های ١٩٧٠ و  ١٩٨٠ به بعد، مالی‌سازی جهانی و صعود دوباره و تاریخی قیمت‌های دارایی‌هاست. ‌در سال‌های پس از جنگ جهانی دوم قیمت دارایی‌های غیرمنقول (مستغلات) و اوراق بهادار پایین بود، اما در سال ١٩۵٠ قیمت این دارایی‌ها دوباره بالا رفت و پس از ١٩٨٠ این افزایش شتاب بی‌سابقه‌ای یافت.

تحولات پس از دهه ٧٠ سده بیستم به سود سرمایه و به زیان کار، به سود ارثیه و به زیان کار و تلاش، و به سود موقعیت خانوادگی در برابر استعداد و شایستگی صورت گرفته است که ارزش‌های اجتماعی و فرهنگی (عدالت، دموکراسی و…) را هم زیر سؤال می‌برد.

سیر تحول نسبت سرمایه به درآمد نشان می‌دهد که ثروت‌های موروثی در آغاز سده بیست‌ویکم بار دیگر همان اهمیتی را بازیافته‌اند که در اواخر سده نوزدهم و اوائل سده بیستم داشته‌اند.

پیکتی علاوه‌بر موارد بالا، به افزایش انفجاری حقوق‌ها و پاداش‌های نجومی مدیران شرکت‌ها، بانک‌ها و صندوق‌های سرمایه‌گذاری هم در چارچوب افزایش درآمدها در آمریکا از دهه ١٩٨٠ به بعد پرداخته و دلائل این افزایش انفجاری و تأثیرات آن در مسئله عمومی نابرابری‌ را هم مورد بحث قرار داده و معتقد است: «ظهور این ابر‌مدیران که درآمد آنها از افزایش متوسط درآمد هم بسیار سریع‌تر صورت گرفته یک پدیده انگلوساکسونی و یکی از دلائل نیرومند واگرایی و افزایش نابرابری درآمدهاست».

نمود نتیجه‌گیری‌هایی را که از طریق بررسی شاخص‌های کلان اقتصادی به‌دست آمده است در سطح ثروت‌های فردی هم می‌توان به روشنی دید و این کاری است که مؤلف در آغاز فصل دوازدهم کتاب خود انجام داده است.

شمار کسانی که در جهان ثروت آنها به دلار آمریکا سر به میلیاردها می‌زند بین سال‌های ١٩٨٧ و ٢٠١٣ از ١۴٠ نفر به ‌هزارو ۴٠٠ نفر و مجموع ثروت آنها از ٣٠٠ میلیارد به ۵۴٠٠ میلیارد دلار رسیده است. مثلا بین سال‌های ١٩٩٠ تا ٢٠١٠، ثروت لیلیان بِتِن کور، وارث اورآل، بدون آنکه این زن در تمام عمر خود یک روز کار کرده باشد، از دو میلیارد دلار به ٢۵ میلیارد دلار رسیده است، یعنی ظرف ١٠ سال، دوازده‌ونیم برابر شده است.

ضمنا برخلاف آنچه گاه تبلیغ و تصور می‌شود، ثروت ارتباط چندانی به استعداد و شایستگی فرد ندارد و وقتی حجم اولیه آن به هر دلیل – من‌جمله از طریق ارث – از آستانه معینی گذشت دیگر به اینکه صاحب آن‌چه خصوصیاتی داشته باشد بستگی ندارد و از دینامیسم خاص خود در گردش تبعیت می‌کند که غالبا بازده هنگفت دارد و انباشته می‌شود. به عبارت دیگر این ثروت است که ثروت می‌آورد نه شایستگی و تلاش.

غالبا دانشمندان، مهندسان و پژوهشگرانی که عمر خود را در آزمایشگاه‌ها می‌گذرانند و صاحبان اختراعات و نوآوری‌هایی که برخی دیگر را به ثروت‌های نجومی می‌رساند، خود چیزی از نتایج کارشان به دست نمی‌آورند. هیچ‌یک از مخترعان، ‌دانشمندان و نوآوران بزرگ میلیاردر نبوده‌اند، حتی بیل گیتس هم که در میان میلیاردرها یک صاحبکار نوآور و متبکر شناخته می‌شود، خود شخصا نه علوم کامپیوتری را بنیان‌گذاری کرده و نه ریزپردازنده‌ها را اختراع یا درمورد آنها تحقیق کرده و فقط از حاصل کار دیگران و از وجود یک انحصار واقعی در عرصه سیستم‌های عامل بهره‌برداری کرده است. ‌

هزاران نفر دانشمند،  مهندس و پژوهشگری که پیش از بیل گیتس سال‌ها تحقیقات اساسی را در عرصه الکترونیک و علوم کامپیوتری انجام دادند و بدون کار آنان هیچ‌یک از این نوآوری‌ها ممکن نبود، از نتایج کارها و تحقیقات علمی و فنی خود بهره مالی نبرده‌اند و آدمی مثلا مانند بیل گیتس فقط در تلاقی‌گاه ویژه‌ای از شرایط، فرصت را غنیمت دانسته و از آن بهره‌برداری کرده است.

و او تازه نماد میلیاردرهایی است که ثروت آنها حاصل ابتکار یا دست‌کم فرصت‌طلبی شخصی‌شان قلمداد می‌شود. درحالی‌که در میان این ثروت‌های نجومی غلبه با کسانی است که با زدوبند یا از طریق موروثی به آن آستانه اولیه رسیده‌اند که پس از آن خود این ثروت که مستقل از شایستگی یا عدم‌شایستگی صاحب آن و به تبعیت از دینامیسم خاص گردش سرمایه حرکت می‌کند، دائما بیشتر می‌شود که نمونه معرف کل آنها مثلا کارلوس اسلیم است نه بیل گیتس، یک مکزیکی لبنانی‌تبار که سال‌ها در صدر جدول ثروتمندترین مردان جهان قرار داشت و سلطان مستغلات و مخابرات مکزیک به شمار می‌رود و به قول پیکتی «غالبا در مطبوعات غربی به‌عنوان فردی توصیف می‌شود که ثروت نجومی خود را مدیون رانت‌خواری‌های انحصاری است که از راه زدوبند با دولت (به‌شدت فاسد و رشوه‌خوار) مکزیک به دست آورده است..». (ص ۶٣۵ کتاب).

 

* راه‌حل پیکتی برای معضل نابرابری چیست؟

پیکتی از فصل سیزدهم کتاب به بعد به تشریح راه‌حل خود می‌پردازد. او وضع یک مالیات تصاعدی جهانی بر درآمد و سرمایه را پیشنهاد می‌کند که عواید حاصل از آن باید صرف تقویت دولت اجتماعی (دولت رفاه) شود: «سیاست آرمانی برای دوری از یک مارپیچ بی‌انتهای نابرابری و به‌دست‌گرفتن دوباره مهار دینامیسم انباشت، وضع یک مالیات تصاعدی جهانی بر سرمایه است». (ص ۶٧١)

«… یک‌چنین مالیاتی امکان اجتناب از یک مارپیچ بی‌پایان نابرابری و تنظیم و مهار دینامیسم نگران‌کننده تراکم جهانی سرمایه را به نحوی کارآمد فراهم خواهد ساخت.

معیار و مبنای سنجش و ارزیابی همه افزارها و مقرراتی که در حال حاضر در مورد آنها تصمیم گرفته می‌شود هم باید چنین آرمانی باشد». (ص ٧۵١) که تفصیل آن را طی چهار فصل پایانی کتاب بیان می‌کند.

* نظرتان درباره امکان‌پذیری این راه‌حل چیست؟

مالیات تصاعدی بر سرمایه «ناکارآمد و خیالی» است. به دو دلیل: دلیل اول این است که چنین پیشنهادی عملی نیست. پرداخت مالیات هیچ‌گاه داوطلبانه نبوده است. در هیچ زبانی اصطلاح «مالیات‌پردازی» وجود ندارد، اما در همه زبان‌ها «مالیات‌ستانی» وجود دارد. یعنی همیشه قدرت حاکم مالیات را وضع و آن را تحمیل و ستانده است و مودیان مالیاتی هم کوشیده‌اند با ‌توسل به همه وسائل ممکن از پرداخت مالیات فرار کنند.

همین الان این فرار از مالیات مسئله روز کشورهای سرمایه‌داری است و نظر به اینکه مالیات پیشنهادی مؤلف، جهانی است، باید آن قدرتی که نرخ‌های این مالیات تصاعدی را تعیین و خود این مالیات را از بزرگ‌ترین سرمایه‌داران و ابر‌شرکت‌ها و بانک‌های سرمایه‌داری جهان وصول می‌کند هم یک قدرت عمومی فراملی باشد.

این اقتدار عمومی و فراملی کجاست؟ در دنیایی که اتحادیه اروپا حتی حریف جزائر آنگلونورماند (که کسی نام آن را هم نشنیده است) یا لیختن‌اشتاین و موناکو نیست که تن به انتقال خودکار اطلاعات بانکی سرمایه‌دارانی بدهند که برای فرار از مالیات در این پناهگاه‌های مالیاتی جا خوش کرده‌اند، در دنیایی که سرمایه مالی باج‌خوار و اقتصاددانان توجیه‌تراشی که در خدمت آن هستند با وقاحت از نرخ تنازلی مالیات بر سرمایه دفاع می‌کنند و مدعی هستند چون صاحبان ثروت و سرمایه موجب توسعه اقتصادی و ایجاد اشتغال می‌شوند باید تشویق شوند و کمتر از دیگران مالیات بدهند، و دونالد ترامپ با وعده کاهش نرخ مالیات بر سرمایه از ٣۵ درصد به ١۵ درصد به ریاست‌جمهوری می‌رسد، آقای پیکتی چگونه می‌خواهد با حفظ ساختار نظام سرمایه‌داری واقعا موجود، مالیات تصاعدی جهانی از سرمایه وصول کند؟

دلیل دوم که مهم‌تر است این است که پیکتی چون نمی‌خواهد از خط‌قرمزهای نظام سرمایه‌داری عبور کند سراغ ریشه‌های نابرابری نمی‌رود و به دنبال تحلیل و شناسایی آنها نیست. او فقط چگونگی تحول نابرابری را بررسی کرده و به این نتیجه رسیده است که نابرابری که به‌طور فزاینده‌ای رو به افزایش است کار را به فاجعه خواهد کشاند و برای جلوگیری از چنین آینده‌ای دریافت مالیات تصاعدی از سرمایه را پیشنهاد می‌کند.

به عبارت دیگر او در پیشنهاد خود با معلول مقابله می‌کند نه با علت. نابرابری معلول عملکرد ذاتی نظام سرمایه‌داری است. برای از میان برداشتن آن تغییر ساختار نابرابری‌زای سرمایه‌داری ضروری است، زیرا تا منشأ و علت پدیده‌ای از میان نرود آن پدیده باقی خواهد ماند.

اما برخورد با منشأ و علت نابرابری مستلزم ردشدن از خط قرمز سرمایه‌داری است و این کار خطیری است که جایگاه اجتماعی او و دستگاه فکری و تحلیلی او که به هر حال مبتنی بر مفروضات اقتصاد سرمایه‌داری و محبوس در محدوده این مفروضات است، امکانش را به او نمی‌دهد.

او فقط می‌خواهد با بستن یک مالیات جهانی بر سرمایه و وصول آن، آثار و نتایج این نابرابری را تعدیل کند. به این ترتیب او با نادیده‌گرفتن منشأ و علت به‌وجودآمدن نابرابری نمی‌تواند از این جلوتر رود و به یک راه‌حل جدی و مؤثر برسد. مشکل زایش و افزایش نابرابری مشکلی است که از ساختار نظام سرمایه‌داری ناشی و از عملکرد ذاتی آن حاصل می‌شود. بنابراین راه‌حل این مشکل هم باید به ساختار این نظام برگردد.

به این ترتیب به نظر من پیکتی صورت مسئله را خوب و کامل طرح می‌کند اما در مقام ارائه راه‌حل به دلیل جایگاه اجتماعی خود و عدم قابلیت دستگاه فکری و تحلیلی او- که مبتنی بر پیش‌فرض‌های اقتصاد سرمایه‌داری است- موفق به ارائه یک راه‌حل جدی و عملی برای مسئله نمی‌شود.

*آیا پیکتی به‌سراغ ریشه‌های نابرابری رفته است؟

یکی از پیش‌فرض‌های اقتصاد سرمایه‌داری این است که چون وجود سرمایه به‌عنوان یکی از عوامل تولید برای تحقق روند تولید ضروری است، صاحب این سرمایه، بدون اینکه خود کار کند، حق دارد از حاصل این تولید سهمی بردارد. او این سهم را فقط بابت سرمایه خود تصاحب می‌کند.

پیکتی خود به وجود این پیش‌فرض در اقتصاد سرمایه‌داری اذعان می‌کند (مثلا به صفحه ۶٠۴ کتاب در زمینه رانت سرمایه رجوع کنید) اتفاق دیگری که در ادامه این روند می‌افتد این است که آنچه را که صاحب سرمایه به این ترتیب به‌عنوان سهم خود بابت سرمایه‌اش تصاحب می‌کند مصرف نمی‌کند، بلکه آن را هم به سرمایه تبدیل و بر حجم سرمایه قبلی خود می‌افزاید و به این طریق میزان سرمایه خود را در تولید دائما افزایش می‌دهد.

در نتیجه آن سهمی از درآمد حاصل از تولید هم که بابت سرمایه خود بر‌می‌دارد پیوسته افزایش می‌یابد به‌طوری که امروزه در اکثریت قریب به اتفاق کشورها سرمایه عملا بخش بزرگ‌تر درآمد ملی را تصاحب می‌کند. در این زمینه با آمارها و ارقام رسمی و مستندی که در دست است جایی برای تردید وجود ندارد.

کار و سرمایه در جوهر از اساس متفاوت و ذاتا جداگانه نیستند و همان عاملی که ثروت‌های اقتصادی دیگر را تولید می‌کند یعنی کار انسانی سرمایه را نیز به وجود آورده. سرمایه نیز مولود کار انسان و متعلق به کسانی است که آن را تولید کرده‌اند. ازاین‌رو هر تصمیمی که بخواهد از اساس با مسئله نابرابری‌ها مقابله کند، باید در سطح مالکیت سرمایه اتخاذ شود.

پیکتی خود تأکید می‌کند که «وقتی ثروتی از یک آستانه معین بگذرد این واقعیت که تقریبا تمامی درآمد این سرمایه را می‌توان مجددا به سرمایه‌گذاری برگرداند، آثار حجمی را که مدیریت سبد دارایی‌ها و فرصت‌های خطر‌پذیر، به ویژه ناشی از «صرفه‌جویی‌های مقیاس» است تقویت و تشدید می‌کند. برای کسی که سرمایه‌ای در این سطح داشته باشد (در مثال پیکتی، بیل گیتس یا لیلیان بتن‌کور) حداکثر چیزی در حدود دو سه دهم درصد از درآمد سالانه سرمایه‌اش کافی است تا او بتواند به‌آسانی با تجمل و ناز و نعمت زندگی کند و بنابراین چنین کسی می‌تواند نزدیک به تمامی درآمد خود را سرمایه‌گذاری مجدد کند» (ص ۶٢٩ کتاب)

به‌این‌ترتیب خود روند تولید سرمایه‌داری به‌صورت روندی برملا می‌شود که زاینده و فزاینده نابرابری است. اما ببینیم این وسیله‌ای که مورد استفاده سرمایه‌دار قرار می‌گیرد تا بدون اینکه خود کار کند، پس از هر چرخه تولیدی بخش بزرگ‌تری از ثروت تولیدشده را تصاحب کند- یعنی سرمایه او- خود چیست؟ از کجا آمده و سرمایه‌دار آن را چگونه به‌دست آورده است؟

اقتصاد سرمایه‌داری به این پرسش تعیین‌کننده و پر‌اهمیت پاسخی نمی‌دهد، فقط در قالب یک فرض از پیش پذیرفته‌شده به دو گونه درآمد قائل است: یکی درآمد حاصل از کار و دیگری درآمد حاصل از سرمایه که این دو را ذاتا متفاوت و جدا از هم می‌داند و از حاصل تولید برای هر یک سهمی قائل است.

اما با شکافتن موضوع به نتیجه دیگری می‌رسیم: برای روشن‌شدن موضوع باید عقب‌تر رویم و ببینیم سرمایه خود چیست، منشأ آن کجاست و چگونه به تصاحب سرمایه‌دار درآمده است؟

(البته تعریف و ماهیت سرمایه پیچیده‌تر از این است ولی برای بحث حاضر وسایل تولید یا مواد و مصالحی که در روند تولید مورد استفاده قرار می‌گیرد عملکرد سرمایه را دارد).

تولید و ثروت‌های اقتصادی حاصل از تولید نتیجه تلفیق دو عنصر بیشتر نیست. یکی مواد و مصالح طبیعی و دیگری کار انسان. بدیهی است که انسان با دست خالی تولید نمی‌کند و کار او با وساطت افزار و وسایل تولید بر روی مواد و مصالح طبیعی انجام می‌گیرد که در اینجا عملکرد سرمایه‌ای دارند.

اما این افزار و وسایل تولید هم از کرات دیگر نیامده‌اند، اینها با کار انسان و از همین مواد و مصالحی که از طبیعت (روی زمین یا زیر‌زمین) برداشت شده تولید شده‌اند و انسان در جریان رشد و تکامل تاریخی تولید دائما آنها را پیچیده‌تر کرده و بهبود و تکامل بخشیده است.

مواد و مصالح طبیعی که در تولید این افزارها و وسایل تولید به کار رفته مالک خاص ندارند تا فراورده‌هایی که از آنها تولید می‌شود دارایی خصوصی کسی شناخته شوند، بلکه مواهب طبیعی و دارایی مشاع همگان است، پس تنها عاملی که باقی می‌ماند کار انسانی است.

از این‌رو افزارها و وسایل تولید هم که در تولید عملکرد سرمایه‌ای دارند در تحلیل نهایی مولود کار انسانی است و اگر قرار باشد متعلق به کسی باشد متعلق به کسانی است که با کار خود آنها را تولید کرده‌اند.

اما فعالیت تولیدی انسان از همان ابتدا به ناگزیر به‌صورت جمعی انجام می‌شده است. این امر وجود نوعی سازمان اجتماعی را برای تولید و توزیع ناگزیر ساخته است و و نظام‌های معینی از روابط اجتماعی و اقتصادی در طول تاریخ به اقلیتی این امکان را داده است که با استفاده از جایگاه خود در آن نظام‌ها و تحت‌تاثیر روابط قدرت، این وسایل و اسباب تولید را به تملک خود در آورده و از آنها به‌عنوان وسیله‌ای برای تصاحب بخش هر روز بزرگ‌تری از حاصل کار دیگران استفاده کنند.

نتیجه این که  کار و سرمایه در جوهر از اساس متفاوت و ذاتا جداگانه نیستند و همان عاملی که ثروت‌های اقتصادی دیگر را تولید می‌کند یعنی کار انسانی سرمایه را نیز به وجود آورده. سرمایه نیز مولود کار انسان و متعلق به کسانی است که آن را تولید کرده‌اند. ازاین‌رو هر تصمیمی که بخواهد از اساس با مسئله نابرابری‌ها مقابله کند، باید در سطح مالکیت سرمایه اتخاذ شود.

AtnaNews Telegram

اخبار مرتبط

[ad_2]

لینک منبع

روز پذیرش قطعنامه ۵۹۸ از سوی ایران

[ad_1]

به گزارش عطنا به نقل از دنیای اقتصاد، آیت‌الله هاشمی‌رفسنجانی که در آن روزها، جانشین فرماندهی کل قوا بود و ریاست مجلس شورای اسلامی را برعهده داشت، خاطرات خودنوشت روزهای ۲۵ تا ۲۷ تیر ۱۳۶۷ را به روزهای واپسین پذیرش قطعنامه ۵۹۸ اختصاص داده است: «شنبه ۲۵ تیر: ساعت ۱۰ اعضای هیات‌رئیسه مجلس خبرگان… به دفترم آمدند… آنها را تنها گذاشتم و به جلسه جمعی از نمایندگان رفتم که می‌خواستند، اوضاع جنگ و تکلیف خود را در رابطه با وضع جاری بدانند. صحبت مفصلی ایراد کردم و مشکلات جنگ را گفتم که زمینه ذهنی آنها را برای پذیرش صلح آماده کنم. مطالب نگران‌کننده‌ای از وضع گفتم، ولی چیزهای بدتر را که وجود داشت، نگفتم. به دفترم برگشتم… بعدازظهر دکتر روحانی آمد. خبر توافق امام(ره) با ختم جنگ را به ایشان گفتم و درباره امور جنگ، مذاکره کردیم. عصر، آقای محمدجواد لاریجانی آمد. با او درباره کیفیت پذیرش قطعنامه ۵۹۸ مذاکره کردیم…»۱

یکشنبه ۲۶ تیر: «… به دفتر آیت‌الله خامنه‌ای رفتم. در جلسه‌ای که برای شنیدن و توجیه نظر امام در پذیرش آتش‌بس منعقد شده بود، شرکت کردم… آقای خامنه‌ای به‌عنوان مدیر جلسه، صحبت کوتاهی کردند و احمد آقا پیام امام(ره) را خواندند… جلسه را تحت‌تاثیر قرار داد و جمعی گریه کردند. سپس من با بیان مفصل، علل این تصمیم را توضیح دادم. سپس فرماندهان نظامی، حسنی سعدی و شمخانی علل نظامی را گفتند و آقایان ایروانی و روغنی زنجانی وزرای اقتصاد و برنامه، مشکلات مالی ادامه جنگ را گفتند. سپس اظهارنظرها و راهکارها برای پیاده‌شدن نظر امام(ره) مطرح شد. اکثریت حضار، موافق و راضی بودند. اول قرار نبود که امام(ره) چیزی بنویسند و قرار بود که بعد از اعلان ما، امام(ره) هم تایید کنند ولی تدبیر احمد آقا موثر واقع شد و امام(ره) پیام نوشتند؛ برای حل مشکلات احتمالی. احمدآقا کار بزرگی انجام داد.»۲

دوشنبه ۲۷ تیر: «تا ساعت سه بعدازظهر در منزل ماندم. از جبهه‌ها هیچ خبری مبنی بر درگیری با دشمن نرسید. حاج احمدآقا آمد. درباره کیفیت تبیین و توضیح آتش‌بس مذاکره شد. گفت امام(ره) با اینکه تصمیم آتش‌بس را، راه منحصربه‌فردی می‌دانند، ولی ناراحت هم هستند. دکتر ولایتی اطلاع داد که آقای محمدجعفر محلاتی در نیویورک، پیام آقای خامنه‌ای را به دبیرکل سازمان ملل داده و اعلان پذیرش آتش‌بس کرده است. قرار شد هم در ساعت دو بعدازظهر آن را اعلام کنیم. ستادکل اعلامیه‌ای تهیه کرد و قرار بود که اعلام پذیرش با نقل خبر نامه آقای خامنه‌ای بشود. ساعت ۵/ ۳ بعدازظهر به مجلس رسیدم. انعکاس جهانی خبر تازه شروع شده بود… نخست‌وزیر خبر داد که سکه طلا در ظرف همین چند ساعت، ۵هزار تومان ارزان شده و دلار ۴۰ تومان در بازار آزاد افت کرده است.»۳

مردم به سمت جبهه‌ها هجوم آوردند

محسن رضایی، فرمانده سپاه پاسداران در دوران دفاع مقدس نیز در کتاب «جنگ به روایت فرمانده: درس گفتارهای دکتر محسن رضایی» تصریح می‌کند: «برخی می‌گویند شورای امنیت قصد داشت قطعنامه ۵۹۸ را بعد از عملیات فاو صادر کند. اما یک عده گفتند کمی ‌دست نگه داریم تا اجازه دهیم صدام تحرکی از خود نشان دهد که اگر این تحرک موثر بود، نشان خواهد داد که این عملیات ایران، اتفاقی بوده است؛ نه یک تحول….۵ بعد از عملیات فاو چنان وحشتی دنیا را فرا گرفته بود که به نظر من اگر دیپلماسی ایران قوی بود، می‌توانست از همین موقعیت و فضا استفاده کند و یک قطعنامه شبیه ۵۹۸ را به عراق تحمیل کند. اما به علت ضعف نظام سیاسی ایران و کم تجربگی بعد از انقلاب اسلامی نتوانستیم از دیپلماسی به خوبی استفاده کنیم… در واقع ما با زور و سلاح در عملیات کربلای۴ و ۵، قطعنامه ۵۹۸ را از شورای امنیت گرفتیم و این قطعنامه در اثر مذاکرات معمول دیپلماتیک به دست نیامد.

ایران بعد از صدور این قطعنامه برای اولین بار، یک بیانیه پیشنهاد کرد که قطعنامه ۵۹۸ را تکمیل می‌کرد و دبیرکل سازمان ملل نیز آن را پذیرفت اما صدام مخالفت کرد. آن بیانیه مکمل قطعنامه ۵۹۸ شد که در آن شناخت متجاوز بر عقب‌نشینی از مرزهای بین‌المللی مقدم شده بود و کمی هم جابه‌جایی در عبارات قطعنامه ۵۹۸ صورت گرفته بود.»۶ وی ادامه می‌دهد: «ایران ابتدا قطعنامه ۵٩٨ را به‌صورت مشروط پذیرفت و هر وقت با مسوولان ایران صحبت می‌کردند، می‌گفتند: بیانیه دبیرکل هم صادر بشود، ما قبول می‌کنیم. در همین حین بود که در جبهه نظامی، تحولاتی اتفاق افتاد و صدام قبل از اینکه بیانیه دبیرکل صادر شود، آمد و بخش‌هایی را که ما گرفته بودیم از ما پس گرفت و خودش را به مرزهای بین‌المللی رساند. اینجا بود که ایران در اواخر تیر ماه ١٣۶٧ قطعنامه ۵٩٨ را پذیرفت.

نامه‌هایی که مسوولان سیاسی و اقتصادی و نظامی – به خصوص نامه‌ای که خدمت آقای هاشمی‌رفسنجانی نوشته بودم – از مهم‌ترین دلایلی است که قطعنامه ۵٩٨ پذیرفته می‌شود. حضرت امام(ره) نامه‌ها و شرایط جبهه و جنگ را دیدند و تصمیم گرفتند که باید قطعنامه پذیرفته شود…۷ پس از اینکه حضرت امام(ره) در اواخر تیر ماه ١٣۶٧ فرموده بودند، قطعنامه را پذیرفتم و جام زهر را نوشیدم و آبرویم را برای خدای خودم معامله کردم، تاثیر شدیدی در جامعه ایجاد شد و مردم به سمت جبهه‌های جنگ هجوم آوردند و عملیات سرنوشت و مرصاد تحقق یافت… در آن موقع حضرت آیت‌الله خامنه‌ای که به اهواز آمده بودند، با حاج احمدآقا (فرزند امام) تماس گرفتند و فرمودند که فرماندهان می‌گویند، آماده حمله هستیم ولی حضرت امام(ره) پاسخ دادند که ما چیزی را که پذیرفتیم، از آن تخطی نمی‌کنیم.»۸

پی‌نوشت‌ها:

۱- هاشمی، علیرضا، کارنامه و خاطرات هاشمی‌رفسنجانی سال ۱۳۶۷: پایان دفاع، آغاز بازسازی، دفتر نشر معارف، چاپ دوم، ۱۳۹۰، ص ۲۱۳

۲- همان، صص ۲۱۴ و ۲۱۶

۳- همان، ص ۲۱۷

۴- علامیان، سعید، برای تاریخ می‌گویم: خاطرات محسن رفیق‌دوست، جلد ۱، چاپ سوم، دفتر ادبیات انقلاب اسلامی و انتشارات سوره مهر/ صص ۳۹۵-۳۹۶

۵ – پورجباری، پژمان، جنگ به روایت فرمانده: درس گفتارهای دکتر محسن رضایی، بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس،۱۳۹۰، ص ۱۶۶

۶- همان، صص ۱۸۹ – ۱۸۷

۷ – همان، ص ۲۰۷

۸ – همان، ص ۲۰۱

[ad_2]

لینک منبع

ناصرالدین‌شاه؛ محبوب یا منفور؟

[ad_1]

مجید عرفانیان:

۲۵ تیر امسال، صدوهشتادوششمین سال تولد ناصرالدین‌شاه قاجار است. نمی‌دانم چه سِری است وقتی یاد سلطان صاحبقران تاریخ ایران می‌افتم، احساسی مُرکب از دل‌سوزی همراه با ترحم و اندکی علاقه درونم نقش می‌بندد.

به گزارش عطنا، به نقل از روزنامه شرق، مجید عرفانیان، کارشناس گردشگری و بِلاگر سفر در گزارشی درباره ناصرالدین شاه، قاجار می نویسد : «با اینکه خوب می‌دانم این قبله عالم، چه رفتارهای نادرست و چه تصمیمات نابخردانه‌ای داشته، اما احساس می‌کنم که تاریخ در حق او اجحاف کرده و آن‌گونه که باید، به بُعد مثبت و کارهای مهم و برجسته‌ او، نپرداخته است.» ادامه این گزارش در پی می‌آید:

شاید نوع ارتباط او با درباریان و زیردستانش باعث شده که آنها پس از مرگش در وصف او به نیکی‌هایش نپردازند یا شاید توصیفات منفی که در دوران پس از قاجار درباره‌ او و سایر پادشاهان قاجار بیان شد، باعث شده که نام ناصرالدین‌شاه بیشتر، ما را یاد یک انسان خوش‌گذرانِ بی‌کفایت بیندازد تا یاد انسانی با روحیاتی لطیف و دستانی هنرمند و خدماتی گاه برجسته به کشور!

ناصرالدین‌شاه که بود؟

نام ناصرالدین‌شاه که به میان می‌آید، شاید بسیاری از ما یاد وقایع و خاطراتی ناخوشایند می‌افتیم؛ برای نمونه، قتل امیرکبیر، انعقاد معاهده‌هایی برخلاف مصالح ملی، داشتن ۸۵ همسر و زن صیغه‌ای، انجام سفرهای پرهزینه به اروپا، ریخت‌وپاش‌های فراوان داخلی، دلدادگی و عاشق‌پیشگی و دورشدن از اداره کشور، قدرت‌دادن به افراد بی‌کفایت نظیر ملیجک، از‌دست‌دادن بخش‌هایی از ایران، خروج برخی از آثار ارزشمند تاریخی از کشور و… برخی از مواردی است که از او در ذهن ما به جای مانده است. اما بیایید برای چند لحظه همه آنچه را از ناصرالدین‌شاه شنیده‌ایم و در خاطر سپرده‌ایم، کنار بگذاریم و این‌بار برخی از نکات مثبت او را مرور کنیم.

چقدر باور‌پذیر است اگر این شاه قجری را با این القاب توصیف کنیم؛ مسافر، عکاس، شاعر، داستان‌سرا، سفرنامه‌نویس، نقاش، خطاط و… . این مطلب تلاش دارد تا فارغ از هر نتیجه‌گیری یا قضاوتی، بُعد مثبت شخصیت ناصرالدین‌شاه را مرور کند و برخی از خدماتی که او به ایران ارائه کرده یا ویژگی‌های مثبتی را که به‌عنوان یک پادشاه داشته است به ما بشناساند.

 

پادشاهِ اولین‌ها

ناصرالدین‌شاه در دوران پادشاهی‌اش کارهایی را انجام داد که برای اولین‌بار در ایران انجام می‌شد. بسیاری از این موارد، اقدامات مهمی بودند که در بهبود کیفیت زندگی یا پیشرفت کشور تأثیر مثبت داشتند. البته واقعیت این است که بسیاری از این اقدامات، حاصل سفر او به فرنگ و بازدید از امکاناتی بود که در آنجا در اختیار حاکمان و مردم قرار داشت و پس از بازگشت به ایران تلاش کرد تا برخی از این امکانات را به ایران بیاورد.

در بخش اول، به مرور خدماتی می‌پردازیم که برای اولین‌بار از سوی او در ایران اتفاق افتاد. به عبارت دیگر اینها بخشی از «اولین‌ها»ی شاهِ شهید در ایران است.

اولین پادشاه سفر‌کرده ایران به اروپا: در ۳۰ فروردین ۱۲۵۲ خورشیدی (١٩/٠۴/١٨٧٣) ناصرالدین‌شاه به‌عنوان نخستین پادشاه ایران به سرزمین اروپا سفر کرد و در مسیر سفرش از کشورهای روسیه، آلمان، بلژیک، انگلستان، فرانسه، سوئیس، ایتالیا، اتریش و عثمانی بازدید کرد. او همچنین در سال‌های ۱۸۷۸ و ۱۸۸۹ میلادی دو بار دیگر به اروپا سفر کرد.

ساخت اولین مدرسه در ایران: به لطف درایت و هدایت امیرکبیر، در ششم دی ماه ۱۲۳۰ خورشیدی نخستین مدرسه ایران به وسیله ناصرالدین‌شاه تأسیس شد. در واقع دارالفنون نخستین دانشگاه تاریخ ایران است که با دراختیارداشتن معلمانی از اروپا و ایران، آموزش به سبک نوین را در ایران آغاز کرد.

تأسیس شورای دولت و ۶ وزارتخانه: در شهریور ۱۲۳۷ خورشیدی ناصرالدین‌شاه با صدور فرمانی، کارهای دولت را به سبک دولت‌های اروپایی به وزارتخانه‌ها سپرد و شش وزارتخانه شامل داخله، امور خارجه، جنگ، مالیه، عدلیه و فوائد عامه را مسئول رسیدگی به امور کرد. همچنین شورایی با نام شورای دولت و شورایی با نام شورای مصلحت‌خانه تأسیس کرد که در موارد ضروری برای مشورت تشکیل شوند.

 تأسیس عدلیه اعظم و دیوان مظالم

ناصرالدین‌شاه به پیروی از نظام‌های اروپایی، برای سامان‌دادن امور قضائی، وزارتخانه‌ای با نام عدلیه تأسیس کرد که هم امور قضائی را سر‌وسامان داد و هم به‌این‌ترتیب از دخالت روحانیون در امور دادرسی کاست. سپس در سال ۱۲۴۰ شمسی با تشکیل دیوان مظالم، مرجعی برای رسیدگی به شکایات علیه مأموران دولتی ایجاد کرد. از فعالیت‌های ناصرالدین‌شاه در امور قضائی با عنوان اصلاح سیستم قضا در ایران یاد می‌کنند.

 ضرب نخستین سکه نوین: با اینکه ضرب سکه در ایران قدمتی تاریخی دارد، اما ناصرالدین‌شاه در سال ۱۲۴۴ شمسی با خریداری یک ضرابخانه جدید از فرانسه، نوع جدید و مدرنی از سکه را برای نخستین‌بار در ایران ضرب کرد و در واقع ضرب سکه در ایران در زمان او متحول شد.

تأسیس نخستین بانک در ایران: نخستین بانکی که در ایران تأسیس شد، در ۱۲۶۸ خورشیدی و از طریق امتیازی که ناصرالدین‌شاه به یک بانکدار انگلیسی داد، انجام شد. این بانکدار، پیش‌تر به ناصرالدین‌شاه وام اعطا کرده بود و مدتی بعد در قالب امتیازنامه رویتر، توانست امتیاز تأسیس نخستین بانک را در ایران به دست آورد. این بانک با عنوان بانک شاهی در ایران فعالیت می‌کرد.

چاپ اولین اسکناس: آغاز به کار بانک شاهی به‌عنوان نخستین بانک در ایران، باعث شد حق انحصاری انتشار اسکناس در ایران به این بانک واگذار شود و نخستین اسکناس‌های ایران، تحت امتیاز بانک شاهی و از سوی بانک جدید شرق در انگلستان منتشر شد. این اسکناس در سال ۱۲۶۸ شمسی و با تصویر ناصرالدین‌شاه منتشر شد.

چاپ اولین تمبر: نخستین تمبر در ایران در سال ۱۲۴۷ شمسی با نام تمبر باقری در زمان ناصرالدین‌شاه به چاپ رسید. نقش روی این تمبر نشان رسمی دولت ایران، یعنی شیر و خورشید بوده و درج بهای آن به زبان فارسی بوده است. کار شروع طراحی این تمبر از سال ۱۲۴۴ شمسی آغاز و با مشورت و همراهی وزارت پست و تلگراف فرانسه انجام شد.

ارسال نخستین تلگراف در ایران: ناصرالدین‌شاه اولین پیام تلگراف تاریخ ایران را در کاخ گلستان از مدرسه دارالفنون دریافت کرد که سروده معروف سعدی شیرین‌سخن بود. این رویداد مهم در سال ١٢٣۴ شمسی و پس از سفر وی به اروپا اتفاق افتاد که دستور داد خطی برای تلگراف در ایران راه‌اندازی شود. عباسعلی‌خان، نخستین تلگرافچی ایران در نخستین تلگراف تاریخ ایران، این شعر را برای ناصرالدین‌شاه فرستاد: «منت خدای را عزوجل که طاعتش موجب قربت است و به شکراندرش مزید نعمت…».

 

 ایجاد اولین خیابان مدرن

وقتی که ناصرالدین‌شاه از نخستین سفرش به فرنگ بازگشت، عزمش را جزم کرد تا خیابانی شبیه به شانزه‌لیزه در تهران ایجاد کند. با وجود مخالفت‌های برخی از اطرافیانش، او تصمیم گرفت در میان باغ بزرگ لاله‌زار، خیابانی مدرن با الهام از شانزه‌لیزه ایجاد کند و چنین کرد. این خیابان یکی از نمادهای نوگرایی و مدرنیسم در تهران بود.

 

 تأسیس اولین موزه ملی

ناصرالدین‌شاه پس از بازدید از کشورهای پیشرفته اروپایی و بازدید از چند موزه معروف، تصمیم گرفت که فضایی را در کاخ گلستان برای نمایش آثار ارزشمند خود که دارایی‌های ملی ایران محسوب می‌شدند، ایجاد کند. به همین منظور در بخش شمال کاخ گلستان فضایی را با عنوان کاخ موزه ناصرالدین‌شاه ایجاد کرد که نخستین موزه ملی ایران محسوب می‌شود.

تأسیس اولین باغ وحش: نخستین مجمع‌الوحوش یا باغ‌وحش ایران به وسیله ناصرالدین‌شاه در تهران تأسیس شد. او که در سفرهایش به اروپا با باغ‌وحش آشنا شده بود، علاقه‌مند شد تا مجموعه‌ای برای نگهداری حیوانات و نمایش عمومی آنها در تهران درست کند. او نخستین باغ‌وحش را در خیابان اکباتان فعلی تأسیس می‌کند و سپس مجموعه وسیع‌تری را در دوشان‌تپه ایجاد می‌کند.

ساخت اولین عمارت پنج‌طبقه: بلندترین عمارت ایران با ارتفاع ۳۵ متر در پنج طبقه، به دستور ناصرالدین‌شاه در بخشی از کاخ گلستان ساخته شد. این عمارت که نخستین ساختمان ایران بود که در آن از فلز استفاده شد، ساختمانی است که لقب کاخ شاهنشاه را داشت و امروز آن را با نام شمس‌العماره می‌شناسیم. او با دیدن تصاویری از ساختمان‌های مرتفع فرنگی و با هدف داشتن عمارتی بلندتر از عالی‌قاپو در اصفهان، دستور ساخت این کاخ را صادر کرد تا بتواند از بالاترین نقطه به مناظر اطراف مقر حکومتی‌اش نگاه کند.

اولین ساعت ایران: ناصرالدین‌شاه دیده بود که در شهرهای اروپایی وجود برج‌های ساعت یا ساعت‌های بزرگ در بخش‌هایی از شهر مرسوم است، اما در ایران نمونه‌ای از این ساعت‌ها وجود نداشت. با اهدای یک ساعت بزرگ از سوی ملکه ویکتوریا به ناصرالدین شاه، این ساعت در قسمتی از کاخ او (شمس‌العماره) نصب شد تا نخستین ساعت شهری در ایران به وسیله او افتتاح شود.

اولین قطار در ایران: با آنکه سال ۱۸۴۸ میلادی نخستین سال سلطنت ناصرالدین‌شاه بوده و او نقش چندانی در راه‌اندازی راه‌آهن بین رشت و بندر انزلی نداشته، اما واقعیت این است که نخستین راه‌آهن موفق ایران در زمان او افتتاح شده است. البته او بعدتر برای پیشرفت پروژه راه‌آهن در ایران تلاش‌های فراوانی انجام داد و اصطلاح ماشین‌دودی به دوران او بازمی‌گردد که راه‌آهن میان تهران و شهر ری را دایر کرد و به واسطه بخاری که از دودکش قطار خارج می‌شد، مردم به آن ماشین‌دودی می‌گفتند.

نخستین مجسمه شهری ایران: در تاریخ ۲۵ مهر سال ۱۲۶۷ شمسی، نخستین مجسمه شهری ایران در تهران نصب شد. این مجسمه ناصرالدین‌شاه را سوار بر اسب نشان می‌داد و بسیار شبیه به مجسمه‌هایی بود که او در سفرش به فرنگ در میدان‌ها و خیابان‌ها دیده بود. این مجسمه در لاله‌زار نصب شد و سپس به باغشاه منتقل شد و در نهایت سرنوشتی بهتر از ذوب‌شدن پیدا نکرد. اهمیت ساخت و نصب اولین مجسمه در ایران، زمانی بیشتر مشخص می‌شود که در آن روزگار ساخت هرگونه مجسمه و تندیس خلاف آیین‌های دینی و مذهبی بود.

نخستین کارخانه صنعتی ایران: یکی از وزرای ناصرالدین‌شاه، وزیر قورخانه مبارکه بود که همان اسلحه‌خانه یا زرادخانه است. سلطان صاحبقران کارخانه‌ای به همین منظور با عنوان قورخانه تأسیس کرد که نخستین کارخانه صنعتی ایران و نخستین کارخانه اسلحه‌سازی تاریخ ایران بود. هرچند که در زمان ناصرالدین‌شاه کمتر در این کارخانه، اسلحه تولید می‌شد و بیشتر به تولید وسایل آتش‌بازی جشن‌ها اختصاص داشت.

نخستین عکاسخانه ایران: تأسیس نخستین عکاسخانه ایران به وسیله ناصرالدین‌شاه رقم خورد که بخشی از کاخ گلستان را به این امر اختصاص داد.

او با آموزش آقا رضا‌خان اقبال‌السلطنه به وسیله یک عکاس فرانسوی، به او لقب عکاس‌باشی را داد و از آن پس عکاس‌باشی در اکثر مواقع همراه پادشاه بود و تصاویر همایونی را ثبت می‌کرد. هرچند تأسیس عکاسخانه حاصل یک علاقه شخصی ناصرالدین‌شاه بود؛ اما با توجه به آنکه امروز عکس و عکاسی تبدیل به یکی از بخش‌های جداناشدنی زندگی مدرن شده است، بسیار جالب است که ایران پیش از بسیاری دیگر از کشورها چنین امکاناتی را در کشور ایجاد کرده بود.

اولین عکس از پادشاه؛ اولین پادشاه عکاس: ناصرالدین‌شاه اولین پادشاه تاریخ ایران است که تصویرش به صورت عکس ثبت شده است. برای دیدن تصاویر پادشاه‌های قبل از او ناگزیریم که به نقاشی‌هایی که از آنها کشیده شده است، رجوع کنیم. همچنین او اولین پادشاهِ عکاس تاریخ ایران است. او یک عکاس فرانسوی را برای آموزش اصول عکاسی به ایران فراخواند و همواره یک عکاس را همراه خود داشت.

او شخصا دست به دوربین می‌شد و بسیاری از عکس‌های آن دوران به دست خود او ثبت شده است. در بسیاری از این عکس‌ها، او خود نیز در تصویر حضور دارد و حتی در بعضی از آنها فقط از خودش عکس (سلفی!) گرفته است.

طولانی‌ترین دوران پادشاهی: ناصرالدین‌شاه از ۲۲ شهریور سال ۱۲۲۷ شمسی (۱۸۴۸ میلادی) تا ۱۲ اردیبهشت سال ۱۲۷۵ شمسی پادشاه ایران بود که از این بابت عنوان طولانی‌ترین مدت پادشاهی در حکومت قاجار و یکی از طولانی‌ترین دوره‌های حکومت در تاریخ ایران را در اختیار دارد.

دیدار با بزرگان جهان: ناصرالدین‌شاه در جریان سفرهایش، شانس دیدار با چهره‌های مهمی از سیاست‌مداران اروپا را به دست آورد. او توانست با الکساندر دوم تزار روسیه، گیوم اول امپراتور و بیسمارک صدر‌اعظم آلمان، لئوپولد دوم پادشاه بلژیک، الکساندرینا ویکتوریا ملکه انگلیس، مارشال مک ماهون رئیس‌جمهور فرانسه، ویکتور امانوئل دوم پادشاه ایتالیا، فرانسوا ژوزف امپراتور اتریش و بسیاری دیگر از چهره‌های سرشناس جهان دیدار کند.

شاه بَدَل‌دار: کار ساده‌ای نبود که کشور را برای چند ماه به امان خدا رها کرد و توقع داشت که نبودن شاه در کاخ، لطمه‌ای به حکومت نزند. چاره کار استفاده از یک بدل بود! شخصی به نام یوسف بخشی، بدلِ ناصرالدین‌شاه بود که گاهی در شهرهای دوردست ایران و گاهی در تهران در اوقاتی که به سفرهای چند‌ماهه فرنگ می‌رفت، نقش شاه را ایفا می‌کرد.

اولین شاه ترور‌شده با تفنگ!: هرچند که شاه‌های دیگری نیز در دوران حکومت‌شان کشته یا ترور شده‌اند؛ اما ناصرالدین‌شاه نخستین پادشاه ایرانی است که با تفنگ یا اسلحه گرم ترور شده است. همین نوع از مرگ، باعث شد که به او لقب شاه شهید را بدهند.

شاه مدفون در تهران: در بین همه پادشاه‌های قاجاری، ناصرالدین‌شاه نخستین و تنها پادشاهی است که در نزدیکی تهران (حرم حضرت عبدالعظیم در شهر ری) دفن شده است. البته سنگ قبر مرمری او در کاخ گلستان نگهداری می‌شود.

 

ویژگی‌های شخصی

بخش دیگری از ویژگی‌های ناصرالدین‌شاه به ویژگی‌های شخصی یا توانمندی‌های شخصی او بازمی‌گردد که بخش درخور‌توجهی از آنها به هنردوستی او مربوط می‌شود.

مسافر: اینکه پادشاه باشی و با همه سختی‌های سفر در آن دوران، شال و کلاه کنی و برای چهار ماه تاج و تخت را رها کنی و به سفر بروی، روحیه‌ای است که تا پیش از ناصرالدین‌شاه در سایر پادشاهان قبلی‌اش سراغ نداریم. درست است که او کمتر از سختی‌های سفر چیزی درک می‌کرد؛ اما همین روحیه «مسافر»‌بودنش که او را عازم اروپا کرد، چیزی است که او را متمایز از سایر شاهان پیش از او کرده است.

عکاس: او پیش از آنکه شاه شود، با دوربین عکاسی آشنا شده بود؛ اما همچنان بعد از شاه‌شدن نیز این علاقه را دنبال کرد. اگر پروژه عکاسی از تخت جمشید که به وسیله او کلید زده شد، انجام شده بود، امروز گنجینه‌ای پرارزش را در اختیار می‌داشتیم. هرچند که همین عکس‌هایی که از او به جای مانده، خود گنجینه‌ای بسیار ارزشمند و ماندگار است.

شاعر: روحیه لطیف پادشاه را از عاشق‌پیشگی او به سادگی می‌شد تشخیص داد. او که چند بار در زندگی‌اش عاشق شد، دستی به سرودن شعر هم داشت و با شعر‌گفتن، بخشی از هیجانات احساسی‌اش را بروز می‌داد. از ناصرالدین‌شاه یک دیوان شعر به جا مانده است.

داستان‌سرا: ناصرالدین‌شاه به نوشتن بسیار علاقه داشت و گاهی با نوشتن داستان‌، این علاقه را پیگیری می‌کرد. یکی از داستان‌هایی که به او منسوب است، حکایت پیر و جوان است که به سبک داستان‌های رایج قرن نوزدهمی اروپا نگارش شده است.

سفرنامه‌نویس: سفرنامه‌نویس‌بودن از آن دسته علاقه‌مندی‌هایی است که در کمتر پادشاهی در تاریخ سراغ داریم. او به زیبایی سفرنامه می‌نوشت و توصیفاتش از تجربه‌های سفر به قدری جذاب و ملموس است که گاهی در هنگام خواندنش فراموش می‌کنیم که اینها را یک پادشاه نوشته است، نه یک سفرنامه‌نویس حرفه‌ای!

خاطره‌نویس: ناصرالدین‌شاه جدای از ثبت ماجراهای سفرهایش، در زمان حضور در کاخ نیز عادت به نوشتن وقایع روزانه یا به عبارتی خاطره‌نویسی داشت. او خاطره‌نویسی را خود شخصا انجام می‌داد و برای این منظور، دفترهایی را داشت که در آن یادداشت‌های روزانه‌اش را می‌نوشت.

نقاش: یکی دیگر از هنرهایی که پادشاه هنردوست قاجار به آن علاقه داشت، نقاشی بود و برای هنرمندان نقاش، تسهیلاتی را فراهم می‌کرد. او خود دستی بر آتش داشت و هر‌از‌گاهی دست به قلم می‌شد و نقاشی‌هایی می‌کشید که برخی از آنها در موزه‌های تهران قابل بازدید است.

خطاط: سلطان صاحبقران دستخط زیبایی داشت و برای داشتن مهارت بیشتر در خوشنویسی به آموختن این هنر اهتمام می‌ورزید. خوشنویسی در دوران حکومت او رونق فراوانی داشت و پیوسته چندین خوشنویس در دربار او حضور داشته و دارای جایگاه ارزشمندی بودند. نوشته‌های ناصرالدین‌شاه در حاشیه عکس‌ها و نقاشی‌هایش گواه علاقه و مهارتش در هنر خوشنویسی اوست.

AtnaNews Telegram

اخبار مرتبط

[ad_2]

لینک منبع

به اندازه تمام مادران دنیا لالایی وجود دارد

[ad_1]

با پروین بهمنی، آوازخوان قشقایی و برنده نشان درجه یک آواز؛

بهمنی، ١١ لالایی روایی و داستان‌گونه را ضبط و ثبت کرده است انجمن موسیقی نواحی پس از گذشت سال‌ها همچنان در انتظار به ثبت رسیدن است.

به گزارش عطنا به نقل از روزنامه شهروند، باد پیچیده در دشت لار، میان سیاه چادرها، در یال اسب‌های عشایر و تُنبان زنان قشقایی. اسفند است. زمستان در انتظار کوچ و بهار منتظر تا بیاید و مردان و زنان ایل، راهی ییلاق شوند.

سودابه اما راهی شیراز است تا بار ٩ ماهه‌اش را زمین بگذارد. درد امان بریده، زمین و زمان دور سر سودابه می‌چرخد تا دختر غلامرضا بهمنی به دنیا بیاید. پروین، زاده روزهای آخر اسفند ‌سال ١٣٢٨، دختر سودابه و غلامرضاخان دور از ایل به دنیا می‌آید و با صدای سرنا و کرنا به پیشواز بهار می‌رود. ایل عمله قشقایی بهمن‌بیگ‌لو، ییلاق را شروع می‌کنند با کودک تازه متولد شده و صدای آواز زنان و مردانی که دشت را پر کرده.

صدای «ارقناز» دایه‌ پروین که لالایی می‌خواند و لالایی‌اش در گوش پروین لانه می‌کند. لالایی‌ای که پرنده مهاجر نیست تا از وجود پروین کوچ کند. «بخواب / فردا بزرگ میشی / تیراندازی‌ می‌کنی / لالایی تو خرمن گل است / تو درمان هر دردی / بخواب عزیزم» می‌ماند. جا خوش می‌کند در یاد و حنجره‌اش و سال‌ها مونس شب و روزش می‌شود. همدم تمام زندگی‌اش، تا هر روز لالایی و آواز قشقایی بخواند. پژوهشگر موسیقی شود و امسال، در آستانه ۶٨ سالگی نشان درجه یک آواز دریافت کند.

آواز بی‌وطنی

شش‌ سال در ایل زندگی کرد. با آغوش رها برای تپه‌ها و آسمان. با دست‌هایی برای کار و حنجره‌ای برای آواز «زبان که باز کردم آواز هم خواندم. اصلا قشقایی‌ها بدون موسیقی نمی‌توانند زندگی کنند. قشقایی زندگی‌اش با موسیقی است. شیردوشی‌اش، حیوان را به چَرا بردنش، نشست و برخاستش.» پروین خانم، آرام و با هیبت زنان ایل صحبت می‌کند.

سال‌های زندگی در تهران تأثیری درحال و هوایش نداشته است. دیوارهای خانه‌اش نشان ایل قشقایی است و بزرگترین تصویر دیوار، عکس دخترکی است درحال شیردوشی. با توری بر سر و تنبانی هفت‌رنگ. اگر عکس صدا داشت، حتما صدای آواز دخترک شنیده می‌شد که حیوان را با آوازش آرام می‌کند و نازش را می‌کشد، به رسم تمام زنان ایل. برای تمام کارها در ایل آواز وجود دارد. کارها مشکل است و زنان با نوایی که از دلشان بلند می‌شود، روز را به شب می‌رسانند. «همین اواخر تحقیقی را خواندم که ثابت می‌کرد حیوان وقتی موسیقی را می‌شنود شیرش بیشتر می‌شود چون آرامش می‌گیرد.»

پروین، آواز را با لالایی‌های ارقناز شناخت. با صدایی که هنوز در گوشش مانده و می‌گوید اگر الان لالایی‌خوان و آوازخوان است برای آن صدای سال‌های دور است و تلاش‌های پدرش. غلامرضاخان بهمنی که صدایی خوش داشت و خانه‌‌باغش در روستای جای‌دشت فیروزآباد، مأمن اهالی موسیقی‌ بود. روستایی که بهترین موسیقیدانان قشقایی را داشت و پروین با سه خواهر و سه برادرش ساکن آن‌جا شدند تا درس بخوانند و دلشان برای تابستان‌ها و عید پر بکشد که می‌توانستند همراه بهمن‌بیگ‌لوها ساکن چادرهای عشایر شوند.

محمدحسین کیانی، منصور بهمنی، ‌هادی نکیسا، فرامرز سلمانی نوازنده کرنا و سرنا، گنجعلی سلمانی‌زاده، همه و همه در جای‌دشت بودند و آن‌قدر برای غلامرضاخان موسیقی اهمیت داشت که برای یک نوازنده خوب کرنا در باغ یک خانه ساخت تا همیشه همین جا با ساز کنارشان باشد. دور هم جمع می‌شدند در شبان خنک و روزهای پرنور و می‌خواندند و می‌نواختند.

پروین در کنارشان بزرگ شد. میان ساز و آواز. میان هَلِی (رقص زنان قشقایی) و هوی‌ناماک (رقص مردان) «آن سال‌ها خیلی برایمان میهمان می‌آمد از دور و نزدیک. از اهالی موسیقی هم خیلی میهمان داشتیم. زنان لباس‌های محلی زیبایشان را می‌پوشیدند و در میهمانی حاضر می‌شدند. یک‌بار میهمان زیادی داشتیم و از پدرم پرسیدم وسایل پذیرایی مهیاست؟ چرا از اینها پذیرایی نمی‌کنند؟ بابا گفت اینها برای شکم نیامدند. از ساز و آواز لذت می‌برند. من هم از پدرم تقلید می‌کردم.»

هنوز صدای سحرآوازی در تابستان‌های ایل در گوشش است. قطعه‌ای که با کرنا صبح‌های زود و قبل طلوع آفتاب نواخته می‌شد. کرنانواز یک کیلومتر دورتر از چادرها می‌ایستاد و با کرنایش ساز می‌کرد تا مرد و زن و بچه از خواب بلند شوند و روز شروع شود.

یادش می‌آید اهالی ایل به شکارچیان اجازه نمی‌دادند پرنده‌های اطراف ایل را شکار کنند. چون پرنده‌ها حشرات را شکار می‌کردند: «بعضی وقت‌ها بوته‌هایی را می‌کاشتیم که دانه بده و گنجشک‌ها بیان آنجا. هیچ‌وقت شهر را دوست نداشتم. هنوز شیفته‌ زندگی ایلیاتی‌ام.»

دبیرستان را در دانشسرای مقدماتی عشایر تمام کرد و همراه با دختر محمد بهمن‌بیگی، بنیانگذار تعلیمات عشایری که پسرعمویش بود، رخت معلمی پوشید. همان سال‌ها که در شیراز کلاس‌های مرتضی شریف که از شاگردهای تاج اصفهانی بود را شروع کرد. دستگاه شور و سه‌تار آموخت. بعد هم چندسالی شاگرد هنگامه اخوان بود. همان سال‌هایی که به خودش نهیب زد تا موسیقی قشقایی را از شر فراموشی نجات دهد.

لالایی‌هایش را؛ آوازهایش را نجات دهد؛ حزن صدای خوانندگان قشقایی را؛ صدای «ماه‌پرویز»، «آفتاب» و «حاوام» را؛ زنان آوازخوانی که صدایشان در تاریخ گم می‌شد اگر پروین نبود؛ اگر پروین در سال‌های بعد کفش پولادین به پا نمی‌کرد و به دنبال عاشیق‌ها و نوای گمشده‌شان در کل کشور نمی‌گشت تا نوای آنها را که سینه به سینه رسیده ثبت و ضبط کند. «آن سال‌ها که اینها آواز می‌خواندند، ضبط صوت نبود. صفحه را روی رادیوگرام می‌گذاشتیم که این امکانات در ایل وجود نداشت. بعدها من بچه بودم که پدرم دستگاه ضبط صوت ریلی خرید. اگر بزرگتر بودم الان مشکل نداشتیم که بخواهیم این همه تحقیق کنیم. صدای اینها را همان موقع ضبط می‌کردم.» با حمایت سازمان عشایر راهی ایلات شد تا صدای نشنیده آنها را ضبط و برای آیندگان ثبت کند.

پروین می‌گوید تحقیق درباره ایل بختیاری راحت است. آنها شهر دارند. می‌شود به شهرکرد و چند شهر اطرافش رفت و تحقیق کرد اما قشقایی نه. قشقایی‌ها بین جنوب اصفهان، کهگیلویه و بویراحمد، بوشهر، جنوب فارس و بخشی از خوزستان پراکنده‌اند و موسیقی‌شان کم به گوش مردم رسیده است. آنها هنوز شهر ندارند و حزن صدایشان از همین است.

عده‌ای از آنها از آذربایجان آمده‌اند، عده‌ای از آسیای صغیر، آذربایجان شوروی و جاهای دیگر. آنها ییلاق به قشلاق رفتنشان هم مهجور است. هرکجا می‌روند یاد آن یکی می‌افتند و در راه می‌خوانند: این راه به تبریز می‌رود / با قنات‌های ریز ریز / خدایا کمکمان کن تا به وطن خود برگردیم. 

آقا پروین

چند‌ سال بیماری را پشت سر گذاشته است. با سرطان دست و پنجه نرم کرده و حالا با صدایی که حزن قشقایی دارد و با چشمانی روان می‌گوید نشد آن سال‌ها در آباده و فیروزآباد معلم بماند. علوم تربیتی خواند اما با رئیس آموزش و پرورش آن‌جا کنار نیامد و دنبال کشاورزی رفت و پنج‌سال در یکی از دهات اقلید فارس و روی ٣٠ هکتار زمین کشاورزی کرد. کار زن روی زمین‌های آن‌جا تعریف نشده بود، او یک‌تنه کار کرد و برای همین به او می‌گفتند «آقا پروین».

سال‌های جنگ بود و کود فسفات نایاب. آن‌قدر خوب در مزرعه‌اش کار کرد که دولت ۵٠ گونی کود فسفات به او جایزه داد و همین کارش باعث شد نیروی زن در آن منطقه به کار بیفتد. بعد از آن مشکلات زیاد شد و برای همین هم راهی تهران شد. سال‌ها صدایش در شیراز مانده بود. میان ایل. مثل زنان دیگری که همان‌جا ماندند و صدایشان را کسی نشنیده؛ آوازشان برای آب و آفتاب و حیوانات را. ‌سال ١٣٧٣ برای نخستین‌بار در جشنواره‌ای که در حوزه هنری برگزار شد، نوایی از برگزیدگان قشقایی را اجرا کرد. حال و هوای اجرای نخستش فرقی با اجراهای بعد نداشت.

«همیشه خوانده بودم. برایم عادی بود. نه ترسی داشتم و نه نگرانی.» صحنه برایش یادی از روزهای فیروزآباد بود و خانه‌باغ پدری؛ یاد سرنانواز کنار خانه‌شان و جشن‌های همیشگی ایل که در غم و شادی می‌خواندند. تدریس هم برایش همین حال و هوا را داشت. یادگار روزهای درس دادن در آباده و برای همین هم تدریس آواز برایش آسان بود. وقتی دختر عطا جنگوک شاگردش بود «چقدر دوست داشتم آلبومی را با آقای جنگوک کار کنم که نشد.» شاگردان فارس‌زبان بسیاری را هم تعلیم داد. همان افرادی که ترکی بلد نبودند اما با صدای پروین بهمنی شیفته موسیقی قشقایی شدند.

پروین خانم‌ سال ٨٠ گروه موسیقی حاوا را تشکیل داد و سرپرست و خواننده‌اش شد. گروهی که آوازهای مهجور و گم‌شده در تاریخ قشقایی را دوباره بر سر کار آورد. در فستیوال‌های داخلی و خارجی شرکت کرد و بسیاری از موسیقیدانان مهجور قشقایی را به صحنه آورد. همان کسانی که در طی سالیان اخیر در گوشه‌ای با سازشان خلوت کرده بودند و ساز و صدایشان می‌رفت که به تاریخ بپیوندد. تحقیقاتش هم در این سال‌ها متوقف نشد.

تمام این سال‌ها تا قبل از بیماری در نوشتن چندین کتاب با دانشگاه آتاتورک همکاری کرد که یکی از آنها منظومه‌های قشقایی بود و دیگری پروژه «لالایی مادران دنیا» در کشور ترکیه بود که از ارض‌روم شروع به ضبط‌شدن کردند تا ایالت‌های قزاقستان و لالایی شیرازی. همه اینها و نشان‌ها و تحقیقات دیگرش باعث شد تا چند‌ سال قبل نشان درجه دو هنری را دریافت کند. «آن نشان بر پژوهش تأکید داشت و نشان درجه یک بر آواز» حالا از میان چند کتابی که در این سال‌ها بر روی آن کار کرده دو کتاب آماده چاپ دارد؛ «موسیقی و موسیقیدانان قشقایی» و «حکیمه بانوی ایل، زربانو» زنی که مادربزرگ پدر پروین بوده. سواد داشته و حتما آواز می‌خوانده است مانند تمام زنان ایل.

نان و آواز

بداهه زندگی ‌می‌کنند. صبح نان می‌پزند، ظهر نان می‌پزند، شب نان می‌پزند. اگر به چادر قشقایی‌ها بروید همان لحظه که چایی آماده می‌کنند، کنار میهمان می‌نشینند و قند می‌شکنند. پروین هنوز هم رسم قشقایی‌ها را حفظ کرده. بداهه زندگی می‌کند و بداهه می‌خواند. با همان حسی که می‌گوید مخصوص موسیقی نواحی است. همان حسی که در متر و معیار موسیقی ردیف نبود و خشکش می‌کرد.

آواز سر می‌دهد با تمام جانش. «لالابهمن / کاکام حیدر / لالابهمن مادر رفته خونه داییت / اما دروغ می‌گویند / مادرت مرده / کاکا حیدر خونه‌ات سوخته.» می‌خواند با نفسی که تمام نمی‌شود و می‌گوید می‌دانید لالایی لالابهمن از معروف‌ترین لالایی‌هاست که آن‌قدر زیبا خوانده شده که حالا یک مقامی به نام متاربَیگ به نام این لالایی است. «افسون، دختر اولم که از ایران رفت خیلی اوقاتم تلخ بود و برای رفع دلتنگی لالابهمن ورد زبانم بود. همان لالایی که در موسیقی فیلم سه‌زن منیژه حکمت هم هست.»

لالایی که مادربزرگ بهمن‌خان- از بزرگان قشقایی-  برایش می‌خواند، وقتی بهمن به دنیا آمد، مادرش را آل می‌برد. مادر بهمن می‌میرد. مادربزرگ برای دخترش مرثیه‌ای را به‌عنوان لالایی می‌خواند. بعدها بهمن بزرگ می‌شود و براساس لالایی که در گوشش بوده مقامی می‌خواند در مایه همان لالایی. این لالایی‌ها براساس واقعیت است «حرف ٩٠‌سال پیش است. بهمن هم مثل من لالایی را در سینه‌اش ثبت کرده و آن بوده که این مقام را ایجاد کرده.

تعداد اندکی از اینها را ضبط کردم که خیلی کم است و سی‌سال قبل اینها را با دوندگی ضبط کردم.» لالایی‌هایی داستان‌گونه که حالا تعدادشان به ١١ لالایی رسیده و در آلبومی ضبط شده است. هر چند پروین می‌گوید به اندازه تمام مادران دنیا لالایی وجود دارد. هر مادر بسته به حال و هوایش برای کودکش می‌خواند. از دلتنگی، از غم‌ها و شادی‌هایش. از روشنی روز و تیرگی‌ شب‌ها. لالایی کارکرد دیگرش موسیقی سوگ است. موسیقی روایی ایل.

در قشقایی این ابعاد خیلی جدی است. بهمنی می‌گوید لالایی‌هایی داریم که مثلا یک خواننده خوب خوش‌صدا آن را خوانده است. آن‌قدر خوب بوده که تکرار شده و بعد مردها هم آن را خوانده‌اند یا لالایی‌ که براساس یک اتفاق تاریخی است. ایل‌خانی پسرش کشته می‌شده و برای پسرش لالایی می‌خواندند یا لالایی‌هایی که در عروسی‌ها خوانده می‌شده «در عروسی لالایی خوانده می‌شود. چون همان‌طور که گفتم خیلی از لالایی‌ها کارکرد مقامی پیدا کردند و از این جهت لالایی همه جا مهم است و عصاره فرهنگی هر قوم و ملت است». بهمنی می‌گوید لالایی فقط برای بچه‌ها نیست و همه تلاشش هم همین است؛ همین که بزرگ‌ها بدانند باید لالایی بخوانند و بشنوند.

چون تمام جانمایه فرهنگی است. برای همین هم سال‌ها تلاش کرد تا انجمن موسیقی نواحی را راه‌اندازی کند تا نوازندگان و خوانندگان در همه نقاط کشورش عضوش باشند. اما از‌ سال ٨١ تا حالا کاری از پیش نرفته و هنوز انجمن تأسیس نشده است. «دهه ٧٠ موسیقیدانان حوزه فارس و زاگرس و قشقایی و مناطق دیگر نیازمند حمایت بودند. در آن دوره پیگیری برای تشکیل پرونده موسیقیدانان این خطه را انجام دادم و توانستم برای ١٨ نفر مستمری بگیرم. می‌خواستم اینها راضی باشند تا موسیقی از دست نرود و این مشکل تمام موسیقیدانان محلی است».

می‌گوید حالا در هر تاکسی که می‌نشینم فقط صدای خوانندگان لس‌آنجلسی را می‌شنوم و موسیقی اصیل از دست رفته است. گوش و سلیقه موسیقیایی را در این سال‌ها تغییر داده‌اند و این ظلمی است به جامعه هنری «شکل‌گیری گروه‌هایی مثل رستاک خوب است و همچنین حضور خوانندگان زن که تعدادشان زیاد شده است؛ به شرط آن‌که تلاش کنند درست آموزش ببینند و درست بخوانند.»

لالایی همنوایی زنانه است. نوایی که آن‌قدر محکم بوده که بماند و مقام‌هایی هم به نامشان ثبت شود و همین هم شکل‌گیری پژوهش‌های مردم‌شناسی در این حوزه را اولویت می‌بخشد؛ چون هیچ‌ آهنگسازی برای مادر لالایی درست نمی‌کند و یادش می‌آید روزی را که از ٣۶ استاد موسیقی نواحی کشور تجلیل کردند و ٣ زن هم در میان آنها بودند. یک زن مازندرانی، یک زنی خراسانی و یک زن قشقایی «صدای خانم غزال یوسفی که از خراسان آمده بودند، بسیار شنیدنی بود؛ خراسانی ازجمله موسیقی‌های محبوب من است.»

پروین خانم برای افسون، آزیتا، دومان و اشکان، فرزندانش هم لالایی خوانده و حالا می‌گوید می‌تواند تا شب چندین و چند لالایی بسازد. می‌تواند با حال هر روزش لالایی بخواند و برای بچه‌ها تا سه سالگی خوانده است. بعد هم دیگر آواز بوده و نوایی که همیشه خانه را گرم می‌کرده «برای اشکان لالایی می‌خواندم. هر جا قطع می‌کردم، خودش ادامه می‌داد؛ کیف می‌کردم.» دخترها هر دو موسیقی آموختند.

افسون، در کنار تئاتر مدرن، تنبور و دف آموخت و آزیتا نقاشی خواند و موسیقی را جدی گرفت. تار و سه‌تار آموخت و در گروهش همخوان بود؛ اما بعدها دخترها هر دو ساکن خارج از کشور شدند و آنچنان موسیقی را جدی نگرفتند و تنها دومان دست راست مادرش باقی ماند.

 بهمنی زنان زیادی از ایل خودش را هم پرورش داده و برای هدفش از خیلی چیزها گذشته. «پیشنهاد زندگی در خیلی کشورها بود اما هیچ‌کدام را نپذیرفتم. از خیلی از این چیزها گذشتم. تنها دارایی‌هایم را هزینه جشنواره‌ای می‌کردم که چند عاشیق بیایند و انگیزه‌شان برای ادامه کار باقی بماند. باید عملگرا می‌شدم. جز این راهی نبود.» پروین بهمنی آرام است. با همان صدای آرام‌اش هنوز لالایی می‌خواند و در چشمانش حرکت ایل روان است. هنوز در دستانش نوازش گله وجود دارد. می‌گوید من عاشق زندگی ایل‌ام. عاشق شب‌ها و روزهایش.

نگاهی به موسیقی ایل قشقایی

قشقایی پر از رنگ است و موسیقی و نور و بازی سایه‌ها و روشن‌ها چون نقاشی‌هایی با زمینه دشت‌ و آسمان‌ و سایه ابرهایی که بر کوه و دشت با ایل راه می‌روند. گویی کوچ ایل خود جزیی از تابلویی است که در ابدیت جاری می‌شود و نقاش آن با قلم‌مویی جادویی به آن نقش و نگار و جان بخشیده است. این سطرها، مقدمه مقاله‌ای است با عنوان «نگاهی به موسیقی ایل قشقایی» نوشته پروین بهمنی.

او در ادامه این مقاله می‌نویسد: موسیقی ایل قشقایی برخلاف موسیقی شهری و کلاسیک، بر پایه ردیف و پنج خط حامل استوار نیست. موسیقی قشقایی انرژی و الهام خود را از طبیعت می‌گیرد و گاهی از سرنوشت خود قشقایی‌ها که به چند دسته تقسیم می‌شوند. یکی از آنها عاشیق‌ها هستند، طایفه‌ای که حرفه‌شان نواختن و خواندن و افسانه‌سرایی است. ساز اولیه آنها قوپوز نام داشت. سازی شبیه به کمانچه و بعدها آنها به نواختن کمانچه و سه‌تار پرداختند. 

عاشیقی را می‌شناختم به نام عاشیق محمدقلی که تار می‌نواخت. از دیگر عاشیق‌هایی که می‌توان نام برد، عاشیق حیدرقلی، محمدعلی، عاشیق حسینعلی، حمزه، صیاد، عیوض و… و آخرین بازمانده عاشیق‌ها مرحوم عاشیق اسماعیل جعفری که معرف حضور علاقه‌مندان به موسیقی نواحی هستند و با همت آقای محمدرضا درویشی در تالار اندیشه حوزه هنری تهران در جشنواره موسیقی آینه و آواز، نخستین و آخرین اجرای جشنواره‌ای را داشت. از معروف‌ترین آهنگ‌های عاشیق‌های قشقایی، اپرای حماسی کوراغلو، غریب و صنم، اصلی و کرم، کوچ عیوض و… است.

چنگی‌ها، گروه دیگری از نوازندگان ایل قشقایی هستند که کرنا و سرنا می‌نوازند. این گروه اغلب در عروسی‌ها، ختنه‌سوران‌ها و جشن‌های دیگر حضور دارند. قابل‌ذکر است که این افراد کار دندانپزشکی یعنی کشیدن دندان و سلمانی ایل را برعهده دارند.

از نوازندگان چنگی‌ها می‌توان استاد ساریخان، استاد خان‌گلدی، استاد فرامرز معروف به فیلی، استاد بالاخان، استاد شکر و سرنازن معلول استاد کل علی را نام برد. با کرنا و سرنا آهنگ‌های سحرآوازی، جنگ‌نامه، هلی رقص‌زنان را اجرا می‌کنند.

گروه دیگر ساربان‌ها و چوپان‌ها هستند که نی‌ و نی‌لبک می‌نوازند و با سوز سازشان از دربه‌دری‌ها  و نابسامانی‌ها و ناملایمات زندگی گلایه می‌کنند. خبره‌ترین نی‌نواز ایل دارغاشا میرزا و نی‌نواز نابینای طایفه نمدی را می‌توان نام برد که در گمنامی چشم از جهان فرو بستند.

اما در این‌جا لازم است تا از خاندان نکیساها یاد کنیم. این خاندان در نواختن تار و سه‌تار و کمانچه بسیار چیره‌دست بودند. به‌خصوص استاد داوود نکیسا استاد پنجه طلایی ایل قشقایی که از بزرگان هنر ایل بودند و رقیب نداشتند که البته فرزندانش دست به ساز نبردند و از آن کناره گرفتند. وقتی از یکی از بچه‌های استاد‌ هادی نکیسا پرسیدم ساز پدر چه شد؟ آه سردی کشید و جواب داد ویلن را خودش به یکی از شاگردانش بخشید و سه‌تارش آتش گرفت و سوخت.

سرنوشتی که نباید برای دیگر نوازندگان ایل قشقایی تکرار می‌شد. کسانی که باید موسیقی را قبل از هر چیز در میان فرزندان و خاندان خودشان ریشه‌دار می‌کردند و البته تعداد آنهایی که این‌طور کردند، بسیار زیاد است و برای همین موسیقی در لحظه‌لحظه زندگی قشقایی روان است.

AtnaNews Telegram

اخبار مرتبط

[ad_2]

لینک منبع

حکمتی عالِم‌پرور و عالَم‌تاب/ سیره علمی و سیاسی امام صادق(ع)

[ad_1]

گفت و گو با حجت الاسلام والمسلمین مصطفی قنبرپور؛

حجت‌الاسلام مصطفی قنبرپور، پژوهشگر تاریخ اسلام، به مناسبت سالروز شهادت امام صادق(ع) در این گفت‌وگو از خلال روایت‌ها با نگاهی تاریخی، به بیان سیره علمی-سیاسی امام صادق(ع) می‌پردازد و همچنین به مناظرات امام ششم در احیای مکتب تشیع و موقعیت امام(ع) نزد علمای تسنن و تشیع اشاراتی دارد که ماحصل این گپ‌وگفت پیش روی شماست.

به گزارش عطنا به نقل از روزنامه ایران، حضرت علی(ع) می‌فرماید: «العِلمُ سُلطان، مَن وَجَده صالَ به، ومَن لم یجِدْه صِیلَ علیه». یعنی «دانش» سلطنت و قدرت است. هرکس آن را به دست آورد با آن یورش بَرَد و هر کس آن را از دست دهد بر او یورش بَرَند.در پرتو چنین نگاهی است که درمی‌یابیم چرا امام صادق(ع) بواسطه فعالیت‌های گسترده و عمیق فکری خود از نفوذ پررنگی در جامعه برخوردار بود و بسان یک گوهر درخشان، نگاه‌ها را متوجه خود کرد؛ «کأَنَّهَا کوْکبٌ دُرِّی یوقَدُ مِن شَجَرَه مُّبَارَکه». علم امام صادق(ع) نیز نه بسان علوم و دانش ما اکتسابی و مَدرکی، بلکه از جنس «حکمتی عالِم‌پرور و عالَم‌تاب» بود؛ حکمتی که گمشده و راهگشای هر مؤمنی بود و به همین دلیل خیل تشنگان دانش و هدایت را تا بدانجا سیراب کرد که هزاران شاگرد و شاگردپرور در مکتب او تربیت شدند که موجب خیزش علمی جهان اسلام شد. و از آن رو که بسیاری از مستندات‌ فقه‌ شیعه‌ از ایشان‌ است، فقه‌ شیعه‌ را «فقه‌ جعفری» و پیروان مکتب ایشان را «‌جعفریه» خوانده‌اند و خود امام صادق(ع) را به «رئیس مکتب شیعه» ملقب کرده‌اند.حجت‌الاسلام مصطفی قنبرپور، پژوهشگر تاریخ اسلام، به مناسبت سالروز شهادت امام صادق(ع) در این گفت‌وگو از خلال روایت‌ها با نگاهی تاریخی، به بیان سیره علمی-سیاسی امام صادق(ع) می‌پردازد و همچنین به مناظرات امام ششم در احیای مکتب تشیع و موقعیت امام(ع) نزد علمای تسنن و تشیع اشاراتی دارد که ماحصل این گپ‌وگفت پیش روی شماست.

جناب قنبرپور، می‌دانیم که در مکتب علمی امام صادق(ع) «تضارب آرا» جایگاه ویژه‌ای داشت. می‌خواهیم بدانیم‌شأن «گفت‌وگو» نزد ایشان چه بود؟ و با این منش علمی چگونه به گسترش اسلام همت ‌کردند؟
امام صادق(ع) اهل منطق و گفت‌وگو بود. به‌عنوان مثال روزی حاکم وقت از ابوحنیفه، فقیه و متکلم نامدار کوفه، خواست ۴۰ سؤال از امام صادق (ع)بپرسد تا امام از عهده آنها برنیاید، اما امام(ع) به تمام سؤال‌های او پاسخ گفت. یا در ماجرای عبدالله دیصانی که از منکران خداوند بود، وقتی نزد امام صادق(ع) آمد که با ایشان بحث کند، یک بار که آمد، حضرت پرسید نامت چیست؟ او جواب نداد و مرخص شد. رفقایش به او گفتند چرا نامت را نگفتی؟ جواب داد: اگر می‌گفتم نامم «عبدالله» (بنده خدا) است، می‌گفت آنکه تو بنده‌اش هستی، کیست؟
آنان گفتند بازگرد و بگو تو را به معبودت دلالت کند ولی اسمت را نپرسد. او بازگشت و گفت مرا به معبودم راهنمایی کن ولی نامم را نپرس. حضرت به او فرمود: بنشین! در آنجا کودکی تخم‌مرغی در دست داشت و با آن بازی می‌کرد. حضرت خواست که تخم‌مرغ را به او بدهد. امام(ع) فرمود: ای دیصانی! این تخم‌مرغ سنگری است پوشیده که پوست کلفتی دارد و زیر پوست ضخیم، پوست نازکی است و زیر پوست نازک، طلایی است روان و نقره‌ای آب شده که نه طلای روان با نقره آب شده آمیزد و نه نقره آب شده با طلای روان در هم شود و به همین حال باقی است. نه مصلحی از آن خارج شده تا بگوید من آن را اصلاح کردم و نه مفسدی درونش رفته تا بگوید من آن را فاسد کردم و معلوم نیست برای تولید نر آفریده شده یا ماده؛ ناگاه می‌شکافد و مانند طاووسی رنگارنگ بیرون می‌آید. آیا تو برای این «مدبری» درمی‌یابی؟ دیصانی مدتی سر به زیر افکند و سپس شهادتین گفت و اسلام آورد.

امام صادق(ع) از تقویت خط انقلابی و جهادی نیز غفلت نکرد و با تأیید قیام‌هایی چون قیام عمویش زیدبن علی و دیگر انقلابیون خاندان بزرگوار علوی به تقویت این روحیه در میان جامعه می‌پرداخت.

از این روایات و بسیاری روایات دیگر می‌توان به این نکته دست یافت که امام صادق(ع) اهل گفت‌وگو با همه بود منتها با هر کس در حد عقل و فهم او بحث می‌کرد و تلاش کرد این خصلت علمی را در شارحان و پیروان مکتب خود نهادینه کند.
جریان‌های فکری– فرهنگی در دوران امام صادق(ع) چه وضعیتی داشتند؟ نگاه حاکمیت زمان به آنها چگونه بود؟
در زمان امام صادق(ع) فرقه‌های بسیاری چون «معتزله»، «اشاعره»، «کیسانیه» و «زیدیه» در سرزمین‌های اسلامی گسترده شده بود و کشمکش و درگیری شدیدی بین آنان رواج داشت. کفر و زندقه نیز جان تازه‌ای گرفته و به فضای جامعه اسلامی نفوذ کرده بود. در چنین اوضاعی حضرت صادق(ع) ردّ بر ملحدان از سویی و مقابله با فرقه‌های منحرف را از سویی دیگر عهده‌دار شدند.
ظهور حدود ۲۰ فرقه از «خوارج» با عقایدی خاص در مسائل سیاسی و اجتماعی و عقیدتی، «مرجئه» با ۵ فرقه که مردم را نابجا امیدوار ساخته بود و با اهمیت دادن به ایمان فقط در حد قلب و زبان، به «تأثیر عمل» عقیده چندانی نداشتند، «معتزله» با فرقه‌های دوازده‌گانه آن، «جبریه»، «صوفیه» و «زهدگرایان»، «غُلات» و «دهریون» و «مادیون» و مکتب‌های فقهی چهارگانه اهل سنت که بعضی از آنها در زمان حضرت و برخی نیز پس از آن بنیان گرفتند، در آن دوره وضعیت بحرانی فوق‌العاده‌ای را به وجود آورده بود. در آن بحران عقاید هر گروهی نسل جوان و افراد کم اطلاع را به یک‌سو می‌کشاند؛
مادی‌گرایان و دهریون جامعه را به «کفر و الحاد»، جبریون مردم را به «تسلیم»، صوفی‌گرایان مردم را به «کناره‌گیری از دنیا»، خوارج مردم را به «هرج‌ومرج سیاسی» و برخی از مکتب‌های فقهی رایج و وابسته به حکومت، مردم را به «عقاید تخدیری و اطاعت کورکورانه از خلفا» می‌خواندند. نتیجه مشترک همه این تلاش‌ها بازداشتن مردم از مسئولیت و رسالت اساسی اجتماعی، خاموش نگاه داشتن مستضعفان و سرگرم کردن توده‌ها به نفع حکومت جائر زمان بود.
این تنها مکتب امام صادق(ع) است که همه نیروها علیه او بسیج شده‌اند و باوجود تمامی مشکلات باید در برابر همه مکتب‌ها و انحراف‌ها سنگر مدافع اسلام و عامل سعادت مسلمانان باشد. در برابر همه آشوب‌ها، تشتت‌ها و فتنه‌ها، امام صادق(ع) آن حوزه عظیم را بنیانگذاری کرد تا مردم را از همه بدعت‌ها و ایدئولوژی‌های غلط نجات دهد. موفقیت آن حضرت در گسترش فرهنگ اسلامی و بیان حقوق اسلامی بسی شگفت‌انگیز است تا جایی که امروز قسمت اعظم فقه شیعه یادگار آن حضرت است و به همین دلیل مذهب ما به نام مذهب جعفری و منتسب به آن حضرت شهرت یافته است.
اوضاع و احوال سیاسی شیعیان در زمان امام صادق(ع) چگونه بود؟
ما در تاریخ می‌خوانیم افراد نامداری از بزرگان سایر مذاهب به وسیله دستگاه جابر عباسی تقویت می‌شوند و مذهب‌شان مورد تأیید قرار می گیرد. مثلاً «منصور دوانیقی» همان جنایتکاری است که سر بریده پسر را در زندان برای پدر می‌فرستد؛ چون به یکی از این بزرگان اهانت کرده است. فرماندار مدینه بشدت توبیخ و از کار برکنار می‌شود.
این در حالی است که در مورد شیعیان کار به جایی رسید که برای یکی از بزرگان شیعیان مسأله شرعی پیش می‌آید و به ناچار لباس مردی خیار فروش را بر تن کرد و مقداری خیار روی طبق نهاد و فریاد زد: خیار تازه دارم! حضرت صادق(ع) از لحن او متوجه شد که او خیار فروش نیست؛ از خانه بیرون آمد در حالی که خیارها را جدا می‌کرد، جواب مسأله او را داد.
پس به نظر می‌رسد امام صادق(ع) با وجود شرایط و فشارهای زمانه از اوضاع و احوال شیعیان غافل نبودند. آیا نمونه‌های دیگری از کنش‌ها و فعالیت‌های سیاسی امام صادق(ع) سراغ دارید؟
نکته مهمی را که باید از نظر دور نداشت این است که هنوز عده‌ای بر این باورند که امام صادق(ع) تنها به بیان و تدریس مسائل فقهی، کلامی و فلسفی بسنده می‌کرد و وارد امر سیاست نمی‌شد. در حالی که این باوری اشتباه است. برای نمونه هنگامی که «معلی بن خنیس» که امور مالی حضرت به دست او بود، بوسیله «داوود بن علی» فرماندار مدینه دستگیر می‌شود و از او خواسته می‌شود که انقلابیون و طرفداران امام صادق(ع) را معرفی کند که او زیر بار نمی‌رود، ‌سرانجام او را به دستور سیرافی، رئیس شهربانی، به قتل می‌رسانند.
وقتی امام صادق(ع) از این موضوع باخبر شد به فرمانداری آمد و به او گفت چرا معلی را به قتل رساندی؟ و امام صادق(ع) آنقدر این مسأله را پیگیری کرد تا سیرافی، رئیس شهربانی، اعدام شد. هنگامی که می‌خواستند او را اعدام کنند، می‌گفت خودشان فرمان قتل صادر می‌کنند و اینک خودشان ما را به جرم اجرای فرمان می‌کشند.
در این حادثه می‌بینیم امام صادق(ع) مستقیماً دخالت کرد تا رئیس شهربانی به سزای عملش رسید بنابراین آنگونه نبود که آن حضرت از پرداختن به مسائل اجتماعی–سیاسی فارغ باشد.
امام صادق(ع) از تقویت خط انقلابی و جهادی نیز غفلت نکرد و با تأیید قیام‌هایی چون قیام عمویش زیدبن علی و دیگر انقلابیون خاندان بزرگوار علوی به تقویت این روحیه در میان جامعه می‌پرداخت.
اصولاً باید فکر کرد که چرا چندین بار به خانه امام صادق(ع) حمله کردند و چرا چندین بار منصور تصمیم به قتل حضرت گرفت. اگر امام صادق(ع) فقط به تدریس مشغول بود و به سیاست کاری نداشت، هرگز منصور دوانیقی اراده قتل آن حضرت را نمی‌کرد. شاید بهترین زندگی را نیز برای حضرت فراهم می‌کرد.
نمونه دیگر، ماجرای یکی از شاگردان امام(ع) به نام «زراره بن اعین» است که آنگونه که «کشّی» در کتاب رجالش می‌نویسد، امام صادق(ع) می‌گفت: اگر زراره نبود، تمام آثار پدرم از بین می‌رفت. او اهل بهشت است و از وی تعریف می‌کرد. ولی روزی امام(ع) از وی بدگویی کرد و گفت او اهل جهنم است و از یهود بدتر است. همه تعجب کردند! روزی فرزند زراره نزد امام آمد و دلیل آن را پرسید. حضرت فرمود سلام مرا به پدرت برسان و بگو عیب‌جویی و انتقاد من از تو فقط برای حفظ جان تو است چه اینکه دشمنان بی‌رحم، دوستان نزدیک ما را مورد شکنجه قرار داده یا به قتل می‌رسانند و من به خاطر حفظ جان تو این مطالب را گفتم.
امام صادق(ع) در بین علمای اهل سنت چه جایگاهی دارند؟
امام صادق(ع) نزد تمام مذاهب و مؤسسان آنها چهره‌ای موجه و مثبت است و در «صحاح سته»، از منابع دینی اهل سنت، امام صادق(ع) یکی از افراد موثق و محدث معرفی شده است و لذا از ایشان احادیث زیادی نقل نمودند؛ به غیر از بخاری. اگر امام صادق(ع) و تفکر او را بدرستی تبیین و تفسیر کنیم، مطمئناً جایگاه امام(ع) نزد پیروان تمام مذاهب اهل سنت احیا خواهد شد.

AtnaNews Telegram

اخبار مرتبط

[ad_2]

لینک منبع

دچار زوال نظریه‌پردازی شده‌ایم

[ad_1]

گفت‌وگو با امیرعلی نجومیان؛ نویسنده، نظریه‌پرداز و مترجم ادبیات انگلیسی:

او یکی از بنیانگذاران حلقه نشانه‌شناسی تهران است که تاکنون کتاب‌های «درآمدی بر مدرنیسم در ادبیات»، «دانشنامه زیبایی‌شناسی» (ترجمه‌ گروهی)، «درآمدی بر پست‌مدرنیسم در ادبیات» و «مقالات هم‌اندیشی بارت و دریدا» (گردآوری) و نشانه‌شناسی فرهنگی (گردآوری) و چند کتاب و بیش از یکصد مقاله منتشر شده است.

به گزارش عطنا به نقل از ایران، «نشانه‌شناسی: مقالات کلیدی» مرجعی در حوزه دانش نشانه‌شناسی است که گزینش و ویرایش آن را امیرعلی نجومیان انجام داده است و انتشارات مروارید ماه گذشته آن را منتشر کرده است. امیرعلی نجومیان متولد ۱۳۴۳ مشهد در رشته ادبیات انگلیسی از دانشگاه لستر انگلیس دکترا گرفت و هم‌اکنون دانشیار ادبیات انگلیسی و نظریه ادبی دانشگاه شهید بهشتی است. وی از رساله کارشناسی ارشد خود با عنوان «بازنمایی زمان و مکان در روایت پست مدرن» و رساله دکترای خود با عنوان «واسازی نام: سه پارادوکس زبانی در گفتمان ادبی» دفاع کرد. پژوهش دکتری او تحقیقی در حوزه نظریه ادبی براساس نظریه‌های فلسفی معاصر است. در این تحقیق او نظریه‌ای جدید درباره تعریف زبان ادبی و به طور کلی ادبیات ارائه می‌دهد و آثار ساموئل بکت، خورخه لوییس بورخس و تامس پینچن را مورد تحلیل قرار می‌دهد. او یکی از بنیانگذاران حلقه نشانه‌شناسی تهران است که در کنار صاحبنظران و استادانی چون بهمن نامور مطلق، حمیدرضا شعیری، فرزان سجودی، فرهاد ساسانی، مرتضی بابک معین، آزیتا افراشی، فاطمه بنویدی، احمد پاکتچی و علی عباسی به فعالیت می‌پردازد. از نجومیان تاکنون کتاب‌های «درآمدی بر مدرنیسم در ادبیات»، «دانشنامه زیبایی‌شناسی» (ترجمه‌ گروهی)، «درآمدی بر پست‌مدرنیسم در ادبیات» و «مقالات هم‌اندیشی بارت و دریدا» (گردآوری) و نشانه‌شناسی فرهنگی (گردآوری) و چند کتاب و بیش از یکصد مقاله منتشر شده است. نجومیان سال گذشته کتاب «نشانه‌ در آستانه: جستارهایی در نشانه‌شناسی» را توسط نشر نو منتشر کرد. وی هم‌اکنون چند کتاب دیگر آماده چاپ دارد.

آقای نجومیان حدود چهارده سال از تشکیل «حلقه نشانه‌شناسی تهران» می‌گذرد، آیا نشانه‌شناسی توانست از محدوده فضای آکادمیک و دانشگاهی راهی به سوی فضای عمومی جامعه بازکند؟
گمان می‌کنم باید همه کوشش کنیم تا به گونه‌ای قطبی به حوزه آکادمیک و غیرآکادمیک نگاه نکنیم. درست است که در کشور ما فاصله معناداری میان این دو حوزه بویژه در علوم انسانی وجود دارد ولی این دو حوزه بر یکدیگر تأثیر و تأثر می‌گذارند و باید هم چنین باشد. حلقه نشانه‌شناسی تهران در آغاز از اساتید دانشگاه شکل گرفت، ولی از همان ابتدا بر آن بودیم که نشانه‌شناسی را وارد حوزه عمومی کنیم و روش‌های آن را در مورد مسائل جاری اجتماعی و فرهنگی تمرین کنیم. هم‌اندیشی‌های سالانه‌ حلقه گواهی بر این کوشش است. ما درباره شهرسازی، محیط زیست، اخلاق، معماری، فرهنگ اجتماعی، هنر، ادبیات، موسیقی و سینما پژوهش کرده‌ایم؛ تا جایی که مقدور بوده است این حلقه تأثیر خودش را در فضای عمومی جامعه گذاشته است. ولی فکر می‌کنم هنوز هم برای تبیین جایگاه و اهمیتِ روش تحلیلِ نشانه‌شناسی در مورد مسائل اجتماعی و فرهنگی راه نرفته بسیار داریم.
مکتب‌ها و نظریه‌های ادبی و فلسفی غالباً از راه ترجمه و دفعتاً و ناگهانی بدون طی فرآیند زمانی وارد فرهنگ ما شده‌اند (این مکتب‌ها و نظریه‌ها در غرب به صورت تدریجی و طی زمانی چندین و چند ساله شکل گرفت و وارد حوزه عمومی شد)
نگاه شما از دید کلی درست است. اصولاً نظریه و نظریه‌پردازی در ایران نه تنها توسعه نیافته است بلکه حرکتی رو به زوال را می‌پیماید. پیش از هر چیز این به درک نادرست ما از نظریه‌پردازی باز می‌گردد. درک ما از این مقوله بسیار انتزاعی و الهام‌گونه است. هر نظریه نوینی تنها تغییر اندکی روی نظریه‌های پیش از خود است و همواره در دیالوگ با دیگر نظریه بسط پیدا می‌کند. مشکل این است که در ایران ما فضایی برای گفت‌وگو میان نظریه‌ها نداریم. این نگاه اشتباه در ایران نهادینه شده است که انگار نظریه‌پرداز مستقل و به گونه‌ای فرمایشی می‌تواند نظریه تولید کند. این به هیچ وجه ممکن نیست، اندیشمندان معاصر ما کمتر به کار یکدیگر اهمیت می‌دهند و هر یک در جزیره‌ای جدا به تفکر می‌پردازند. این را با انزوای تاریخی نخبگان ایرانی جمع کنید و آنگاه می‌بینید که چرا وضع چنین است. این چند نکته تنها گوشه‌ای از مسائل نظریه‌پردازی در ایران است. بر همین اساس است که نظریه‌پردازی در ایران ساختار ترجمانی به خود گرفته است.

من فکر می‌کنم نظریه‌پردازی در مناسبات گفت‌وگویی میان فرهنگ‌ها، گفتمان‌ها و ایدئولوژی‌های متناقض و ناهمگون بیشتر رشد می‌کند. نظریه‌پردازی نتیجه تضارب آرا است و اگر قرار باشد دیواری میان دنیای ذهنیِ به اصطلاح «خودی» و «دیگری» بکشیم، راه نظریه‌پردازی را هم بسته ایم و دچار زوال نظریه‌پردازی می‌شویم. این زوال نظریه‌پردازی در تاریخ فرهنگ و اندیشه آسیب‌های جبران‌ناپذیری در حوزه فرهنگ داشته و دارد.

اما اتفاقاً نشانه‌شناسی در ایران چندان هم ناگهانی به فضای نظری پرتاب نشده است. نشانه‌شناسی ریشه‌های نظری بسیار عمیق و روشنی در زبانشناسی و نقدهای صورتگرا داشته است. پیش از طرح نشانه‌شناسی در ایران، صورتگرایان فضا را برای تحلیل‌های زبان‌شناختی آماده کردند. پیش از طرح نشانه‌شناسی در حوزه ادبیات فارسی، دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی سالها بود که در نقد ادبیات فارسی گرایش به خوانش زبان‌شناختی را شکل داده بود. دکتر علی‌محمد حق‌شناس از دیگر اساتید تأثیرگذار در این حوزه بود. درنتیجه بتدریج فضایی آماده شد تا نقدهای زبان‌شناختی وارد حوزه ادبیات فارسی شود. نشانه‌شناسی بر این اساس ادامه مسیر صورتگرایی است که در ساختگرایی و سپس پساساختگرایی و مطالعات فرهنگی بسط پیدا کرد. پس به این تعبیر می‌توانیم بگوییم که نشانه‌شناسی زمینه‌های فکری در ایران داشته است. درست است که گرایش‌های زبانشناختی به ادبیات بیشتر حاصل ترجمه است، اما در آثار نظریه پردازان ایرانی هم این گرایش وجود داشته است. نمونه‌اش در آثار عبدالقاهر جرجانی و تبیین نظریه استعاره وی را می‌توان مثال آورد.
بحث آسیب‌شناسی است. این نظریه‌ها از راه ترجمه‌های ناقص و ابتر و بدون طی کردن فرآیند تاریخی وقتی وارد ادبیات ما می‌شود، نتیجه این می‌شود که نویسندگان و منتقدان ما براساس این نظریه‌ها به تولید آثار ادبی می‌پردازند یعنی عکس فرآیندی که در غرب اتفاق افتاده است، «یعنی در غرب نظریه‌های ادبی از دل فلسفه استخراج شده و می‌شود.»
نظریه‌های ادبی ریشه‌های فلسفی دارند و این ریشه‌های فلسفی نهایتاً به شکل‌گیری نظریه‌های مختلف ادبی در دوره‌های متفاوت تاریخ ادبیات غرب پس از رنسانس منجر شده است. روشن است که نظریه‌های ادبی و در پی آن نقد عملیِ متن را نمی‌توان بدون درک و فهم انگاره‌های فلسفی به کار بست. همین باعث شده است که نقد ادبی در ایران تبدیل به کاربست مکانیکی چند الگوی ظاهراً جهانی شده است. در نقد ادبی ما دچار چند سوءتفاهم هستیم. یکی این که فکر می‌کنیم به کار بستن یک نظریه روی یک متن نقد ادبی است. این پیش فرض به گمان من کاملاً اشتباه است. نقد ادبی پاسخ به پرسشی، مجهولی یا مسأله‌ای است که درون یک اثر ادبی با آن مواجه می‌شویم. پس برای دادن پاسخی به این مسأله است که از نظریه ادبی استفاده می‌کنیم. کاربستِ یک نظریه روی یک متن فی‌نفسه نقد ادبی نیست. کاربست نظریه بر متن تنها ابزاری است تا به حل مسأله یا مجهول یا ابهامی برسیم.
تحلیل یا کاربستِ متن براساس یک رویکرد یا نظریه در مطالعات ادبی راهی را نمی‌گشاید و هدف نقد ادبی نیست. این خوانشِ مکانیکی متن بر اساس روش‌های به ظاهر جهان شمول در نهایت می‌تواند تمرینی برای یادگیری روش‌های مطالعه ادبی محسوب شود. پس من این کاربست را تنها برای اهداف آموزشی قابل توجیه می‌دانم.
اما اینکه شایسته است نظریه‌پردازی از فرهنگ و گنجینه فکری غنی این مرز و بوم بهره ببرد تردیدی نیست. اما در عین حال ما امروز در دنیایی زندگی می‌کنیم که روابط بین‌فرهنگی هر روز گسترده‌تر و عمیق‌تر می‌شود. با‌وجود تمایزات فرهنگی، روابط میان فرهنگ‌ها هر روز عمیق‌تر و گسترده‌تر شده است.
درواقع رسیده‌ایم به همان دهکده کوچک جهانی مک لوهان…..؟
دهکده جهانی مک لوهان از سویی شکل گرفت و از سوی دیگر جهان به سوی عکس این مسیر هم حرکت کرد. حرکت به سوی جهانی‌سازی خود برای فرهنگ‌ها و گفتمان‌های بسیاری احساس خطر ایجاد کرد. پس جهانی (گلوبال) سازی خود به محلی (لوکال) سازی هم انجامید. امروز مفهومی جدید شکل گرفته است که هر دوی این جهت‌ها را درون یک مفهوم بیان می‌کند. مفهوم جهانی-محلی سازی (گلوکالیزیشن) برگرفته از این دو گرایش متناقض و همزمان در دنیای امروز است. از سویی در دهکده‌ای جهانی زندگی می‌کنیم و از سوی دیگر حساسیت‌ها به فرهنگ‌ها و گفتمان‌های ویژه، متمایز و به حاشیه رانده شده از هر زمان دیگر بیشتر شده است. فرهنگ‌های بومی و محلی، فرهنگ‌های به حاشیه رانده شده و فرهنگ‌های اقلیت، همه سر بر آورده اند و در مقابل فرهنگ مسلط به مقاومت می‌پردازند. این گفتمان‌های به حاشیه رانده شده در برابر دهکده جهانی احساس خطر کرده اند و می‌خواهند حق خود را بگیرند. پس اکنون جامعه امروز در یک وضعیت پارادوکسیکال گیر کرده است. از یک سو، به سوی همسان‌سازی فرهنگ‌ها می‌رود که این همسان‌سازی نتیجه همان دیالوگ یا گفت‌وگویی است که مطرح کردم ولی از طرف دیگر ما شاهد تمایزات و تفاوت‌های بسیار زیاد هستیم. اگر ما با همین جهانی/ محلی‌سازی بخواهیم به موضوع نگاه کنیم و نهایتاً به بحث خودمان برگردیم من فکر می‌کنم این صورت‌بندی «خودی و دیگری» چندان کارآیی نداشته باشد. به گمان من، مفهومی یکدست از «شرق و غرب» یک توهم محض است.
من فکر می‌کنم نظریه‌پردازی در مناسبات گفت‌وگویی میان فرهنگ‌ها، گفتمان‌ها و ایدئولوژی‌های متناقض و ناهمگون بیشتر رشد می‌کند. نظریه‌پردازی نتیجه تضارب آرا است و اگر قرار باشد دیواری میان دنیای ذهنیِ به اصطلاح «خودی» و «دیگری» بکشیم، راه نظریه‌پردازی را هم بسته ایم و دچار زوال نظریه‌پردازی می‌شویم. این زوال نظریه‌پردازی در تاریخ فرهنگ و اندیشه آسیب‌های جبران‌ناپذیری در حوزه فرهنگ داشته و دارد.
نشانه‌شناسی و نظریه‌‌پردازی عموماً در حوزه ادبیات و فلسفه چه کارکردهایی دارند؟ و اینکه عنوان می‌شود «حلقه نشانه‌شناسی تهران» در طول این چهارده سال فعالیت به یکی از هسته‌های تولید اندیشه و پرسشگری تبدیل شده» بر چه پایه و اساسی است؟
نشانه‌شناسی نخستین و مهم‌ترین نقطه تمرکزش بر این است که ببیند در هر متنی اعم از ادبی، هنری، سینمایی، فلسفی، علمی، حقوقی چگونه معنا شکل می‌گیرد. در یک کلام، هدف نشانه‌شناسی این است که فرآیند معناسازی را پشت هر متنی آشکار کند.
پس هدف نخستین نشانه‌شناسی هدفی توصیفی یا تشریحی است. مثلاً داستانی را در نظر بگیرید که روایتِ چند شخصیت با مجموعه‌ای از رویدادها در بستر زمانی است. اما آنچه این روایت را دارای معنا یا ارزش می‌کند ساختار یا دستوری است که متن بر اساس آن شکل گرفته است. هدف نخستِ نشانه‌شناسی یافتن این زیربنای متن است.
همین شیوه‌ خوانش را می‌توانید در مورد زندگی روزمره هم به کار بگیرید. به عنوان نمونه، می‌توان بر اساس کشف زیربنای دستوری یا ساخت زیرین رانندگی در یک شهر به مناسبات فرهنگی، اجتماعی و طبقاتی انسان‌ها پی برد. از همین نقطه می‌توان به هدف دوم نشانه‌شناسی رسید که آن تفسیرِ متن است. بر اساس توصیف ساختار زیرین ما به تفسیری از متن مورد نظر می‌رسیم.
اما هدف نهاییِ نشانه‌شناسی به گمان من، این است که با نمایش سازوکارِ نشانه‌های متن، و تفسیر آنها در نهایت ایدئولوژی‌ها و سوگیری‌های فرهنگی و گفتمانی اجتماع یا نویسنده یا هر پدیدآورنده‌ای را برملا کند. این نقشِ افشاگرانه‌ نشانه‌شناسی آن را به ابزاری انتقادی بدل می‌کند. از همین جاست که می‌توانم بگویم نشانه‌شناسی تنها یک نقد توصیفی نیست. هنگاهی که وارد معنای زیرین هر متنی می‌شویم به درکی از آن متن می‌رسیم که خود آن می‌تواند ما را برای تغییر آماده کند.
حلقه نشانه شناسی تهران در طی فعالیت پانزده ساله خود به دنبال این بوده است که هر سه این اهداف را (توصیفی، تفسیری و انتقادی) را آموزش دهد، و روی متون و زندگی روزمره پیاده کند. هدف مهم دیگر حلقه این بوده است که از ترجمه‌ صرف بپرهیزد و نظریه‌های نشانه‌شناسی را که بیشتر در روسیه و اروپا طرح شده‌اند بازخوانی کند و وارد دیالوگی پویا و خلاق با این نظریه‌ها شود و در نهایت نظریه‌پردازی کند.
آیا از همین منظر است که یکی از اعضای حلقه باختین اشاره می‌کند که همه نشانه‌ها آکنده از ایدئولوژی‌اند؟
کاملاً درست است. دلیل‌ش هم این است که ایدئولوژی‌ها چیزهای عجیب و غریبی نیستند. ایدئولوژی‌ها مجموعه‌ای از باورها و ارزش‌هایی هستند که انسان‌ها براساس آن زندگی خودشان را معنا می‌بخشند. البته تعریف مارکسیست‌های آغاز قرن بیستم از ایدئولوژی، تعریف ترسناکی است: اینکه ایدئولوژی ارزش‌های طبقه بورژوا یا طبقه حاکم است که بر طبقه پرولتاریا تحمیل می‌کند. اما این دیدگاه طی قرن بیستم بارها مورد بازخوانی قرار گرفت و ایدئولوژی تعریف نوینی یافت. ایدئولوژی مجموعه‌ای از ارزش‌ها و باورها و فرهنگ جامعه‌ای هستند که انسان‌ها براساس آن روابط خودشان را با دیگر انسان‌ها و محیط زندگی خودشان سامان می‌دهند و روابط خودشان را با یکدیگر تنظیم می‌کنند و براساس آن به زندگی خود معنا می‌دهند.
مجموعه مقالات نشانه‌شناسی که به اهتمام شما منتشر شده بر چه اساسی انتخاب شده و تقدم و تأخر چینش مقاله‌ها بر چه مبنایی استوار است؟
من و همکارانم در حلقه نشانه‌شناسی تهران سال‌هاست که به طور فعال در حال نگارش و نشر مقاله به صورت فردی و گروهی هستیم. مجموعه مقالاتِ تعدادی از هم اندیشی‌های سالانه‌ نشانه‌شناسی هم به چاپ رسیده است. ما امسال سیزدهمین هم‌اندیشی نشانه‌شناسیِ خود را با عنوان «نشانه‌شناسی محیط زیست» برگزار کردیم.‌ اما من سال‌ها پیش به این فکر افتادم که اگر پژوهشگری بخواهد در حوزه نشانه‌شناسی به زبان فارسی به کتاب مرجع و جامعی دسترسی داشته باشد چه باید بکند. برای من این کتاب مرجع می‌بایست مجموعه‌ای از اصلی‌ترین و مهم‌ترین مقاله‌های این حوزه باشد که توسط نظریه پردازانِ این حوزه نگاشته شده باشد. در نتیجه به این فکر افتادم که مجموعه مقالاتی را گزینش کنم و با یاری گرفتن از مترجمان کاربلد آنها را در یک مجلد منتشر کنم. مجموعه مقالاتِ «نشانه‌شناسی: مقالات کلیدی» که اخیراً توسط نشر مروارید به چاپ رسیده است، از پنج بخش تشکیل شده است. در بخش اول پنج مقاله انتخاب کردم که بسیار روشن و به زبان ساده نشانه‌شناسی را معرفی می‌کنند و مبانی و تاریخچه‌اش را بیان می‌کنند. در بخش دوم به سراغ بستر اصلی نشانه‌شناسی یعنی زبانشناسی رفتم و نسبت میان این دو حوزه را از زبان دو نظریه‌پردازِ اصلی این حوزه یعنی رومن یاکوبسون و فردینان دو سسور معرفی کردم.
در بخش سوم کتاب، نسبت میان نشانه‌شناسی و ادبیات بررسی می‌شود. بخش چهارم بسط نظریه نشانه‌شناسی در حوزه‌های مختلف هنر موضوع اصلی است: تلویزیون، سینما، معماری، موسیقی، و تئاتر. در بخش پنجم و در واقع بخش آخر کتاب به چالش‌های نظری در حوزه نشانه‌شناسی و آینده‌ این حوزه پرداخته می‌شود. این چالش‌ها و پیش بینی‌ها در دو مقاله کلیدی از دو اندیشمند اصلی این حوزه یعنی ژاک دریدا و جاناتان کالر ارائه شده است. به عبارت دیگر این دو مقاله فضایی را فراهم می‌کند که بتوانیم درباره آینده نشانه‌شناسی سخن بگوییم و فکر کنیم.

نظریه‌های ادبی ریشه‌های فلسفی دارند و این ریشه‌های فلسفی نهایتاً به شکل‌گیری نظریه‌های مختلف ادبی در دوره‌های متفاوت تاریخ ادبیات غرب پس از رنسانس منجر شده است.

یکی از مهم‌ترین چالش‌های پیش روی نشانه‌شناسی در چند دهه اخیر نظریه‌های پساساختگرایی بوده است. در بخشِ پایانی کتاب مشاهده می‌کنیم که زمانی که نشانه‌شناسی مورد چالش و نقد قرار می‌گیرد، و این نقد و چالش خود باعث فربه شدن دانش نشانه‌شناسی شده است. ژولیا کریستیوا، اندیشمند فرانسوی در جایی در همین کتاب می‌گوید: «نشانه‌شناسی بجز از طریق نقد خود نمی‌تواند توسعه یابد.» به گمان من، نشانه‌شناسی توانسته است که با این چالش‌ها و پرسش‌ها خود را بازتعریف کند و همچنان پویا و زنده بماند. بر اساس این منطقی که عرض کردم، هجده مقاله برای کتاب انتخاب کردم. این مقاله‌ها را از منابع مختلفی که طی سال‌هایی که نشانه‌شناسی می‌خواندم، انتخاب کردم و مترجمان بسیار خوبی با من همکاری کردند تا این کتاب به سرانجام برسد. باید از همه این دوستان صمیمانه تشکر کنم که به گزینش و ویرایش نهایی من اعتماد کردند. امیدوارم این مجموعه مقالات در نهایت به سهم خود بتواند به عنوان کتابی مرجع مسیر پژوهش در حوزه نشانه‌شناسی را هموار و غنی سازد.

AtnaNews Telegram

اخبار مرتبط

[ad_2]

لینک منبع

در مذمت روزگار پایان‌نامه فروشی

[ad_1]

به بهانه اهدای سومین جایزه دکتر رضا داوری اردکانی؛

اگر از پدیده پایان نامه فروشی و انتحال و سرقت های علمی که بویژه اخیراً حتی صورت علنی به خود گرفته است، بگذریم و به بحث آن وارد نشویم، حکایت چاپ مقاله‌های مستخرج از تز در مجلات پژوهشی داخلی و خارجی به خودی خود تا حد زیادی دلالت بر بحرانی دارد که گریبانگیر وضعیت علم و پژوهش در کشور ما است.

به گزارش عطنا، جواد صافیان، استاد فلسفه دانشگاه اصفهان در یادداشتی به مناسبت اهدای سومین جایزه «داوری اردکانی»؛ فیلسوف نعاصر ایرانی به وضعیت ناهنجار این روزهای فضای دانشگاهی پرداخته است. این یادداشت را که در ایران منتشر شده با هم می‌خوانیم؛

باوجود اشتیاق وسیع جوانان ایرانی اعم از دختران و پسران به ادامه تحصیل در دانشگاه‌ها و مؤسسات آموزش عالی دولتی، آزاد وغیرانتفاعی و گذراندن سطوح تحصیلی در مقاطع کارشناسی و کارشناسی ارشد و دکتری در همه رشته‌ها از پزشکی و مهندسی و علوم پایه و علوم انسانی و هنر و تحمل مرارت های زیاد جهت قبولی در کنکور‌های مختلف که به جای خود تحسین برانگیز و درخور ستایش است، اما پرسش‌هایی نیز از طرفی در خصوص انگیزه سعی وافر و تلاش وسیع داوطلبان برای تحصیل در دانشگاه‌ها و از سوی دیگر در خصوص نظام حاکم بر آموزش عالی کشور (فعلاً به آموزش و پرورش ابتدایی و متوسطه کاری نداریم) و نقیصه‌ها ، آسیب‌ها و ضعف‌ها و البته قوت‌های آن مطرح است. پرسش‌هایی از این دست که تا چه اندازه کسب علم و مهارت انگیزه اصلی ورود به دانشگاه است و به فرض وجود چنین انگیزه‌ای دانشگاه چه اندازه پاسخگوی چنین انگیزه‌ای است و علاوه بر آن به فرض آنکه داوطلبان با انگیزه واقعی علم‌جویی و مهارت‌طلبی و تحصیل تخصص وارد دانشگاه شوند و دانشگاه هم به آنها علم و مهارت بیاموزد این آموخته‌ها و مهارت‌ها تا چه اندازه متناسب با نیازهای واقعی جامعه و پاسخگوی بازار کار و متناسب با آن است؟ سالانه هزاران دانشجو در مقاطع کارشناسی ارشد و دکتری از دانشگاه‌های کشور فارغ‌التحصیل می‌شوند؛ هریک از آنان پایان نامه و رساله‌ای پژوهشی می‌نویسند، این پژوهش‌ها در پاسخ به چه نیازی نوشته می‌شود؟ و در کجا و توسط چه کسانی مورد استفاده قرار می‌گیرد؟ در نگارش آنها تا چه حد موازین روش پژوهش رعایت می‌شود؟ چه درصدی از فارغ‌التحصیلان جذب بازار کار می‌شوند و تا چه اندازه از مهارت لازم برخوردارند؟ دوره‌های تحصیلات تکمیلی بویژه در مقطع دکتری، دوره پژوهش و تحقیق است، پژوهش بدون پرسش بی‌معنا است، پژوهشگران دوره دکترای ما تا چه میزان برخوردار از روح پرسشگری هستند؟ نظام دانشگاهی ما تاچه اندازه اهتمام به ایجاد روحیه پرسشگری در دانشجویان دارد؟ البته می‌دانیم که در طرح‌های پیشنهادی پژوهشی دوره‌های تحصیلات تکمیلی بخشی به طرح مسأله و بخشی به پرسش‌های تحقیق اختصاص دارد، اما آیا این مسائل و پرسش‌ها بیشتر صورت رسمی و تشریفاتی ندارد و لذا صورت انتزاعی به خود نگرفته است؟ اگر اینگونه نبود جامعه ما که با مشکلات و مسائل عدیده در زمینه‌های بسیار وسیع اجتماعی، اقتصادی، اخلاقی، روانی، اعتقادی، زیست محیطی، صنعتی، سیاسی، حقوقی و… مواجه است، چرا نمی‌تواند برای مشکلات خود راه حلی در این همه رساله‌ها و پایان‌نامه‌ها که در همین موضوعات نوشته می‌شود بیابد؟
البته اگر از پدیده پایان نامه فروشی و انتحال و سرقت های علمی که بویژه اخیراً حتی صورت علنی به خود گرفته است، بگذریم و به بحث آن وارد نشویم، حکایت چاپ مقاله‌های مستخرج از تز در مجلات پژوهشی داخلی و خارجی به خودی خود تا حد زیادی دلالت بر بحرانی دارد که گریبانگیر وضعیت علم و پژوهش در کشور ما است. بین ما ایرانیان مشهور است که در میان ملل جهان از بهره هوشی بالایی برخورداریم گاهی گفته می‌شود بیشترین بهره هوشی را داریم، نمی‌دانم این پندار کی و از کجا آمده است اما می‌دانیم که ظاهراً طبق تحقیقاتی که نتایج آن در برخی منابع در دسترس است، متوسط بهره هوشی ما کمتر یا در حد متوسط جهانی است، اما بهره هوشی
کم و بیش همان است که قدما به آن عقل جزوی و عقل معاش می‌گفتند، که کمبود آن خود را در ناهماهنگی و پریشانی امور هرروزی و ندانم کاری‌ها و ناتوانی‌ها در امور جاری نشان می‌دهد. اما عقل جزوی هرگز بدون مبنا و خود بسنده نیست بلکه ریشه در عقلی دیگر دارد و از آن مدد می‌گیرد و نشاطش وابسته به آن است. ریشه و اساس و مبنای عقل جزوی (یا بهره هوشی) در عقل کلی است. عقل کلی به بنیادها می‌اندیشد و غایات را می‌بیند و امکانات ر ا در نظر می‌آورد و همه مسائل را در نسبت با هم و تحت یک کل در نظر می‌آورد و از ظاهر امور به باطن آنها می‌رود و از سطح به عمق می‌رسد. عقل کلی در مناسبات بین انسانها و در نهادها و مؤسسات و در قوانین و تدبیرها و… ساری و جاری است.
از میان رشته‌های دانشگاهی رشته فلسفه جایگاه متفاوت و متمایزی دارد زیرا هر علمی و رشته‌ای را به سبب فایده و نتیجه‌ای که دارد می‌آموزند تا به‌کار ببرند اما آموختن فلسفه به چه کار می‌آید؟ کدام مسأله فوری و مشکل عملی را می‌توان با آنچه در فلسفه آموخته می‌ شود حل و برطرف کرد؟ فلسفه به مسائل بنیادین می‌پردازد. اساسی‌ترین مسائل و بنیادی‌ترین پرسش‌ها، پرسش های فلسفی است. از سوی دیگر تنوع وسیع حیطه‌های تفکر دکتر داوری از قبیل تاریخ و سیاست و فرهنگ و شعر و توسعه و وضعیت تفکر و آموزش و مدیریت و ورزش در کشور ما و… نشان‌دهنده انضمامی بودن تفکر فلسفی دکتر داوری است و همین امر ایشان را شایسته نام معلم تفکر معاصر ما کرده است. جایزه دکتر داوری گام نمادینی است برای تشویق پژوهشگران جوان فلسفه در مسیر اجرای تحقیقات اصیل فلسفی و گسترش روحیه پرسشگری بنیادین در جامعه علمی و دانشگاهی کشور و توجه به انضمامی‌ترین مسائل و پرسش‌های انسان معاصر و تأمل و تفکر در وضع کنونی فکر و فرهنگ و سیاست و هویت جمعی ما.
مراسم اهدای سومین دوره‌ جایزه دکتر رضا داوری‌اردکانی، سه شنبه، ۲۷ تیرماه، ساعت ۱۶:۳۰ در مرکز فرهنگی شهرکتاب واقع در خیابان شهید بهشتی، خیابان شهید احمد قصیر (بخارست)، نبش کوچه‌ سوم برگزار شد.

AtnaNews Telegram

اخبار مرتبط

[ad_2]

لینک منبع

فتواهایی که کمر استعمار را درعراق شکست

[ad_1]

مروری بر مبارزات میرزای شیرازی دوم علیه انگلیسی‌ها؛

میرزا محمد‌تقی شیرازی نظرات و اندیشه‌هایی دقیق داشت و در مطالب پیچیده و مسائل مشکل، تأمل فراوان می‌‌کرد. وی همانند میرزای بزرگ و آخوند خراسانی، مرجعی بزرگ، روشن‌بین و آگاه به مسائل سیاسی جهان اسلام بود. در ۱۳۲۹ ق، پس از تجاوز نیروهای روس به شمال ایران و کشتار مردم بی‌گناه و آزادی خواهان، فتوایی در لزوم مقابله با متجاوزان روس صادر کرد.

به گزارش عطنا به نقل از روزنامه خراسان، میرزای دوم یا میرزای کوچک، از مراجع تقلید ایران و رهبر سیاسی نهضت استقلال‌طلبی عراق در قرن سیزدهم و چهاردهم هجری قمری بود. میرزا محمد‌تقی، در سال ۱۲۵۶(هـ.ق) در شیراز به دنیا آمد و دوران نوجوانی و جوانی خود را در این شهر سپری کرد. وی در سال ۱۲۷۱ به عراق رفت و در کربلا اقامت گزید و دروس مقدماتی را نزد علمای به نام این شهر فراگرفت.

او در محضر درس ملا‌محمد حسین مشهور به فاضل اردکانی حاضر شد و دروس سطح خود را نزد او و سید‌علی نقی طباطبایی به پایان برد. در سال ۱۲۹۱ با دوست و هم‌مباحثه خود، سیدمحمد فشارکی اصفهانی‌، به همراه میرزا حسن شیرازی، معروف به میرزای اول یا میرزای بزرگ، به سامرا رفت و در مجلس درس میرزا شرکت کرد و از شاگردان برجسته او بود. میرزای دوم، در همان زمان، از جانب میرزا حسن شیرازی برای گروهی از شاگردان وی، ‌به شیوه و روش میرزای بزرگ تدریس می‌کرد و یکی از علمای بزرگ به شمار می‌رفت.به گزارش پایگاه مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، پس از آن که میرزای بزرگ در سال ۱۳۱۲ ق درگذشت، نظر گروهی از مردم به رهبری دینی و سیاسی میرزای دوم متوجه شد. او در سامرا به اقامه وظایف شرعی و تدریس و تربیت طلاب پرداخت و اهل علم در محضر درسش حاضر شدند. وی تا ماه صفر ۱۳۳۶ در سامرا اقامت داشت و سپس  به کاظمین رفت و مدتی بعد، در کربلا رحل اقامت افکند و تا پایان عمر آ‌ن‌جا ماند و به تألیف، تدریس و تربیت شاگردان پرداخت. پس از درگذشت آقا سید‌کاظم یزدی در ۱۳۳۷ ق، مرجعیت مطلق شیعیان برعهده میرزای دوم گذاشته شد.

دفاع از حقوق مسلمانان

میرزا محمد‌تقی شیرازی نظرات و اندیشه‌هایی دقیق داشت و در مطالب پیچیده و مسائل مشکل، تأمل فراوان می‌‌کرد. وی همانند میرزای بزرگ و آخوند خراسانی، مرجعی بزرگ، روشن‌بین و آگاه به مسائل سیاسی جهان اسلام بود. در ۱۳۲۹ ق، پس از تجاوز نیروهای روس به شمال ایران و کشتار مردم بی‌گناه و آزادی خواهان، فتوایی در لزوم مقابله با متجاوزان روس صادر کرد.

در آغاز جنگ جهانی اول در ۱۳۳۲ هـ.ق / ۱۹۱۴ م که متفقین به دولت عثمانی اعلان جنگ دادند، وی نیز همانند دیگر علما و مراجع بزرگ عراق، بر ضد تجاوزات متفقین به سرزمین‌های عثمانی، اعلان جهاد داد: « … بر کافّه(همه) مسلمین لازم و واجب است که کمر حمایت از اسلام را محکم بسته، درمقصد اتحاد و دفاع از استیلای کفار و اعادی دین، مآلا ًو روحاً و نفساً، ساعی و جاهد باشند؛ تا این که اسلام و ممالک اسلامیه، از غلبه کفار، محروس و مشاهد مشرفه و اذان و اقامه و نحو آنها که از شعایر اسلام است، مبدل به کنایس(کنیسه‌ها) و نواقیس(کلیساها) و نحو(مانند) آنها که از علایم عبده اوثان(بت پرستان) است، نگردد.»

پس از اشغال فاو توسط نیروهای نظامی انگلیسی که مقدمه اشغال عراق بود، میرزا محمد‌تقی در سامرا، فتوای جهادی دیگر صادر و عموم عشایر و آحاد مسلمانان را به وحدت کلمه و مبارزه به هر صورت ممکن بر ضد اشغالگران انگلیسی دعوت کرد و فرزندش شیخ محمد‌رضا را به نیابت از خود، برای پیوستن به مبارزان و همراهی آن ها در جبهه‌های جنگ، به کاظمین فرستاد. مهاجرت میرزا‌محمد‌تقی شیرازی به کربلا، موجب هماهنگی عملی بین علمای کربلا و نجف و تماس با عشایر و سازمان دهی و آمادگی برای مقاومت در برابر اشغالگران شد. بعد از پایان جنگ جهانی اول و اشغال عراق توسط نیروهای انگلیسی، قرار شد زیر نظر استعمارگران، انتخاباتی برگزار و حاکم دست‌نشانده‌ای برای آن کشور انتخاب شود. این امر با مخالفت مراجع و علمای شیعه عراق مواجه شد. در کربلا، شیخ محمد‌رضا، فرزند میرزا محمد‌ تقی شیرازی، سازمانی به نام «جمعیت اسلامی» ایجاد کرد که روحانیون سرشناسی چون سید هبه‌الدین شهرستانی، عبدالکریم عوّاد، حسین قزوینی و دیگران در آن حضور داشتند.

میرزا محمد‌ تقی شیرازی، مرجعی عالم، متقی و آگاه بود و به فارسی و عربی اشعار زیبایی می‌سرود و همانند جدش (میرزا محمد‌علی)، «گلشن» تخلص می‌کرد. وی در ۱۳ ذی الحجه ۱۳۳۸(هـ.ق)، در ۸۰ سالگی، در حساس‌ترین و بحرانی‌ترین دوران انقلاب، در کربلا درگذشت.

هدف این گروه مبارزه با قیمومت انگلستان و آزادسازی عراق بود. در آن هنگام میرزای شیرازی در راستای تقویت این حرکت، فتوایی را در ۲۰ ربیع‌الاول ۱۳۳۷ (هـ.ق)، به این شرح صادر کرد: «هیچ مسلمانی حق انتخاب و اختیار غیر مسلمان را برای حکومت و سلطنت بر مسلمانان ندارد». هنوز مدت کوتاهی از آغاز فعالیت «جمعیت اسلامی» نگذشته بود که انگلستان تصمیم به دستگیری و تبعید اعضای فعال آن گرفت و درذی القعده ۱۳۳۷ (هـ.ق)، شش تن از سران آن جمعیت بازداشت و از آنجا به بغداد فرستاده شدند تا به هندوستان تبعید شوند.

میرزای شیرازی پس از آگاهی از این موضوع، نامه‌ای برای «آرنولد ویلسون» حاکم انگلیسی عراق نوشت و ضمن اعتراض به تبعید آن عده، درخواست آزادی آنان را کرد. ویلسون در پاسخ، به توجیه تبعید این افراد پرداخت. وقتی نامه وی به میرزا رسید، بسیار ناراحت شد و اعلام کرد که به ایران مهاجرت می‌کند. با انتشار این خبر، نامه‌های بسیاری مبنی بر همراهی با میرزا برای مهاجرت به ایران، از نجف و کاظمین و دیگر شهرها ارسال شد. انگلیسی‌ها که از قیام عمومی مردم عراق واهمه داشتند، مجبور شدند در کمتر از چهار ماه، شخصیت‌های تبعید شده را به عراق بازگردانند.

انقلاب سال ۱۹۲۰ عراق

در سال ۱۳۳۸ هـ.ق/ ۱۹۲۰ م دوره جدیدی از تلاش، در راستای گسترش دامنه مقاومت و آمادگی برای مقابله فراگیر علیه اشغالگری انگلیس آغاز شد. میرزای شیرازی به عنوان اولین گام، طی فتوایی در۹ جمادی‌الثانی ۱۳۳۸هـ.ق / اول مارس ۱۹۲۰ استخدام یا کار کردن در اداره قیمومت انگلیس را برای مسلمانان تحریم کرد و به دنبال آن، تعداد زیادی از کارکنان آن‌جا استعفا کردند و این روند، به مرور زمان افزایش یافت. اندکی پیش از آن، به درخواست میرزا، در اواخر جمادی‌الاول ۱۳۳۸ (هـ.ق)، نشستی محرمانه در شهر نجف، با حضور شمار زیادی از علما و رؤسای عشایر و رهبران فراتِ میانه تشکیل و طی آن قرار شد، حمله‌ای سراسری توسط نیروهای مردمی بر ضد اشغالگران انگلیسی آغاز شود. در ۱۵ شعبان ۱۳۳۸هـ.ق/ ۳ مه ۱۹۲۰ م، اجتماع بسیار محرمانه‌ای در منزل میرزای شیرازی، به ریاست وی تشکیل شد.

اجتماع کنندگان بعد از بحث و گفت وگوی فراوان، در مورد اتخاذ یک طرح و خط مشی ثابت و فراهم کردن شرایط انقلاب فراگیر علیه انگلیس، تصمیم گرفتند و در پایان، در حضور میرزا، به قرآن کریم سوگند یاد کردند که آماده پاسخگویی به ندای دین و میهن خود و اطاعت از رهنمودهای رهبرشان باشند. موضع‌گیری میرزا در قبال اشغال عراق، دربرگیرنده دو نکته مهم بود: اول، ضرورت وحدت مسلمانان شیعه و سنی و دوم، ضرورت تلاش همه نیروها در سراسر کشور برای مقابله با اشغالگران.در پی پاره‌ای تحرکات انقلابیون مسلمان در بغداد، «بالفور» حاکم انگلیسی آن شهر، چند تن از رهبران مهم این جنبش را احضار کرد و به شدت مورد توبیخ و تهدید قرار داد. جعفر ابوالتمن، از رهبران قیام، نامه‌ای به میرزای شیرازی نوشت و از وی یاری طلبید.

میرزا در پاسخ وی نوشت: «از بابت اتحاد کلمه‌ مردم بغداد و خیزش علما و بزرگان و رؤسای آن دیار، به منظور مطالبه حقوق مشروعه ملت و اهداف مقدس، شادمان شدیم. خداوند کوشش تو و برادران و نزدیکانت را پاداش دهد و آرزوی ما و علمایی را که به جمع شما شتافتند و به واجبات اسلامی خویش قیام کردند، ‌برآورده سازد.»پس از توسعه دامنه مبارزه در بغداد و به دنبال کشته شدن یکی از تظاهرکنندگان به دست نیروهای اشغالگر انگلیسی، میرزای شیرازی در ۱۰ رمضان ۱۳۳۸ هـ.ق/ ۲۹ مه ۱۹۲۰، پیامی به این شرح برای مردم عراق فرستاد: «بدانید که برادران شما در بغداد و کاظمین به برگزاری اجتماع و تظاهرات مسالمت‌آمیز اتفاق نظر پیدا کرده‌اند. جماعتی بسیار، با رعایت امنیت و آرامش به تظاهرات مذکور اقدام ورزیده‌اند.

هدف آنان از این کار، مطالبه حقوق مشروعه خویش است که ان شاءا… برقراری حکومت اسلامی و استقلال عراق را در پی‌خواهد داشت. این هدف به این صورت محقق می‌شود که هر ناحیه‌ای، گروهی را برای مطالبه حق خویش به پایتخت عراق یعنی بغداد اعزام کند؛ در حالی که همگان وحدت کلمه دارند. بر شما، بلکه بر تمامی مسلمانان است که در آغاز این حرکت شریف، با یکدیگر اتفاق داشته باشید و از اخلال در امنیت و مخالفت و مشاجره با یکدیگر بپرهیزید.

چون تفرقه به مقاصد شما ضرر می‌زند و حقوقتان را که اینک زمان دستیابی به آن است، ضایع می‌کند.»در پی این اقدام، استعمارگران تصمیم گرفتند سران حرکت ضد انگلیسی و در رأس آنان، شیخ محمد‌رضا، فرزند میرزای شیرازی را بازداشت کنند. «میجر بولی»، فرماندار انگلیسی حلّه، مأمور این کار شد. وی با اعزام قوای بسیار، شهر و راه‌های ورودی آن را محاصره کرد و برای توجیه اقدام خود، نامه‌ای به میرزای شیرازی نوشت و هدف از این کار را حفظ امنیت و دستگیری اشراری که قصد فساد و غارت اموال و ایجاد رعب و وحشت دارند، ذکر کرد.

میرزا پس از دریافت نامه و مشورت با مشاوران خود، نامه‌ای به خط شیخ مهدی خالصی، در پاسخ به حاکم انگلیسی حلّه فرستاد و ضمن حملاتی به او و اقداماتش، نوشت: «به حاکم سیاسی حله میجر بولی که خداوند هدایتش کند. نامه شما را خواندیم و از مضمون آن دچار شگفتی زیادی شدیم. زیرا فراخوانی نیروهای نظامی برای مقابله با افرادی که حقوق حیاتی و مشروع خویش را مطالبه می‌کنند، غیر معقول است و به هیچ وجه با اصول عدل و منطق همخوانی ندارد. هم اکنون می‌‌خواهم تا این پیام را به شما برسانم که توسل به نیروهای نظامی برای سرکوبی خواسته‌های مردم، مخالف عدل و اداره کشور است و چنانچه این بار نیز از گفت وگو با ما سر باز بزنید، توصیه من به مردم مبنی بر رعایت آرامش از ریشه ملغی می‌شود؛ در این صورت مسئولیت همه پیامدهای سوء بر عهده تو و یارانت خواهد بود.» با وجود این، استعمارگران انگلیسی درصدد مرعوب کردن مردم برآمدند و شیخ محمد‌رضا و یازده تن از همفکران و فعالان انقلاب را دستگیر و به جزیره «هنگام» تبعید کردند. اما تبعید آنها، شور و هیجان بیشتری در میان مردم به وجود آورد و آتش انقلاب شعله‌ور شد و خشم مردم فرات وُسطی را برانگیخت.

آغاز رویارویی سراسری

میرزای شیرازی، شرایط را برای آغاز رویارویی سراسری و انقلاب علیه اشغالگران آماده دید، لذا در پاسخ به استفتاهایی مبنی بر استفاده از اسلحه در قبال اشغالگران، فتوای دفاعیه‌ای را به این شرح صادر کرد: «مطالبه حقوق بر عراقیان واجب است و بر آنان واجب است در ضمن درخواست‌های خویش، رعایت آرامش و امنیت را بکنند و در صورتی که انگلستان از پذیرش درخواست‌هایشان خودداری ورزد، جایز است به قوه دفاعی متوسل شوند.»

همچنین طی فتوایی که برای تمام مسلمانان فرستاد، آنها را به مقاومت در برابر انگلیسی‌ها و بیرون راندنشان از سرزمین‌های اسلامی دعوت کرد. در ۲۳ شوال ۱۳۳۸ هـ.ق / ۱۱ ژوئیه ۱۹۲۰، رؤسای منطقه «مشخاب»، قیام خود را علیه قوای متجاوز انگلیسی اعلام کردند و به دنبال آن، منطقه «شامیه» نیز عَلَم مخالفت با اشغالگران را برافراشت. با اوج گیری انقلاب، کربلا مرکز ثقل حرکت‌های انقلابی شد که ابتدا رؤسای عشایر فعال در انقلاب، در آن مرتباً تردد داشتند؛ اما پس از حوادث «رازنجیه» که مسلمانان ۸۴ شهید و ۱۵۴ مجروح، و انگلیسی‌ها ۲۰ کشته و ۶۰ مجروح و ۳۱۸ مفقود داشتند، اهالی کربلا با حمله به فرمانداری و تصرف آن، رسماً به انقلاب پیوستند و پس از آزادی شهر به دست انقلابیون، در ۲۹ شوال ۱۳۳۸، به منزل میرزا محمد‌تقی شیرازی رفتند و درباره نحوه اداره شهر با وی مذاکره کردند.

ایجاد نظام حکومت دینی در کربلا

پس از آزادسازی کربلا، مقرر شد شهر توسط دو مجلس اداره شود: مجلس علمی و مجلس ملی. اهداف مجلس علمی رسیدگی به امور دینی و ترویج آن و حکمیت در منازعات داخلی شهر و عشایر بود. این مجلس متشکل از سید هبهالدین شهرستانی، سید‌ابوالقاسم کاشانی، میرزا احمد خراسانی، سید‌حسین قزوینی و میرزا عبدالحسین شیرازی (فرزند میرزای شیرازی) بود. مأموریت مجلس ملی، گرفتن مالیات از مردم، تعیین مسئولان نظامی و اداری و برقراری امنیت در شهر و راه‌های اطراف و مانند آن بود. اعضای این مجلس، هفده تن بودند و آیت‌ا… شیرازی وظیفه نظارت بر دو مجلس را بر عهده داشت.

میرزا محمد‌ تقی شیرازی، مرجعی عالم، متقی و آگاه بود و به فارسی و عربی اشعار زیبایی می‌سرود و همانند جدش (میرزا محمد‌علی)، «گلشن» تخلص می‌کرد. وی در ۱۳ ذی الحجه ۱۳۳۸(هـ.ق)، در ۸۰ سالگی، در حساس‌ترین و بحرانی‌ترین دوران انقلاب، در کربلا درگذشت. پیکر او بر دوش مردم عزادار تشییع شد و شیخ‌ الشریعه اصفهانی بر او نماز خواند و در یکی از حجره‌های زاویه جنوبی صحن حرم امام حسین(ع) به خاک سپرده شد.

AtnaNews Telegram

اخبار مرتبط

[ad_2]

لینک منبع

ظرف عاطفی خانواده‌ها خالی است

[ad_1]

مصطفی رحماندوست، شاعر و نویسنده؛

خودش می‌گوید حدود ۳۰۰ کتاب نوشته است اما این‌که از میان آن‌ همه نوشته و شعر و کتاب من شعر «صد دانه یاقوت….» را به یاد دارم شاید به این دلیل است که از کودکی تا همین بزرگسالی این شعر را گاه و بیگاه با خود زمزمه کرده‌ام بخصوص وقتی پاییز می‌رسد و فصل دانه کردن انار! اما مصطفی رحماندوست این شعر را که در کتاب‌های درسی هم چاپ شده در شرایط ویژه‌ای سروده است.

به گزارش عطنا به نقل از روزنامه جام‌جم، وقتی با او هم‌صحبت شدم تازه متوجه شدم او علاوه بر طبع لطیف شاعری آن‌هم به صورت تخصصی برای بچه‌ها، کارشناسی است که به دقت خانواده‌ها و جامعه را نیز رصد می‌کند و حرف‌های قابل تاملی درباره سبک زندگی امروزی دارد.

*بین همه شعرهایی که دارید شعر صد دانه یاقوت… از کودکی در حافظه ما مانده است، شعر به این لطیفی را در چه موقعیتی سرودید؟ شعری که به نظرم از درک بچه‌ها خیلی بالاتر است و بیشتر برای بزرگ‌ترهاست…

این شعر که به گفته شما بسیار لطیف است در جبهه و زمان جنگ سروده شده!

 

*احتمالا در آن موقعیت ذهن‌تان پر از اندوخته‌های خوب بوده که توانستید چنین شعری پراحساس بگویید؟

نه! اتفاقا شرایط خیلی سخت بود. من و چند تا از دوستانم در خط مقدم و در منطقه‌ای گیر افتاده بودیم؛ ‌بدون آب و غذا. بعد از مدتی برایمان نان خشک و ماست چکیده و چند تا انار آوردند. دوستانم مشغول نان و ماست شدند و منم ترجیح دادم سراغ انار بروم. انار را که شکافتم و دانه‌هایش بیرون ریخت، یاد گردنبند یاقوت مادرم افتادم و همان‌جا این شعر را نوشتم.

*در علم روان‌شناسی می‌گویند، نوازش‌هایی که در کودکی دریافت می‌کنی در شرایط سخت به کمکت می‌آید، احتمالا شما از طرف مادر نوازش‌های زیادی گرفته‌اید که حتی در جبهه و شرایط سخت هم شعر گفتید. نوازش‌های خانواده چگونه بود که شما را به این میزان غنی کرده بود؟

خانواده‌های گذشته با خانواده‌های امروزی فرق زیادی داشت.خانواده‌ها بزرگ بودند، مادر و پدر بزرگ، عمو و دایی و… کنار هم زندگی می‌کردند. بچه‌ها اگر از کسی رانده می‌شدند به دیگری پناه می‌بردند و خود را از محبت سیراب می‌کردند.

من از مادر مرحومم خاطرات زیادی دارم که به من قوت و قدرت می‌دهد. مادرم چند شعر مثنوی را از حفظ بود که معمولا زمان کار آنها را زمزمه می‌کرد. من عاشق آن زمزمه‌ها بودم و به هر شکلی بود حتی به بهانه کمک کردن کنار مادرم می‌رفتم تا آن زمزمه‌ها را گوش کنم. مادرم را در ۱۳ سالگی از دست دادم و در دوران نوجوانی از موهبت داشتن مادر بی‌بهره شدم.

 

*اما گویا در همان دوران کودکی، روح شما را پر از لطافت کرده‌اند؛ کاری که به نظر می‌رسد مادرهای امروزی چندان نمی‌توانند از پس آن برآیند هر چند امکانات بیشتر شده و مادرها تحصیلکرده هستند اما روح بچه‌ها تشنه است؛ تشنه مهربانی، گذشت و…. به نظر شما چرا چنین اتفاقی رخ داده؟

متاسفانه شرایط به سمت گسست خانواده‌ پیش‌رفته است.هر چند خانه‌ها بزرگ‌تر و امکانات زندگی بیشتر شده و در ظاهر اعضای خانواده کنار هم زندگی می‌کنند، اما واقعیت این است که آنها یکدیگر را نمی‌بینند. همه چیز خلاصه شده در پز دادن، حتی امکاناتی که در اختیار بچه‌ها قرار می‌گیرد. مثلا بچه را می‌فرستند فلان مدرسه خصوصی تا پیش اقوام و دوستان خودنمایی کنند.

در گذشته والدین تلاش می‌کردند بچه‌ها را با اعتقادات خودشان بزرگ کنند و هرگز چنین نبود که فرزند، وسیله‌ای برای پز دادن باشد. جمع خانواده‌ها پر از محبت بود. ما دور هم جمع می‌شدیم و به حرف یکدیگر گوش می‌دادیم، شعر می‌خواندیم، دعوا می‌کردیم و… روابط بین انسانی زیاد بود و برای هم وقت می‌گذاشتیم. اما الان برای یکدیگر وقت نمی‌گذاریم و مشکل دقیقا از همین‌جا شروع می‌شود.

*یعنی فاصله‌‌های جمعی باعث تنش‌های بین فردی شده و آدم‌ها را به نوعی عصبی کرده است؟

آدم‌ها وقتی از خانواده عاطفه لازم را دریافت نکنند برای پر کردن ظرف خود به مکان‌های دیگری جز خانواده و آدم‌های دیگر می‌روند که این روش خطرناک است؛ پدر و مادر از داشتن فرزند لذت نمی‌برند در حالی‌که فرزندان پس‌انداز‌های عاطفی ما هستند و می‌توانند همیشه حساب ما را پر از محبت کنند، اما وقتی از خانواده فاصله می‌گیرند و وقت خود را با شبکه‌‌های اجتماعی و آدم‌های دیگر پر می‌کنند، حسابشان خالی از عاطفه خانوادگی می‌شود.

این حساب زمانی پر و پیمان است که اعضای خانواده کنار هم باشند و به هم انرژی و محبت بدهند. به نظرم یکی از دلایل جدایی زن و شوهرها از یکدیگر و بالا رفتن آمار طلاق به این دلیل است که آنها با هم حرف نمی‌زنند و برای هم وقت نمی‌گذارند.

گردش نمی‌روند با هم غذا نمی‌خورند. خانواده‌‌ای که دسته‌جمعی به پارک می‌روند و دور هم غذا می‌خورند و با هم مراوده دارند بسیار موفق‌تر از خانواده‌ای هستند که پدر در یک رستوران غذا می‌خورد و مادر در یک فست‌فود و فرزند در یک کافه. اینچنین خانواده‌ای برای هم وقت و انرژی نمی‌گذارند و پدر و مادر فقط درگیر مسائل حاشیه‌ای فرزندان می‌شوند که آن‌هم هیچ کمکی به طرفین نمی‌کند.

*یعنی بانک عاطفی خانواده خالی است و توان حمایت ندارد؟

خانواده‌هایی که من می‌بینم اصلا بانکی برای ذخیره عاطفی باز نکرده‌اند که بخواهند آن را پر یا خالی کنند و بیشتر دچار روز‌مره‌گی شده‌اند.اگر بانک عاطفه ایجاد شده بود شرایط جامعه و خانواده‌های ما خیلی با شرایط کنونی فرق داشت.اگر می‌خواهیم خانواده و جامعه سالم داشته باشیم باید برای هم وقت بگذاریم.

 

*اشعار زیادی در دسترس بچه‌ها قرار دارد،خانواده‌ها، مهد‌کودک‌ها و مدارس ذهن کودکان را پر از شعر می‌کنند اما این اشعار بیشتر فانتزی است به نظرتان چه نوع شعری بیشتر برای بچه‌ها مفید است؟

بچه‌ها به شعر فانتزی و نظم‌های آموزشی هم نیاز دارند. اما این‌که شعرها چگونه باید دسته‌بندی شوند و چه شعرهایی برای کتاب‌های درسی انتخاب شود و چه مقدار از حجم کتاب‌‌ها شعر باشد، معتقدم اول باید به پدر و مادرها گفته شود که کتاب و کتابخوانی مهم است. سطح مطالعه در کشور ما بسیار پایین است و کتاب برای بیشتر خانواده‌ها اهمیت ندارد؛ از پدر و مادری که خودشان کتاب نمی‌خوانند چگونه می‌توان توقع داشت کتاب‌های مفیدی برای بچه‌های خود انتخاب کنند!‌

من کتابی دارم با عنوان بازی با انگشتان. در این کتاب سعی کرده‌ام به والدین بیاموزم که دست بچه‌های خود را بگیرند و با او بازی کنند. خانواده‌ها اول باید لذت در کنار فرزند بودن را بچشند و وقتی این را درک کردند خیلی چیزها را می‌توان به آنها آموزش داد.

AtnaNews Telegram

اخبار مرتبط

[ad_2]

لینک منبع