در رثای دموکراسی آتنی

[ad_1]

کتاب «نخستین دموکراسی: چالش اندیشه‌ای از دوران باستان» به فارسی ترجمه شد؛

دموکراسی چیست و چگونه می‌تواند پیاده شود؟ آیا دموکراسی‌های موجود در جهان نسبتی با اولین دموکراسی در آتن دارند؟ رابطه آنها چگونه است و مقایسه تطبیقی دموکراسی آتنی و همتای آمریکایی‌اش ما را به کدام سو می‌برد؟

به گزارش عطنا، روزنامه شرق  در گزارشی که به قلم نیما شریفی نگاشته شده است، درباره انتشار کتاب «نخستین دموکراسی: چالش اندیشه‌ای از دوران باستان» نوشته پال وودراف است از دموکراسی در ایران می‌گوید که این گزارش در ادامه می‌آید:

کتاب «نخستین دموکراسی» جستاری است از یک نویسنده آمریکایی که عنوان می‌کند دموکراسی مقوله‌ای صادراتی نیست. این‌گونه نیست که آمریکا – به‌منزله کشوری که «نه مردم آن از دموکراسی برخوردارند و نه دولت برخاسته از چنین کژپنداری‌هایی صلاحیت دارد که خود را پرچمدار دموکراسی در جهان بداند» (ص٨) – بتواند رویدادهای سیاسی از قبیل بهار عربی را به سرمنزل مقصود برساند. نویسنده کتاب مایل است «در دل دولت و نهادهای آن بماند و در عین حال، بافت قدرت در دولت و پندارهای مردم در پیوند با کشورشان و ارتباط آن با جهان را نقد کند». (ص ٧)

دموکراسی یونانی، دموکراسی مدرن

یکی از تفاوت‌های بنیادین دموکراسی‌های مدرن و دموکراسی آتن، تأکید اولی بر حقوق ‌بشر است، حال آنکه در یونان مردم این مفهوم را نمی‌شناختند و در عوض بر مفهوم برابری طبیعی تأکید می‌کردند. همین تأکید توانست آتش جنگ‌های طبقاتی را بخواباند و زمینه‌ای برای نقد ثروتمندان از جانب فرودستان فراهم آورد.

باید افزود دموکراسی آتن با آنکه آرمانی نبود، مفاهیم مهم‌تری را (نسبت به حقوق‌ بشر) همچون «آزادی، قانون‌مداری، برابری طبیعی، آموزش‌وپرورش همگانی و خرد شهروندی» (ص١۴) مدنظر قرار داده بود.

«اینک در قرن بیست‌ویکم، دموکراسی برای بسیاری از مردم جهان همچنان یک آرمان است. مردم تشنه آن‌اند اما هرگز کاملا به آن نمی‌رسند. ایالات متحده، که خودش را مبلغ دموکراسی می‌داند، همچنان از آرمان دموکراسی بسیار دور است. همه‌جا فشار و فوریت‌های زندگی مدرن با فرایندهای زمان‌بر و «ناکارآمد» دموکراتیک در تعارض است؛ بنابراین آرمان دموکراسی همواره تهدید می‌شود. (همان) اما همه گمانه‌زنی‌ها راجع به دموکراسی بدون شرح و تفصیل دموکراسی آتن‌ آب در هاون کوبیدن است.

دموکراسی آتنی پدیده‌ای است استثنایی و منحصربه‌فرد. اتفاقی که نمی‌توان آن را با هیچ‌یک از وقایع مشابه زمان خود – یا حتی عصر حاضر – مقایسه کرد. دموکراسی‌ای که در سال ۵٠٨ (ق. م) شکل گرفت و تا ٣٠٠ (ق. م) معاصر با حملات مقدونی‌ها ادامه یافت. اما چیزی که نمی‌توان به‌راحتی از آن چشم پوشید، تأثیر متون کلاسیک در شکل‌گیری، ابقا و تکامل دموکراسی است. در حالی‌که شعرایی چون سوفوکل، اوریپید و آیسخولوس جوایزی از جامعه دموکراتیک دریافت می‌کردند و به ارزش‌های آن پایبند بودند، فیلسوفانی چون افلاطون یا مورخانی چون توسیدید نیز وجود داشتند که به دلایلی از آن ناخرسند بوده و تمایل به دفاع از آن نداشتند.

افلاطون، حکم اعدام استادش سقراط به دست نظام دموکراتیک آتنی را دستاویز قرار داده بود تا به آن حمله کند. اگرچه می‌توان استنباط کرد که این حکم آنقدرها هم – از نظر نویسنده کتاب – ظالمانه نبود چراکه سقراط ارزش‌های دموکراتیک جامعه را (که آتنی‌ها نسبت به ‌آن بسیار حساس بودند) به سخره می‌گرفت و از دین مرسوم ایشان نیز روی برگردانده بود.

یکی دیگر از دلایلی که آتنی‌ها این حکم را نسبت به سقراط روا می‌داشتند، برخی شاگردانش بودند که خیانت‌شان به آتن اثبات شده بود. مهم‌ترین آنها آلکبیادس دوست محبوب سقراط و سردار بنام آتنی بود که به اسپارت‌ها پناهنده شد.

البته آتنی‌ها نسبت به سردارانی که از خود سستی و فتور نشان می‌دادند و در جنگ‌ها متحمل شکست می‌شدند، بسیار سخت‌گیر بودند. یکی از این سپهسالاران توسیدید بود که در ابتدای جنگ‌های پلوپونزی شکست خورد و حکم تبعید گرفت و بعدها در مقام مورخ به مقابله با دموکراسی آتنی پرداخت و از آن انتقادات فراوانی کرد.

ارزش‌های دموکراسی در آثار تراژدی‌نویسان نیز بیشتر مشهود است تا آثار فیلسوفانی چون افلاطون و از این‌رو، دموکراسی آتن به‌شدت مدیون ادبیات نماشی یونان باستان است. به قول مترجمان کتاب «اگر ملتی ادبیاتی بیگانه با بحث آزاد دوسویه و مبتنی بر دودیدی نداشته باشد، صرفا بدل دموکراسی را دارد». (ص٩)

اما بدل‌های دموکراسی‌ چیستند؟ پال وودراف در کتاب حاضر سه بدل مهم را گوشزد می‌کند که عبارتند از رأی‌گیری، حکومت اکثریت و نمایندگان منتخب. در نظر او، رأی‌گیری را می‌توان مهندسی، نتایج آن را با تبلیغات از پیش تعیین کرد. به‌عنوان مثال اگر در جامعه‌ای با اکثریت سفیدپوست، سفیدپوستان نظرات خود را بر رنگین‌پوستان تحمیل کنند، همسازی اجتماعی را تهدید کرده‌اند.

نمایندگان منتخب نیز می‌توانند به کمک اقلیت ثروتمند یا قدرتمند و با لابی‌گری آنها تعیین شوند. نویسنده تأکید دارد دموکراسی هیچ‌یک از سه شق مطرح‌شده در بالا نیست، هرچند می‌تواند آنها را به کار گیرد. به عبارت دیگر اگر مردمی که در تخیلات خود – که قالبی ادبی می‌گیرد – این بدل‌ها را نشناخته باشند، به‌راحتی می‌توانند مورد سوءاستفاده قرار گیرند.

اما ادبیات بیگانه با بحث آزاد دوسویه چگونه در آیین نمایشی یونان باستان مطرح می‌شود؟ می‌دانیم که در آثار تراژدی‌نویسان دموکراتی چون سوفوکل، افراد مستبد به‌سرعت چهره می‌شوند و حتی به قامت یک قهرمان درمی‌آیند.

آنگاه خطاب‌ها یا عتاب‌هایی از جانب گروه همسرایان نسبت به خودکامگان انجام می‌شود و آنها را از عاقبت سوءعمل‌شان برحذر می‌دارد. معروف‌ترین ایشان اودیپ شهریار است که نصایح همگان – از جمله تیرزیاس- را به هیچ می‌گیرد و به سرنوشت محتوم که همان کوری است، تن می‌دهد.

کرئون برادرزن اودیپ و حاکم بعدی تبای نیز رویه‌ای ضددموکراتیک را در دستور کار قرار می‌دهد و حتی از نصایح فرزندش هایمون نیز طفره می‌رود و زمینه‌ساز مرگ آنتیگونه می‌شود. نباید فراموش کرد که سقراط تنها فیلسوفی است که در آتن کشته می‌شود.

بعد از او کسی با افلاطون به رغم تمام نقدهایی که به دموکراسی وارد می‌کند کاری ندارد و ارسطو هم نه به علت فیلسوف‌بودن که به‌واسطه همدستی با دشمن آتن (اسکندر مقدونی) و پس از مرگ او از آتن می‌گریزد.

افلاطون انتقادات بسیاری به دموکراسی دارد. او در جمهوری «دموکرات‌ها یا به نظر [او] … بیکاره‌هایی را که سعی می‌کنند صدای جناح مخالف را خفه کنند، ضعف دموکراسی می‌داند». (ص٢١٣) وودراف حتی مطرح می‌کند که پروتاگوراس برخلاف نظر افلاطون به هیچ وجه نسبی‌گرا نبود و از لزوم تعلیم و تربیت و جامعه‌گرایی مترتب بر آن دفاع می‌کرد.

در واقع او عرف و عدالت مبتنی بر آن را برای بقای جامعه کافی نمی‌دانست و در این موضوع با سقراط توافق داشت. همین موضوع نشان می‌دهد که اعتقادی به تکثرگرایی فرهنگی و نسبی‌گرایی برآمده از آن نداشت.

پروتاگوراس به معیاری واحد برای عدالت جهت تشکیل جامعه‌ای مانا می‌اندیشید. او – برخلاف افلاطون – آموزش‌وپرورش را حق همه شهروندان و نه صرفا کسانی می‌دانست که آمادگی لازم برای فیلسوف-شاه ‌شدن دارند. همچنین معلمی را نیز محدود به گروهی خاص نمی‌کرد و همه را واجد شأن آموزگاری می‌دانست.

آریستوفان، شاعر معروف آتنی که در مجموعه «ابرها» سقراط را به ریشخند می‌گیرد، شعری دارد که آن را به زنی به نام لیسیستراتا نسبت می‌دهد. در این قطعه حکومت به دست زنان است و آنها سعی دارند هرچیزی را که مانع عمده دموکراسی است، از جامعه دور کنند، از جمله اشراف، مقامات دولتی و سران انجمن‌های سیاسی که دست به یکی می‌کنند. آریستوفان بدین وسیله سعی بر آن دارد حکومت را به توده مردم بسپارد.

برعکس او، افلاطون در رساله سیاسی «جمهوری»، به فرمانروایی فیلسوف-شاه دل می‌سپارد که واجد چهره‌ای خداگونه است و فلز وجودش با بقیه مردم تفاوت دارد. در این مبحث هم وودراف زاویه دیدش با افلاطون را به خواننده می‌شناساند و به‌شدت از فیلسوف انتقاد می‌کند. هومر هم که دوران زندگی‌اش پیش از تشکیل دموکراسی آتنی است، نقدهایی چند به برابری همگانی ابراز می‌کند. او در جنگ تروا مردی از فرودستان را که به فرماندهان جنگ انتقاد می‌کند، زشت‌رو می‌خواند. اودیسه او را به تندی سرزنش و تهدید می‌کند که لخت و عریانش کرده و به کشتی بفرستدش.

وودراف می‌نویسد: «با خواندن این قطعه، با ثرسایتیس [مرد فرودست] احساس همدردی می‌کنیم، چرا باید او را ساکت کنند؟… او یک تنه به نفع سربازان عادی سخن می‌گوید». (ص١٠٢) اما اولین شاعر به‌راستی دموکرات آتن آیسخولوس است. او با اینکه در جنگ ماراتن شرکت می‌کند و نسبت به آن مفتخر است، نمایشنامه‌ای به نام پارسیان می‌نویسد که در آن شرح حالی از رنج و درد دربار پارسیان را پس از شکست به تصویر می‌کشد و این‌گونه همدلی خود را با دشمنانش به منصه ظهور می‌رساند.

با وجود این فلاکت می‌توان پرسید آیا هیچ آمریکایی سعی کرد درد و رنج ژاپنی‌ها را پس از شکست در جنگ جهانی دوم از آمریکا به تصویر بکشد؟ به‌این‌ترتیب همپای دشمنان دموکراسی چون افلاطون، توسیدید و هومر- که وودراف اولی را به نشانه همدلی با کارل پوپر به‌راستی یکی از دشمنان جامعه باز می‌داند – کسانی هم هستند که تمام‌قد از دموکراسی دفاع می‌کنند. یکی از آنان اوریپید است.

«وقتی در آتن دموکراسی حاکم بود، اوریپید نوشت: «چیزی مثل خودکامه بلای شهر نیست». او هم مثل یونانی‌ها باور داشت که خودکامگان بلای قانون‌مداری‌اند. خودکامه خودش را مالک‌الرقاب قوانین موجود می‌داند و می‌کوشد قانون را طوری اعمال کند که حافظ منافع خودش باشد. اما اگر قوانین مکتوب و مصوبی باشد، آن وقت تهیدست و توانمند از عدالت یکسانی برخوردار خواهند بود، … و فردی از فرودستان، اگر برحق باشد، می‌تواند بر فردی از توانمندان غلبه کند». (ص١۴١)

دموکراسی و طبع آدمی

از این‌رو، طبیعت انسان یکی از مواردی است که می‌تواند دستاویز خوبی برای حامیان و مخالفان دموکراسی فراهم آورد. اگر نظریه طبیعت انسان کم‌مایه باشد می‌تواند به جنبه عام زیستی انسان اشاره کند و اگر پرمایه باشد می‌تواند فرهنگی خاص با آداب و رسوم مشخص را به منزله فطرت و ذات بشری به دیگران بشناساند.

هر دوی اینها دو روی سکه افراط و تفریط‌اند. ارسطو هنگامی که انسان را «حیوان سیاسی شهرنشین» خواند نظرش بر دولت‌شهر یونانی بود؛ علی‌رغم اینکه پولیس یونانی نمی‌تواند برای هیچ فرهنگ دیگری ملاک عمل باشد. «شهری چون آتن برای همه شهروندان بالغ مرد فرصتی برای شرکت در حکومت فراهم می‌آورد و حتی آنان را ملزم به شرکت در حکومت می‌کرد. پس شهروندان مرد آتنی راهی عالی برای بروز توان بالقوه خود به‌عنوان حیوان سیاسی داشتند».

(ص١٧١) اما این نقد به ارسطو وارد است که چرا زنان و بردگان نتوانند همین نقش را در دولت‌شهر ایفا کنند؟ اگرچه افلاطون سعی داشت با طرح انحلال خانواده، زنان را در وظایف شهر مشارکت دهد و در جمهوری استدلال می‌کرد که در عالم واقع بین مرد و زن تفاوتی نیست که مشارکت‌ندادن زنان در امور دولت و سیاست را توجیه کند ولی «برای پاسداری از مردمحوری‌اش، دور از انتظار نمی‌دید که به طور متوسط مردان وظایفی را که به آنان واگذار می‌شود بهتر از زنان انجام دهند».(ص١٧٢)

در مقابل، «ارسطو استدلال افلاطون در دفاع از زنان را قبول نداشت. استدلال او صرفا این بود که سازمان خانواده اقتضا می‌کند که زن و مرد نقش‌های متفاوتی بپذیرند و مردان برای نفع خانواده حکمفرمای آن باشند».ص ۵- ۶ (همان)

 وودراف بر این باور است که برای جای خالی‌دادن در برابر این‌گونه استدلال، افلاطون بر آن بود که در آرمان‌شهرش نظام خانواده را برچیند. و ازاین‌رو، تأکید دارد نه ارسطو و نه افلاطون «تصور ذهنی لازم برای خانواده‌ای مبتنی‌بر برابری جنسیت را نداشتند». (همان)

باآنکه در آن زمان تعابیر قومی از اختلاف نژادی وجود نداشت، ارسطو و افلاطون یونانیان را سرآمد دیگران می‌دانستند. حتی افلاطون در کتاب «جمهوری» از زبان سقراط نقل می‌کند که یونانیان و وحشیان (بیگانگان) دشمن ذاتی یکدیگرند و تلویحا نتیجه می‌گیرد که درنده‌خویی یونانیان نسبت به گروه دوم نباید حد و مرزی داشته باشد.

 دموکراسی و پایدیا

یکی از مواردی که وودراف در کتاب حاضر تأکیدی جدی بر آن دارد، مقوله آموزش‌وپرورش همگانی یا آن چیزی است که در یونانی پایدیا نامیده می‌شود. پایدیا در دموکراسی آتن بیشتر مدنظر سوفیست‌هایی چون پروتاگوراس و گرگیاس بوده که در نظر داشتند با آموزش فن بیان، شعر، موسیقی و تربیت بدنی افراد را برای حفظ خود و جامعه مسلح کنند.

البته نمی‌توان از نظر دور داشت که سوفیست‌ها با مبالغی هنگفت داشته‌های خود – علی‌الخصوص فن بیان – را به فرزندان ثروتمندان به شکل خصوصی می‌آموختند. اما در مقابل تئاتر هنری همگانی بود که جامعه به تهیدستان برای تماشای آن پول می‌داد. ضمن آنکه همه مردم – اعم از تهیدست و ثروتمند – در اجرای آن، در قالب گروه همسرایان، مشارکت داشتند و سه فضیلت دموکراسی یعنی رواداری، عدالت و قضاوت خوب خصایلی بودند که اگر حاکمی از آنها فاصله می‌گرفت، در اجرای همسرایان به او هشدار می‌دادند که مصیبتی در راه است.

اما سقراط و افلاطون نظر دیگری داشتند. آنها معتقد بودند هیچ دانشی نمی‌تواند تضمین‌کننده ورود جامعه یا افراد به زیست کامل‌تری باشد و هیچ فردی (ازجمله خود سقراط) صلاحیت هدایت بقیه را ندارد. «نظر افلاطون درباره سه فضیلت اصلی دموکراسی قابل توجه است. هرچند در گفت‌وگوهای آغازین او رواداری به‌عنوان فضیلت ظاهر می‌شود، به‌نظر می‌رسد در گفت‌وگوهای بعدی، در زیر شاخه عدالت جای می‌گیرد و انگار افلاطون آن را به خودی‌خود فضیلت به حساب نمی‌آورد.

افلاطون هیچ علاقه‌ای به قضاوت خوب نداشت که فضیلتی است برای کمک به ما تا با نداشتن داده‌های روشن و کافی راهکار درستی بیابیم. او درباره عدالت اعتراضی ندارد. عدالت درون‌مایه اصلی او در جمهوری است اما آن را چنان تعریف می‌کند که دموکراسی همیشه نادرست جلوه کند. او فکر می‌کند عدالت برای هر شهروندی یک نقش، و صرفا یک نقش، تعیین می‌کند.

براساس تعریف افلاطون، اگر شهروندی که امور مزرعه خودش را سامان می‌داد، در شورای شهر نیز شرکت می‌کرد یا در مجلس رأی‌ می‌داد، مرتکب بی‌عدالتی شده بود». (ص ٢٣۵) بر همین اساس وودراف مدعی است که اگر کل چیزی که از یونان باستان می‌دانید آنی است که افلاطون درباره عدالت و رواداری گفته، درباره معنای واقعی این دو فضیلت در جامعه آتن هیچ نمی‌دانید.

آتن دغدغه دموکراسی داشت

آتن در سیراکیوس مرتکب جنایت جنگی شد، آمریکا در ویتنام هم همین‌طور. آتن جام شوکران به دست سقراط داد، آمریکا هم بسیاری از روشنفکران را بدون کشتن به مرگ تدریجی می‌کشاند. اما آتن دغدغه دموکراسی داشت و این را می‌شد در تئاترهایش مشاهده کرد، تئاترهایی که آثار سوفوکل و اوریپید را به روی صحنه می‌برد.

آیا تماشای مسابقات فوتبال در دنیای مدرن یا کارکردن با اینترنت یا فیلم‌دیدن همان نتایجی را دربر دارد که جامعه یونان برای همگی شهروندانش (ازجمله تهیدستان) در قالب دیدن تئاتر و تراژدی فراهم می‌کرد؟ آیا آموزش‌وپرورش زمینه‌ای برای عبرت‌گیری تاریخی فراهم می‌سازد؟ آنچه نمی‌توان از آن چشم‌پوشی کرد، شهامت سیاسی است.

«شهامت سیاسی اقتضا می‌کند آنچه را درست است به یاد داشته باشیم و اینجاست که باز هم آموزش‌وپرورش چاره کار است. همه باید درس‌های تاریخی را بیاموزیم و آنها را با هم در میان بگذاریم. که چقدر آزادی ارزشمند است و چه راحت سروکله بزدلانی پیدا می‌شود که به آن خیانت کنند». (ص ٢۶٠)

کتاب حاضر علاوه بر بررسی متون کلاسیک یونان باستان و رابطه آن با دموکراسی، مقایسه‌ای تطبیقی میان آن دوران و دموکراسی مدرن آمریکایی در زمینه‌های مختلف ازجمله دیکتاتوری اکثریت، نمایندگی، برده‌داری، حقوق طبیعی، آموزش‌وپرورش همگانی، آزادی و برابری انجام می‌دهد که بسیار کارگشاست و درمجموع‌ وا‌می‌داردمان که از میانمایگی بگریزیم.

میانمایگی‌ای که هم در میان دولتمردان و هم در میان توده شایع شده و آنها را به بازیچه دست پروپاگاندا تبدیل کرده است. وودراف در یک بند آرمانش را چنین بیان می‌کند: «آرمان من دولتی برخاسته از مردم و برای مردم است و این با هر شکلی از آنارشیسم منافات دارد. فکر کنم بیشتر آزادی‌های ما به داشتن دولتی کارآمد بستگی دارد که بتواند در برابر آزادی‌های منفی بایستد و از آزادی‌های مثبت پاسداری کند.

درباره اصلاحات هم بگویم که من طرفدار اصلاحات تدریجی‌ام … فکر می‌کنم اصلاحات با آموزش‌وپرورش آغاز می‌شود. دوست دارم هم‌وطنانم درباره مفهوم دموکراسی و نیز درباره انواع رایج دموکراسی در سرزمین‌های دیگر درک و آشنایی بیشتری داشته باشند». (ص١١).

AtnaNews Telegram

اخبار مرتبط

[ad_2]

لینک منبع

کودتای سرهنگ‌ها در یونان؛ مرگ دموکراسی در مهد دموکراسی

[ad_1]

آیا میراث حکومت نظامیان تا امروز باقی است؛

روز ۲۱ آوریل ۱۹۶۷ یونانی‌ها با سرودهای نظامی و اعلامیه‌ای که پی‌درپی از رادیو پخش می‌شد بیدار شدند: «به دلیل ناآرامی‌های موجود، ارتش قدرت را در کشور به دست گرفت.»

به گزارش عطنا، یورگوس کریستیدس مقاله‌ای درباره سابقه تاریخی کودتا در یونان نوشته است که محمدعلی فیروزآبادی آن را ترجمه کرده است و در روزنامه وقایع‌اتفاقیه به چاپ رسیده است. متن این نوشته در ادامه می‌آید:

حاکمان جدید ادعا داشتند که برای نجات یونان از به قدرت رسیدن کمونیست‌ها دست به کودتا زده‌اند. آن‌ها وعده می‌دادند که رژیمشان با نیت خیرخواهانه روی کار آمده و تنها برای یک دوره کوتاه انتقالی بر سر کار خواهند بود. البته این ادعاها کاملا دروغ بود؛ زیرا نظامیان هفت سال بر سر قدرت ماندند و هزاران یونانی بازداشت و شکنجه شدند و یا به تبعید رفتند.

این کودتا در واقع سراسر کشور و رهبری سیاسی آن را در حال خواب غافلگیر کرد. نیروهای ویژه و یگان‌های زرهی، کوتاه زمانی پس از ساعت یک بامداد پادگان‌ها را ترک کرده و تا زمان طلوع آفتاب، آتن را تحت کنترل خود درآوردند. تنها روزنامه‌ای که خبر کودتا را در شماره عصر خود چاپ کرد، روزنامه‌ای به نام «کاتیمرینی» بود: «واحدهای تانک راس ساعت ۳۰:۲ صبح و در برابر دیدگان شگفت‌زده معدود آتنی‌هایی که در آن ساعت صبح هنوز در خیابان‌ها بودند، مرکز پایتخت را به اشغال خود درآوردند.

یک خبرنگار که قصد ورود به مقر نخست‌وزیری را داشت توسط سربازانی که لباس کاملا متحدالشکل به تن داشتند متوقف و از محل دور شد. کسی در مورد هویت سازمان‌دهندگان، گستره مداخله و عملیات یا اهداف این مانور نظامی چیزی نمی‌دانست.»

اما در واقع رهبری این کودتا را گروهی متشکل از سه نظامی رده‌بالا و به شدت راست‌گرا بر عهده داشتند؛ یعنی سرتیپ استیلیانوس پاتاکوس، سرهنگ نیکولاس ماکارزوس و سرهنگ جورج پاپادوپولوس که این نفر آخر در واقع رئیس اصلی گروه محسوب می‌شد.

اسم رمز عملیات: پرومته

کودتاچیان در واقع طبق طرح و نقشه‌ای با اسم رمز «پرومته» عمل می‌کردند. البته قرار بود از این طرح در صورت بروز یک خیزش کمونیستی و مداخله احتمالی نیروهای شوروی استفاده شود. بر اساس این نقشه ۵۰ دستگاه خودروی زرهی، ۱۲۲ دستگاه تانک و ۲۰۰ دستگاه از دیگر خودروهای نظامی به سوی اهدافی چون وزارت دفاع، پارلمان و کاخ سلطنتی حرکت می‌کردند و همین اتفاق نیز افتاد.

پس از آن نخست‌وزیر، شماری از سیاستمداران بلندپایه و مشهور و نمایندگان مجلس بازداشت شدند. راس ساعت هفت صبح نیز پادشاه یونان در ‌‌نهایت اکراه و بی‌میلی، یک دولت بی‌اختیار و دست‌نشانده متشکل از شماری از عوامل حکومت را معرفی کرد.

خونتای جدید یونان بلافاصله قوانین دوران جنگ را به مورد اجرا گذاشت و یازده اصل از قانون اساسی را باطل اعلام کرد. در همین حال هواداران گروه‌های چپ و مخالفان سیاسی به زندان افتادند. بر اساس برآوردهای سازمان عفو بین‌الملل حداقل ۸ هزار نفر در‌‌ همان هفته آغازین پس از کودتا زندانی شدند.

 در یکی از یادداشت‌های سازمان جاسوسی آمریکا (سیا) به تاریخ ۱۹ ژانویه ۱۹۶۸ آمده است: «پاکسازی سیاسی یکی از اولین اهداف رهبری خونتا به شمار می‌رود. این رژیم از‌‌ همان آغاز کار تلاش دارد که نهادهای سیاسی کشور را از اثر شخصیت‌های فاسد و سیاست‌های ناکارآمد پاک کند. خونتای یونان که با سیاستمداران همه نحله‌های فکری زاویه دارد، هرگونه فعالیت سیاسی را برای کمونیست‌ها، هواداران نیروهای چپ و حتی سیاستمداران راست‌گرای تا به امروز محترم ممنوع اعلام کرده و بسیاری از این افراد را به زندان انداخته و یا در حصر خانگی قرار داده است. هر کس که قانون را نقض کند توسط دادگاه‌های نظامی مجازات می‌شود و هرگونه انتقاد از رژیم به دلیل سانسور مطبوعات در عمل خفه شده است.»

البته سازمان سیا در حالی این گزارش را منتشر ‌کرد که حتی تا به امروز نیز بسیاری از کارشناسان اعتقاد دارند که این سازمان و دولت وقت آمریکا در کودتای سرهنگ‌ها در یونان نقشی تعیین‌کننده ایفا کرده‌اند.

پریکلس کوروسیس، نویسنده و روزنامه‌نگار مشهور یونانی در آن زمان یکی از اعضای جنبش مقاومت یونان بود. کوروسیس تا سال ۲۰۰۹ از جمله نمایندگان حزب حاکم چپ‌گرای یونان یعنی حزب سیریزا در پارلمان این کشور نیز بود. کوروسیس بعدها در برابر نمایندگان شورای اروپا به عنوان شاهد حضور یافت و از شکنجه‌هایی که تحمل کرده بود گفت. گزارش کوروسیس به تیتر یک بسیاری از رسانه‌های دنیا راه یافت و بعدها به صورت کتاب درآمد و به زبان‌های زیادی ترجمه شد.

کوروسیس امروز روی یک کاناپه سفید کهنه در آپارتمان کوچکش واقع در محله پاتیسیا در مرکز آتن نشسته است. او که با وجود ۷۵ سال سن همچنان روزی دو بسته سیگار می‌کشد، با صدایی آرام و جملاتی کوتاه در مورد بازداشت و شکنجه‌هایش صحبت می‌کند.

کوروسیس در سال ۱۹۶۷ و به هنگام کودتا ۲۶ سال داشت. ساعت شش صبح روز ۲۱ آوریل در خواب خوش بود که صدای ضربه‌های شدید به در خانه را شنید و با فریاد همسایه‌اش بیدار شد: «پریکلس، بلند شو! ارتشی‌ها به قدرت رسیده‌اند و تو باید مخفی شوی!»

اما کوروسیس به این نصیحت همسایه‌اش توجهی نکرد: «اصلا فکرش را نمی‌کردم که نام من هم در فهرست کسانی باشد که قرار بود بازداشت شوند. حدود ساعت یازده با چند تن از رفقا به مرکز شهر رفتیم و منتظر شدیم که جمعیت بزرگ مردم و توده‌ها از راه رسیده و دست به تظاهرات بزنند؛ اما در عوض با ماموران عصبی پلیس و سربازان ارتش روبه‌رو شدیم. در آن لحظه به نظرم آمد که کافی است دست خود را دراز کنم و سلاح‌های آن‌ها را بگیرم.»

با این حال کودتای سرهنگ‌ها چندان هم غیرمنتظره نبود و مایه شگفتی مردم نشد. آپوستولوس واکالوپولوس، مورخ یونانی می‌نویسد: «از ماه‌ها پیش همه از این می‌ترسیدند و نگران بودند که یک دیکتاتوری نظامی در کشور روی کار بیاید. همه ‌جا از روزنامه‌ها گرفته تا کافه‌ها و ادارات و در سراسر کشور صحبت از احتمال کودتای نظامی بود؛ اما زمانی که کودتا واقعا انجام گرفت، مقاومتی در برابر آن وجود نداشت.»

دولت در دولت

مرگ دموکراسی آن هم در مهد باستانی‌اش، نقطه اوج تنش‌ها میان راست‌ها و چپ‌های یونان محسوب می‌شد؛ تنش‌هایی که ریشه‌های آن به جنگ داخلی (۴۹-۱۹۴۶) بازمی‌گشت. در آن زمان نیروهای دولتی و کمونیست‌های شورشی رقابت خونین و خشونت‌باری را برای سیطره بر یونان آغاز کرده بودند.

کمونیست‌ها بازنده این میدان بودند و از آن پس چپ‌های یونان دچار تفرقه و به شدت سرکوب شدند؛ اما نیروهای ارتجاعی حاضر در ارتش نیز سیاستمداران را بی‌‌‌نهایت ضعیف تشخیص داده و برای قبضه قدرت سازمان‌ها و انجمن‌های سری برادری تشکیل دادند و مانند دولتی در داخل دولت اقدامات خود را در ‌‌نهایت خودسری پیش بردند.

در انتخابات ۲۸ می ۱۹۶۷ این گروه چپ‌گرای موسوم به «اتحادیه مرکزی» به رهبری یورگوس پاپاندرئو شانس زیادی برای پیروزی داشت. رای‌دهندگان به شخص پاپاندرئو اعتماد داشتند و تصور می‌کردند که او می‌تواند کانون‌های راست‌گرای موازی قدرت را از صحنه خارج کند؛ اما ظاهرا آن کانون‌ها پیش‌دستی کرده و آن به اصطلاح «تهدید کمونیستی» را از رسیدن به قدرت بازداشتند.

پاپادوپولوس، رهبر کودتاچیان، روز ۲۷ آوریل خطاب به خبرنگاران گفت: «کشور با خطر جدی افتادن در تله کمونیسم روبه‌رو بود» و سپس یونان را با بیمار در حال احتضاری که روی تخت جراحی خوابیده، مقایسه کرد و گفت: «این بیمار نمی‌تواند از بیماری‌اش رهایی یابد زیرا انگار بر روی آن تخت بسته شده است.»

شکنجه مخالفان

پریکلس کوروسیس در آن زمان خیلی زود به نیروهای مقاومت پیوست و البته دستگیر شد. او دقیقا به یاد دارد که ساعت سه صبح روز ۸ اکتبر ۱۹۶۷ چه اتفاقی افتاد: «در زدند؛ ولی ما منتظر مهمان نبودیم. من و همسرم و دو تن از رفقا بیدار بودیم و صحبت می‌کردیم. هنگامی که من را به مرکز پلیس امنیت منتقل کردند تمام تنم به لرزه افتاد. برای اینکه کسی متوجه لرزیدنم نشود دندان‌هایم را روی هم فشار می‌دادم. اگر دهانم را باز می‌کردم دندان‌هایم به شدت با یکدیگر برخورد می‌کرد.»

پس از یک بازجویی کوتاه که کوروسیس طی آن از گفتن نام خود نیز پرهیز کرد، تحویل ماموران شکنجه شد. بار دیگر کتک خورد و این بار با الکتروشوک و اعدام ساختگی تحت شکنجه قرار گرفت. او در کتاب خود از ضربات شلاق به کف پا‌ها می‌نویسد؛ روشی که ظاهرا مورد علاقه شکنجه‌گران بود: «شروع به فریاد زدن کردم. تا آن زمان نمی‌دانستم که صدای انسان تا چه اندازه می‌تواند بلند و گوش‌خراش باشد… بی‌هوش شدم… روی زمین دراز کشیده بودم. یک نفر ماده‌ای مانند گل و لجن به سرم مالید؛ اما این ماده گل و لجن نبود بلکه استفراغ بود. مامور شکنجه به من گفت: بخور خوک کثیف، بخور. البته استفراغ خودم بود؛ اما چه مدت مرا شکنجه می‌کردند؟ … فقط سه ساعت. از قرار معلوم زمان مطمئن برای این کار سه ساعت بود.»

کوروسیس در ادامه در این مورد که چه چیزی او را زنده نگه داشت می‌گوید: «من نمی‌توانستم به جنبش خیانت کنم. جنبش امری انتزاعی نبود و واقعیت داشت. مسئله بر سر ایثار و آرمان‌گرایی هم نبود. من به هیچ عنوان نمی‌توانستم به همسر و دوستانم که انسان‌هایی واقعی بودند خیانت کنم و به همین خاطر شکنجه‌گران هم خیلی زود از ادامه شکنجه‌ها منصرف شدند چون سودی به حال آن‌ها نداشت.»

خونتای یونان اما در سال ۱۹۷۴ منحل شد و به پایان کار خود رسید. دلیل آن نیز نه تنها خشونت بی‌حدواندازه رژیم و مشکلات فزاینده اقتصادی و قیام دانشجویی ۱۹۷۳، بلکه حمله نیروهای ترکیه به قبرس بود. بدین ترتیب رهبران کودتا بازداشت و به اعدام محکوم شدند. البته چندی بعد احکام اعدام آن‌ها به حبس ابد تبدیل شد و بار دیگر حاکمیت غیرنظامی بر یونان شکل گرفت. از آن زمان این کشور از یک دموکراسی پایدار و ثبات دموکراتیک برخوردار است.

هیچ یک از کودتاچیان ابراز ندامت نکردند و البته هیچ یک از آن‌ها امروز زنده نمانده است. استیلیانوس پاتاکوس یعنی آخرین مرد قدرتمند خونتا در سال ۲۰۱۶ و در ۱۰۳ سالگی درگذشت و مرگ او نیز نتوانست از بازتولید ایدئولوژی حکومت مردان قدرتمند جلوگیری کند.

بر اساس یکی از نظرسنجی‌هایی که در آوریل ۲۰۱۳ انجام گرفت، ۳۰ درصد از پرسش‌شوندگان یونانی اظهار عقیده کردند: «وضعیت در دوران دیکتاتوری بهتر بود» و نزدیک به نیمی از پرسش‌شوندگان (۴۶ درصد) گفتند که شرایط زندگی در دوران حکومت سرهنگ‌ها به مراتب بهتر از امروز بوده است. البته به همین ترتیب حزب راست افراطی «فجر طلایی» توانست از حاشیه سیاسی به متن آمده و نمایندگانش را راهی پارلمان کند.

در دوران بحران بدهی‌های دولت یونان، واژه‌های ایدئولوژیک کودتاچیان ۱۹۶۷ یعنی «سرزمین پدری، مذهب و خانواده» بار دیگر در میان مردم رواج یافت و یونانی‌ها این کلمات را در نقطه مقابل ارزش‌های غربی قرار می‌دادند. برخی از یونانی‌ها حتی خونتا و اتحادیه اروپا را با یکدیگر مقایسه کرده و بر این باورند که دموکراسی و آزادی به دلیل سیاست‌های انقباضی وام‌دهندگان اروپایی مرده و از بین رفته است.

برخی بر این باورند که یونانی‌ها امروزه تحت حکومت یک خونتای جدید به سر می‌برند؛ اما کوروسیس این عقیده را پوچ می‌داند و می‌گوید: «اگر خونتای جدیدی بر این کشور حکومت می‌کرد، امروز من و شما نمی‌توانستیم اینجا بنشینیم و آزادانه صحبت کنیم. در حال حاضر خطری جدی این کشور را تهدید نمی‌کند.»

البته او پیروزی و برکشیدن راست‌های افراطی حزب فجر طلایی را میراث شوم و ماندگار خونتا عنوان می‌کند. همین موضوع نیز اوقات کوروسیس را تلخ می‌کند و در حالی که جرعه‌ای ویسکی می‌نوشد بار دیگر یک سیگار آتش می‌زند. برای چند لحظه دنبال واژه‌هایی مناسب می‌گردد تا بتواند این میراث شوم را توضیح دهد: «حزب فجر طلایی در واقع ادامه خونتا است البته با ابزاری دیگر.»

قرار بود روز ۲۸ می ۱۹۶۷ انتخابات جدید برگزار شود؛ اما چنین اتفاقی نیفتاد؛ زیرا شب ۲۱ آوریل نظامیان دست به کودتا زدند و قدرت را در آتن به دست گرفتند، تانک‌ها و خودروهای زرهی به سوی مهمترین اهداف در نظر گرفته شده به حرکت درآمدند. این عکس توسط یک توریست آمریکایی و از داخل هتل گرفته شده است.

سه روز پس از کودتا، تانک‌ها همچنان در خیابان‌های آتن جولان داده و در استادیوم بزرگ این شهر مستقر بودند.

در این عکس که روز ۲۶ آوریل ۱۹۶۷ گرفته شده است، حاکمان جدید یونان پس از کودتا حضور دارند. نفر اول از سمت چپ سرهنگ جورج پاپادوپولوس است که در واقع رهبر اصلی و مغز متفکر خونتا محسوب می‌شد. در کنار وی کنستانتین کولیاس نخست‌وزیر، کنستانتین دوم پادشاه سابق یونان، یورگوس اسپاندیداکیس معاون نخست‌وزیر و وزیر دفاع دیده می‌شوند. سرتیپ استیلیانوس پاتاکوس یکی از سران اصلی کودتا که در اینجا وزارت دفاع را بر عهده داشت نیز پشت سر پادشاه ایستاده است.

اگرچه کنستانتین دوم آخرین پادشاه یونان در آغاز کار و بر خلاف میل باطنی خود از کودتای سرهنگ‌ها حمایت کرد اما در خلال‌‌ همان سال تصمیم گرفت ورق را به نفع خود برگرداند؛ به همین خاطر در ۱۳ دسامبر ۱۹۶۷ علیه حاکمان نظامی دست به کودتایی زد که حاصلی به غیر از شکست و تبعید برای وی نداشت. کنستانتین در سحرگاه ۱۴ دسامبر به همراه همسرش ملکه آنه ماری به ایتالیا فرار کرد و بدین ترتیب نظام سلطنتی در یونان ملغی اعلام گردید.

در خلال دیکتاتوری ۶ ‌ساله نظامیان در یونان، اعتراض‌های دانشجویی در این کشور همواره افزایش می‌یافت. روز ۱۱ نوامبر ۱۹۷۳، ۹ نفر بر اثر این اعتراض‌ها در خیابان‌های آتن کشته شدند.

سه روز پس از کشتار یازده نوامبر، دانشجویان دانشگاه پلی‌تکنیک آتن ساختمان دانشکده را به اشغال خود درآوردند. روز ۱۷ نوامبر ماموران پلیس با یورش به ساختمان پلی‌تکنیک ضمن پراکنده کردن دانشجویان، چندین نفر را کشته و زخمی کردند.

قیام دانشجویان پلی‌تکنیک آتن در دهه ۱۹۷۰ حتی تا به امروز نیز یکی از مهمترین رویدادهای سیاسی تاریخ معاصر یونان به حساب می‌آید و بسیاری از مورخین از آن قیام به عنوان مهمترین اقدام علیه دیکتاتوری نظامی یاد کرده‌اند. جالب آنکه در ۱۷ نوامبر ۲۰۱۱ یعنی در سی و هشتمین سالگرد آن خیزش، بار دیگر آتن شاهد رویارویی‌هایی خشونت‌بار میان نیروهای پلیس و دانشجویان معترض بود.

حکومت وحشت خونتای یونان، هفت سال پس از آن کودتا به پایان رسید و این کشور در جولای ۱۹۷۴ بار دیگر صاحب دولتی غیرنظامی شد. وزیر خارجه این دولت غیرنظامی یکی از نزدیکترین یاران جورج پاپاندرئو یعنی یورگوس ماوروس بود. ماوروس پس از مرگ پاپاندرئو در سال ۱۹۶۸ یکی از مهمترین مخالفان چپ‌گرای حکومت نظامیان به شمار می‌رفت.

AtnaNews Telegram

اخبار مرتبط

[ad_2]

لینک منبع